از اونا!

گاهی اوقات ميکن از سرنوشت نميشه فرار کرد.پس چرا ديگه ميگن ادم خودش زندگيشو ميسازه؟06.gif

در شهر قذيمي به نام تب پادشاهي به نام لايوس با همسرش يوكاسته زندگي ميكرد پيشگوي معبد دلفي گفته بو كه لايوس هرگز نبايد بچه دار شود و اگر به اين نصيحت عمل نكند و صاحب فرزند شود پسر او را از بين خواهد برد و با مادرش ازدواج خواهد كرد 27.gif. هنگامي كه يوكاسته پسري به دنيا اورد لايوس تصميم گرفت كودك را جايي ببرد كه يا از فرط گرسنگي بميرد يا طعمه ي حيوانات درنده شود25.gif.شاه لايوس به چوپاني دستور دادكه پسر را سر به نيست كند.براي اطمينان پي پاي بچه را هم بريد تا نتواند حركت كند و راه بازگشت به تب را پيدا كند13.gif.چوپان دستور شاه را اجرا كرد وي وقتي با گوسفندان خود به كوه رسيد با چوپان ديگري از اهالي كورينت روب ه رو شد. مزارع و چراگاهاي كورينت هم در همان اطراف بود چوپان كورينتي دلش براي كودك سوخت15.gif و از چوپان اهل تب تقاضا كرد كه ان بچه را براي پادشاه خودشان به كورينت ببرد به اين ترتيب پسرك شاهزاده ي اين شهر بزرگ شد زيرا شاه و ملكه فرزندي نداشتند انها پسرك را* اوديپ* ناميدند يعني كسي كه پاهايش ورم كرده است پاهاي ان پسرك بيچاره بعد از ان عمل وحشيانه ورم كرده بود. 26.gifاوديپ بزرگ شد و براي خودش مردي شد همه به او علاقه داشتند07.gif هيچ كس هم نگفت كه او پسر واقعي شاه و ملكه نيست. روزي در يك جشن بزرگ سر و كله ي غريبه اي پيدا شد35.gif و گفت كه اوديپ پسر واقعي شاه و ملكه نيست. وقتي اوديپ از ملكه در اين باره سوال كرد جواب درستي نشنيد به همين خاطر تصميم گرفت براي يافتن پاسخ درست به سراغ پيشگوي معبد دلفي برود و بفهمد كه وارث قانوني ان پادشاه ئ و ملكه هست يا نه؟05.gif

پيتيا به او گفت از پدرت دور شو زيرا اگر دوباره به او نزديك شوي او را خواهي كشتو سپس با مادرت ازدواج خواهي كرد35.gif(ببخشيدا اشتب شد04.gif)26.gif و از او صاحب فرزند ميشوي پس از شنيدن اين كلمات اوديپ جرات بازگشت به كورينت را نداشت چون فكر ميكرد شاه و ملكه والدين واقعي او هستند به همين جهت تصميم گرفت به جاي بازگشت به كورينت به تب برود. وقتي درست به همين محل رسيدبا مرد محتشم و متمولي روبرو شد كه او را با تخت روان شاهانه اي ميبردند چند نگهبان هم او را همراهي ميكردند32.gif اوديپ راه عبور تخت روان را سد كرد براي همين يكي از نگهبانان اوديپ را هل داد .او كه در مقام شاهزاده ي كورينت بزرگ شده بود از اين كار ان سرباز عصباني شد 12.gifخلاصه با انها درگير شد و ان مرد ثروتمند را كشت18.gif و همه نگهبانان هم كشته شدند ولي يكي از همراهان توانست فرار كند02.gif او به تب بازگشت و گفت كه شاه لايوس به دست يك راهزن به قتل رسيده است.04.gif ملكه و ساير اهالي تب به سوگواري نشستند البته غير از كشته شدن پادشاه موضوع ديگري اهالي تب را نگران ميكرد15.gif. هيولاي عظيم الجثه اي كه سرش مانند تنه ي شير و سرش مانند سر يك زن بود22.gif و در ان نزدكي ها زندگي ميكرد ان هيولا ي جادهاي را كه به تب ختم ميشد سد كردده بود و هر كس كه نميتوانست معمايش را كند ميكشت34.gif مردم تب قرار گذاشته بودند حالا كه پادشاه تب كشته شده است هر كس كه بتواند معاي اين هيولا را حل كند ميتواند با ملكه يوكاسته ازدواج كند29.gif و پادشاه تب شود.اوديپ خيلي زود فراموش كرد كه در طول اين سفر طولاني چند نفر را كشته است. به ان جاده كه رسيد ان هيولا جلويش را گرفت و مثل هميشه معماي خود ارمطرح كرد: چه كسي است كه دو پا سه پا و چهار پا دارد؟ اوديپ گفت:انسان در كودكي چهار پا در جواني دو پا ود ر پيزي با عصا.

اوديپ پاسخ صحيح داده بود و اين براي هيولا غير قابل تحمل بود براي همين خودش را از كوه پايين انداختو مرد02.gif. مردم كه از ماجرا با خبر شدند اوديپ را مثل قهرمانان به نب بردند جايزاش را دادند او به يوكاسته ازدواج كرد!!!!! البته يوكاسته در حقيقت مادرش بود!!!!!!!!!!!!!!!! انها دو پسر و دو دختر به دنيا اوردند 26.gifولي داستان به همين جا ختم نسد چيزي نگذشت كه طاعون شيوع پيدا كرد ان زمان يونانيان معتقد بودند كه اين گونه فجايع به خاطر عصبانيت اپولون است و در حقيقت عصبانيت او هم بايد دليلي داشته باشد در نتيجه بايد دوباره نزد پيشگوي معبد دلفي ميرفتند تا بفهمند چرا خدايان ناراحت شد ند؟

پيتيا گفت كه ناراحتي او به خاطر قاتل پادشاه لايوس است بايد او را پيدا كنند وگرنه تمام شهر نابود ميشوند03.gif. اوديپ كه حالا خودش شاه شده بود تمام امكاناتش را به كار برد تا قاتل شاه قبلي را پيدا كند. او حتي فكرش را هم نميكرد كه خودش او را كشته باشد. بنابرين در اصل اوديپ فرمان داده بود خودش را پيدا كنند!!!!29.gif

او از يك پيشگو پرسيد :چه كسي او را كشته است؟ ولي پيشگو از جواب دادن طفره رفت زيرا ميدانست گفتن حقيقت برايش دردسر دارد ولي اوديپ براي كمك به قومش سخت كوشيد كه از ان پيشگو حرف بكشد. تا اينكه پيشگو بلاخره گفت كه خودش شاه قبلي را كشته است ولي هنوز خبر نداشت كه او پدرش بوده است. اوديپ ادم منصفي بودو ميخواست تمام ورق ها رو كند بلاخره ان چوپان ال تب را پيدا كرد و فهمييد كه ماجرا چيست31.gif.

اوپدرش را كشته بود و تازه فهميد زنش هم مادرش بوده است وقتي اينها را فهميد با دست خوش هر و چشمش را از حدقه در اورد26.gif32.gif35.gif04.gif

/ 1 نظر / 4 بازدید
???????

داستان جالبی بود . من که خوشم اومد در ضمن از نظر استاد من که منم با اون هم نظرم سرنوشت يعنی انچه سر تو می نويسد خدا به تو اختيار داده ولی اختيار تو به اندازه ی تکامل توست ........ موفق باشی بدرود