کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری-

آن تراک* لعنتی ساده بچگانه با ملایمت شروع کرد به اجرا شدن.من هم مثل بهت زده ها وسط کاناپه ی زرد تو هال نشسته بودم.خودم خواستم اینکار را با خودم بکنم.خواستم بگویم چیزی نیست و من تحمل این یکی را که دیگر دارم.یعنی گوش دادن به آهنگی که خیلی سال ها پیش گوشش میدادم واقعا چیزی نیست برایم که بهت زده ام کند.لااقل بعد همه ی اینها ،این چیزی نیست که نفسم را خفه کند.چیزی نیست که مرا توی جام میخکوب کند.یک آهنگ ساده ی بچگانه که این روزها کمتر کسی را علاقمند میکند.

اما شروع شد.مثلِ یک ضربه ی از پشت سر وختی هنوز خوابی.یا عطسه کردن وسط گریه های از ته دل.درست مثل چنین چیزی.که حتی حوصله نداری دوباره حسش کنی.اما هی دوباره تکرار میشود.عصبانیت میکند.کلافه ات میکند.بیشتر از اینکه درد بکشی گریه ات میگیرد.تو را درگیر خودش میکند.هی زبانِ بی زبانتان را باز میکند که حرف بزنید.اما هی گریه دارید.انگار هفتاد سال زندگی کرده اید و این آهنگ را این حس مورمور شدگی را سی سالِ پیش تجربه کرده اید.انگار نه انگار بیست و سه سالتان است.انگار که مرده اید.شما را کشته اند بعد جایی ولتان کرده اند.گفته اند حالا پاشو زندگی کن.بیشتر از اینها زندگی کن.

من خوبم. گاهی می آمدم اینجا.آرشیوش را باز میکردم.به خودم میخندیدم.فحش میدادم.گاهی وقت ها فکر میکنم باید گریه کنم اما نمیکنم.موضوع این نیست که گریه ام نمیگیرد.نه، فکر میکنم حقی برای گریه  کردن ندارم.برای نوشتن هم.که اصلا مسخره است،بی معنی است که من دیگر گریه ام بگیرد.حتی بغض-یک بغض ذره مثقالی ته گلو هم احمقانه است.حالام این تراک دو دقیقه ای دارد کلمه ها را به زور از دلم بالا میکشد.

من اصلا حرفی برای گفتن ندارم.شاید قبل ها میتوانستم حرف بزنم.میخواستم حرف بزنم تا به چیزی برسم.کرخت شوم. جایی هست دیگر نمیخواهی به هیچ نقطه ای برسی.نمیخواهی خودت را مسخره ی خاص و عام کنی. تو را از حرف هات بشناسند.نمیخواهی آویزان زندگی کنی.نمیخواهی آدم سرسختی باشی.از جنگیدن خسته میشوی.شمشیرت را می اندازی زمین.میگویی من دیگر بریده ام.انگار سالها داشتی باخودت میجنگیدی.با آدم تویِ آینه مانندی.کم کم دارم همه چیز را ول میکنم.مهم نیست چقدر سخت بگذرد.چقدر درد داشته باشد.چقدر غمگین یا چقدر تنها باشم.من خوبم.خالی هستم.خیلی خالی هستم اما خوبم.یکجایی دیگر نمیخواهی اندازه ی هفتاد سال خاطره داشته باشی. اصلا نمیخواهی خاطره بسازی.میخواهی فقط بگذرد.دلت یک زندگی معمولی میخواهد.که اصلا هی توی صف بانک بایستی،پایان نامه ات نصفه نیمه مانده باشد کتاب کتابخانه را دو هفته دیرتر بدهی ماشینت وسط خیابان پنچر شود یا که بیست بار توی امتحان رانندگی رد شوی. که هرچقد بد و روتین اما معمولی.که لااقل بتوانی به همه بگویی من زندگی معمولی دارم.حتی هیچ دلخوشی نداشته باشی.چون زیاد از حد خسته ای.چون دیگر هیچکس و هیچ چیز آرامش تو را بر نمیگرداند.چون همیشه دلت روی صد ضربان دارد.یک جایی آدم هرچقدر هم خسته و کوچک و تنها هم که باشد باید برگردد عقب زندگی خودش نگاه کند.گیرم که یک آهنگی این کار را کند.مجبورت کند.هلت بدهد.دست هات را بکشد اصلا.آن جایی که میفهمی زندگی به تو رحم نمیکند.بغلت نمیکند یالالایی برات نمیخواند.هرچقد هم که پشت هم بد بیاوری.همانجا،درست همانجا  مثل همه ی آدم های دنیا باید گذاشت و رفت.باید رویت را برگردانی و این به قیمت یک عمر تمام میشود.یک عمر و سی سال اضافه رویش...

 

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی

ناراحت شدم از نوشتت. مثل همیشه که غصه می خورم از این ناراحتی های مشترک. اما بخش نظراتو که باز کردمو خوندم انرژی گرفتم :دی دوستای قدیمیت، حرف زدناشون.. این خوبه یلدا. خیلی خوبه. قدرشو بدون و از خدا مچکر باش. ضمنن، یه سوالی. این اطراف جایی هست زبان فرانسه یاد بدن؟میدونی؟!

محمدعرفان

مرسی بابت خبرت. راست میگی البته. خوبه میگی خوبم. هر چند واقعی نباشه. ولی خب همین که خودتو می خوای خوب نشون بدی خودش ارزشمنده. اولین قدمه. ایشالله همیشه شاد باشی

masa

بنویس یلدا...

مسیح

سلام اینجا چرا اینجوری شده چرا بهم ریخته صفحه بلاگت؟ . . چرا چیز نمی نویسی؟ . . [گل]

دنیا

چرا دیگه نمینویسی؟؟؟ من منتظرماااا

گالری ارزانی

سلام دوست عزیز کیف های خوشگل سنتی و وسایل تزئینی زیبای ایرانی می خوای؟ اونم با قیمت خیلیییییی مناسب پس حتما حتما به سایت ما یه سری بزن ضرر نمی کنی! تازه برای هر خرید یه هدیه ی زیبا هم ارائه می شه منتظرتونیم

محمدعرفان

مرسی یلدا.خیلی خوشحالم کردی. روز خوبیو نداشتم. اما این وقت شب که پیامتو دیدم حالم بهتر شد. ممنونم ازت