BaCk HoMe

زمستون!
زمستون
میرم رو پلی لیست دو سال پیشم.این افتاب کمرنگ زمستون های شمال، کارت های اینترنت ته کشیده رو میز ابیم ،هندزفری گره خوردم ،دیکسیونرهای رو میز...مداد های تراشیده شده نوک تیز، فال حافظم و فرش کرم قهوه ای اتاقم دیوارایی که داشتم میرفتم خالیش کردم میخ های مونده به جا همه اش دلم یه طوری میکنه...
این که خونه م.. و این که بازم باید برم
 حتی دلم واسه این کیبورد رنگ پریده که تمام کلیدهاشو از حفظ میزنم هم تنگ شده بود.واسه پاها رو میز و عکس تولد دیدن.واسه اب پرتفال های تازه..واسه شوخی های بابا..واسه صورت تیغ تیغیش..واسه خیار شکل موز پوست کندن..واسه اهنگ های قدیمی..
میبینی؟سهم منم شده هر دو ماه یکبار دیدنت..چه برفی میبارید نه؟
بهش میگم اولین بار برف میبینم میخنده..دیدی؟دیدی اخرش برف بازی کردیم..دیدی اخرش دلم نیومد گوله برف و بزنم تو صورتت..دیدی بازم باختم؟
میرم این دفعه تمام زیر گذر کنار دانشگاه رو صد بار تنهایی گز میکنم....
اصلا گور پدر این دانشگاه رو کرده.میرم چمدونم میبندم و میام همین جا پیش خودت .تو رو هم میدزم و میبرم یه جا که هیشکی نباشه.خودمم میرم گم و گور میشم!چه نقشه احمقانه ای
این آرش که میگه دوباره دل هوای با تو بودن کرده هم بدم میاد هم خوشم میاد!یه چیزی مث پسر بازی بچه های خوابگاس.هم بدت میاد هم خنده ات میگیره.
میدونی هنوز نفهمیدم این استیفانی و دوست پس بوربورکش تریپ لاو بودن یا نه.مرتیکه تگزاسی چه غیرتی هم میزد!
راستی بهت گفتم خوابهام بیرنگ شده؟اون خواب اخری که اونقد سکسی بود روم نشد تعریف کنم واست!واسه همینم یادم رفت!
باید زنگ بزنم به عاطی بعدش به اعظم و سارا.دلم واسه بغل های تپل سارا تنگیده.مث مرغی که جوجه هاشو با پرهاش میگیره.یا واسه پلید بازی های عاطفه.
واسه کرکر خنده راه مدرسه.واسه ظهر های شلوغ با سمبوسه داغ و ترد 6+1
 واسه رانی هلو
 واسه کلاس های خانم ضیا بخش
واسه  دفترچه کنکور گفتن خانم نوشادیان،  رقصیدن های دسته جمعی تو کلاس، واسه نوشتن با گچ های صورتی رو
 دیوار مدرسه،  شعر خوندن سر صف، واسه نگاه های چپ چپ خانم بابانژاد واسه حرف های سیاسی زدن تو کلاس های بینش، واسه لیلی بازی کردن
 واسه مداد رنگی های نو، واسه بوی پاکن، واسه جوهری شدن های زنگ خطاطی، واسه بدمینتون بازی کردن با خانم حسینی، واسه جیم زدن های کلاس دین و زندگی،واسه امتحان های 5 نمره ای خانم جعفری،واسه زنگ ادبیات و ناموسی شدن قصه سیاوش و گذر از اتش!واسه برره بازی کردن،واسه جک های بی ادبی..
که تموم شده..که اونقدر زود که همه یادشون رفته..که حس نوستالژیک من تمومی نداره..که من رفتم و تو موندنی شدی
این غروب های ابری و اسمون بدون کلاغ شمال منو یاد گریه های روزهای اخر خودم میندازه..اون موفع هنوز پشه ها دور امپ جمع میشدن..اون موقع هنوز باورم نشده بود که باید برم..میبینی 3 ماه گذشته..
حالا باید به همین راضی باشم که یه ماه و نیم یا دو ماه در میونی بتونم ببینمت..رسم دیگه..مث خلی از رسم های دیگه
اخ دلم قد خاطره های قدیم میخواد..دوستای صمیمی کارای قدیمی میخواد..دلم شیطون بازی میخواد..دلم کبریت بازی میخواد..دیم مورچه بازی میخواد
میخوام باغچه رو بیخودی بکنم..میخوام جوجه رنگی بخرم..میخوام نوار خروس زری داشته باشم..میخوام پیراهن گلگلی و جوراب سفید بپوشم و موهامو ابشاری کنم.
ته دلم مچاله میشه...چشمام نیگاه نکن..ببین باز دستام درد گرفته...میبینی رگ های دست منم مث مال تو ابی شده..یا ابیهاش پیدا شده..از این دریا ابی ها که خزه هاش به دستات میچسبن..
چقد این پرده گل دار رو دوست دارم!کاش میشد تو هم ببینی..
اینطوری اینجا چند تا پست واسه این 15674982 نوشتم؟رو همین صندلی با همین کیبورد...
دستام بوی نارنگی میده ....بوش کن..
یکی من یکی تو!

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ardalan

salam ashegh neveshtehaye shoma hastam mano be yade nojavoniham miandazand mese neveshtehaye chekhoff mimoone tanks bye

مسيح

-- : دنيای کوچکی است ! جای دوری نمی رم !! خب هر جا که باشی خبرت رو می گيرم ! باور کن ! به يادت می مونم ! . . . . سالهاست منتظر قاصدی هستم که بگه از طرف تو اومده ! . . . می بينی !؟ . . . نه اينجا رو می گم !؟ خوب نگاه کن : لابلای مو های سرم صد ها عروس سفيد پوش نشستن و دارن لحظه شماری می کنن که خبر شيرينی رو به خبر رسونت بدن ! . ديگه زياد طول نمی کشه !!! . . . راست گفتی: دنيای کوچکی است ! جای دوری نرفتی همدیگه رو می بینیم !!! . . . . . .

ستاره

سلام ! خوبی ؟ خيلی قشنگ نوشتی ! منو که بردی تو خاطراتم ! ببين اومدی يادت نره بهم بگی ها ! لينکت می کنم ! دوست داشتی لينک کن!

سارا

تو هم ديوونه ای واسه خودتا آرزو می کنم ته همه ی اين خاطره ها لبخندت باشه که مي مونه همشهری!

بابک (کافه چکش!)

سلام. مطلبت رو تا آخر خوندم. خیلی جالب و با احساس نوشته بودی. دعا کن ما هم یه روز Back Home کنیم... راستی کافه چکش آپه. بیای خوشحال می شم رفیق

مسيح

تصدق چشمان سیاهت که روزگارم را سیاه کردی تصدق زلف درازت که زندگی ام را کوتاه کردی تصدق دستان نگارگرت که از پای در آوردیَم . . فقط . فقط لختی بخند به حرمت اشک هایم تا در ترنم لبانت آرام بگیرم ! . . .

بابک(کافه چکش!)

سلام. ای بابا تو از منم تنبل تری که! خب آپديت کن ديگه من آپديتم. بيای خوشحال می شم.

سلام

بچه ها اين مقاله خيلی جالب بود. شما هم بخونيد... http://porseman.org/showarticle.aspx?id=229