روز ِ پاییزی میلاد تو:X

آقای ببرِ عزیز!راستش هر روز باید تولد تو باشد اصلا.هر روزخدا.هی تولد تو باشد .برای خاطرِ آرامشی که دارد.که اسم تو طوفان خشمِ توی دلم را آرام میخواباند.برای خاطرِ چشم هایِ تو هم که شده باید هر روز خدا تولد تو باشد.تا کم کند دوری را،فاصله را،دلتنگی را.تولدت باشد تا به تمام آدم های دنیا لبخند بزنم.تا تو را همه جا؛ توی هزار تا چشم توی هزار تا صورت توی هزار تا دست ببینم.تولدت باشد که  خورشید بتابد.که
خیابان جنگلبانی آفتابِ پر رنگ داشته باشد .که درخت های خیابان مدرس پر گنجشگ های کوچک آواز خوان شود.که من همه چیز را روز تولد تو رنگارنگ ببینم.که دلم هوس آبنبات چوبی کند .بچه شوم.بنشینم عکس های بچگیت را نگاه کنم و اندی با صدای آرام هی بخواند "بی تو زمونه نامهربونه...".تولدت مسبب همه ی این هاست.دلخوشی که هر چند کم و کوتاه انگار دوباره زنده ام میکند.

دلم میلرزد از بزرگ شدنت عزیزم.هر روز دلم میلرزد. کاش همیشه توی دلت تابستان باشد که آن بلوز چهارخانه ات را بپوشی مو هات آشفته ی خوبی باشد و چشم های سبزت هیچوخت خدا غم نبیند.دلِ من اینجا نگران و دیوانه ی همه ی نفس
هایِ توست.

بله باید هر روز تولدِ تو باشد.تو که عزیز تر از جانی.

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیح

من هنوزم که هنوز هست گاه گاهی به شما سر می زنم . . ولی کمی آهسته می آیم که مبادا شکند کاخ پرشکوهتان... . . اگر بدانی چقدر به دلم می نشیند دل نوشته هایتان... . . [گل][گل][گل]

بلانش

همین که دوستش داشته باشی...همین که به امید حست هر روز بیدار شوی..همینکه بودنش را دلت هر روز جشن بگیری...این یعنی تولدش است...یعنب هر روز تولدش است.....

فراژیل

هربار که حضورش و حتی نامش... یادش.. ارامت کند میتواند که تولدتان باشد.. هم تو... و هم اون!

مرضیه

دلــم گــرفته از گــریــسـتـن هـای پـی در پـی از آهنــگــِ نــِگاهـــهای منتــظر از صــدای غـم انــگیــز پــای عـابـری کـه در انــتـظار بــا پـایــیـز همــصــدا شـده استــــ....

بابک (کافه چکش!)

من دو سه سالی میشه که ننوشتم ولی ایییینقدر ذوق کردم دیدم هنوز لینک وبلاگم اون گوشه ی وبلاگته. فقط بدون خیلی نوشته هاتو دوس دارم که هنوز به وبلاگت سر میزنم. منم بزودی برمیگردم، با یه وبلاگ جدید [لبخند]

بابک (کافه چکش سابق!)

سلام! قول داده بودم خبرت کنم، من وبلاگ جدیدم آغاز به کار کرد. (حالا همچین میگم آغاز به کار انگار خط تولید اسکانیا رو راه انداختم!) خوشحال میشم بیای دوست قدیمی

مسیح

قانون خط موازی را فراموش نکرده ام . . به حرمت نگاه های موازی چشمان سیاهت که همچون شکوه شبانه روز شبانه روز را در پلک زدن هایت می بینم . قانون خط موازی را فراموش نکرده ام به حرمت نگاه های مشتاقم که حسرت دیدار ت را به گور برده و همچون خطوط سرگردان، مرا در پیچ و تاب این چم و خم زندگی بیراه برده اند ! . قانون خط موازی را فراموش نمی کنم که دست نوشته ات در امتداد خطوط موازی هنوز در قاب طاقچه خانه ام شکوه عشق های نامتوازی مان را به یادم می آورد ! . . [گل][گل][گل] [خداحافظ][خداحافظ]

محمدعرفان

اهوم هنوزم داستان ها دارم. هنوز داستان ها داريم. تو هم داري. اميدوارم تا هميشه از اينجور داستان ها داشته باشيم. [لبخند]

masa

بنویس که دلتنگِ قلمت ..