ای بیست و یک سالگی..ای لحظه ی شیرین عزیمت..

نشسته ام دوزانو روی مبل توی هال و سنجاق قفلی را زده ام به زانوی شلوارم و دستبند می بافم و به جمعه که تولد بیست ودو سالگی ام است فکر میکنم.

شروع بیست و دو سالگی چیز جالبی است.بیست و دو سالگی کلا یک جورهایی جالب و غم انگیز است.آدم توی بیست و دو سالگی باید کلی کارهای بزرگ کند.یعنی کلی باید از جایی که هست جلوتر برود.بیست و دو سالگی ...خیلی دلم برای خودم تنگ میشود

...

دوشنبه هست یا سشنبه به گمانم.روی شقیقه ام یک تار موی سفید نه خیلی بلند میبینم موقع شانه کردن موهایم.یعنی یک جوری که شکل هیچکدام از موهای سفیدم که گم میشوند توی موهام نیست.یعنی آنجور نیست که بگویم از استرس است و ربطی به بیست و دو سالگی رفتنم ندارد.

یعنی لعنتی است این دنیا.این روزگار.که ادم باید بنشیند ببیند تدریجی مچاله میشود،که لعنتی کوفتی حتی دست از سر موهای آدم بر نمیدارد.حالا میخواهی بیست و دو سالگی ات را دوست داشته باشی یا نه فرقی نمیکند.نمیتوانی که سر هورمون ها و سلول های پیاز موهات را گول بمالی.آدم خسته پیر هم میشود...موهام را دوست دارم خب.که چشم هام نکند به سفیدی بزند..که چشمهام..نکند پیر شود یک وقت...

آن وقت نشستم یعنی ایستادم و زل زدم توی آینه و چشمام مثل سنگ های تو ی دریا که خیس که هستند قشنگند ،شد.الکی لب هام را به حالت چی میشه کرد در آوردم و برای  تار موی سفید روی گیج گاهم یک شعر عاشقانه گفتم...

...

احساس خستگی میکنم خیلی وقت ها.که انگار بیشتر بوده است همه چیز از حد توانم:شادی ها،بغض ها،عشق..

که یک جایی بلاخره صبرم تمام میشود.که یک جایی میدانم دلم خیلی هوای دخترک سرکش و ساکت کودکی هایم را میکند.هنوز که هنوز است خیلی که دلم بشکند فقط نگاه و میکنم و سکوت...

شاید این خاصیت بیست و دو سالگی است که آدم ها منطقی تر میشوند و جلوی احساساتشان را میگیرند که دیگر توی بیست و دو سالگی باید بلد باشی خیلی حرف ها را نزنی،خیلی کارها را نکنی و خیلی متین شده باشی.

که حتما باید منطقی بشوم و تغییرات اساسی توی زندگیم ایجاد کنم.که الکی چسبیده ام به 3،4 تا رفیق دوروبرم که اینجوری نیمشود زندگی کرد و من بزرگ شده ام و دیگر مثل آن وقت ها سنم برای خیلی چیزها قد نمی دهد...

...

آدم بزرگ که میشود.یعنی هم که چهره اش هم که رفتارهاش هم که شماره های تقویم و شناسنامه..یعنی تنهایی

...

مینشینم موهام را شانه کنم.چند دقیقه ای مانده با ساعت 12 جمعه.چند دقیقه ای مانده به بیست و دو سالگی ام.ترس دارم و دلم یک جایی را کنار اسکله میخواهد که او هم باشد و این لحظه ها را با او سپری کنم.مخاطب بی قرار این چند خط باقی مانده..

دارم به آخرش میرسم.

خداحافظ بیست و یک سالگی

....

چراغ ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی باکلاه،

که عنقریب به فوت بی رمقی

الف خواهد شد

 و داستانی دیگر..

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیوا

بیست و دو سالگی و سه سالگی و چند ده سالگی هم می گذره. تنهایی های عمیق تر.. سکوت های طولانی تر.. موهای سفید بیشتر.. شاید فقط دلم می خواد با یکی حرف بزنم.آدمهای دور و برم همه گم و گور شدن توی روزمرگی های خودشون. فقط من موندم با روزهای افتضاحی که کم کم به هفته ها و ماه ها کشیده شده.. به تنها کسی که احساس می کنی با بقیه فرق داره مثل یه غریق نجات می چسبی.. برای اینکه توی تنهایی ها و دلتنگی ها و بی کسی هات غرق نشی.. اون آدم می شه همه چیزت. محبت می کنی محبت می بینی. احساس می کنی مهم شدی برای یکی که به نظرت بهترین آدم روی کره ی زمینه. هزارتا کار باهاش می کنی. هزار جا می رین.. به اندازه ی تمام سال های عمرت خاطره جمع می کنی... بعد خدا یهو بازیش می گیره. انگار که تو مسخره شی! یهو هوس می کنه باهات یه شوخی کثیف کنه.. اون آدم میاد می گه ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم. صلاح نیست.. پدرم به بیماری ارثی غیر قابل علاج داره که به منم منتقل می شه.. برو دنبال زندگیت. برو دنبال آرزوهات... یهو پرت می شی تو دنیای واقعی. می بینی همه ی روزها و ماه ها و سال هایی که گذشت فقط برای دست انداختن تو بوده. فقط برای اینکه یه مدت طعم خوشبختی

شیوا

فقط برای اینکه یه مدت طعم خوشبختی رو بچشی و بعد دوباره توی عمیق ترین دردهای زندگی دست و پا بزنی. فقط با این تفاوت که حالا یه درد وحشتناک تر هم داری: خاطراتی که هرگز فراموش نمی شن و روح دست خورده ای که بلا استفاده می مونه تا ابد..

ادم برفی

از عباس صفاری تا نوشته های تو ... و شاید روزی در گیر این بشوم که حقیقت و حقارت از یک حرف مشترک شروع میشوند...و فصل مشترک "درد" و "فریاد"انتهای ان هاست . در "د" ... جاییکه دار میخورم وسوسه میشوم که نباشم... اما از سرنگ های خواب آور که بگذری طناب ها هم تو را از زمین بر نمیکشند تا وقتی که چشمانت بر روی زمین به چیزی زل زده ...

پسر آبی

تولدتون مبارک... روزها و هفته ها,ماه ها وسالها میان و میرن ولی ما هنوز راهمونو انتخاب نکردیم چون تصمیمی نداریم... وبلاگتون زیباست[گل]

عطش

سلام آدم ها بعضی وقتا فرار می کنن از خود. مثل من که فرار کردم توی وبلاگ های مردم و کلیک به کلیک از خودم دور میشم. و نمی فهمم چطور شد چند دقیقه خیره شدم به الفبای دلتنگی کسی که نمی شناسم. و خط به خط خوندمش ... دلتنگی های عمیقی دارین اما شیرینن. نه ؟ آره شیرینن که بهشون فرصت میدین واژه واژه بریزن روی دفتری که نیست ... دنیا میگذره. سالها می گذرن. دلتنگی ها بزرگ میشن و دنیا کوچیک. دلتنگی ها بزرگ تر میشن و دنیا وچیک تر. و آدمها ناچار وسیع تر. خدا وسیعترتون تون کنه ... روزگار به خیر

امین و نیلوفر

سلام وب قشنگی داری به ما هم سر بزن اگه دوست داری تبادل لینک کنیم

.......

سلام تولدت مبارک کادو چی گرفتی

All star

متاسفم از این اتفاق بد

sara

khili lhili ziba boood