عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور-

اه..باز هم این شهریور لعنتی-

این را توی دلم میگویم که ایستاده ام کنار پنجره و تازه باران نم نم اش گرفته و من هم با سردرد از خواب بیدار شده ام.با چشم های خیس اشک و بغض خوابم برده بود.شهریور پر از ازا ین باران هاست توی شمال.شمال شهریور که میشود یعنی برو نابود شو و به هیچی فکر نکن.

شهریور ها همیشه یک طوریش بوده.این را بیشتر آدم های دوروبرم تایید میکنند.همیشه جدایی (ها) داشته این شهریور.بغض ها و دلهره ها داشته.که شهریور چشم های آدم باز میشود.آدم های دوروبرش را میشناسد.میل شدیدی به رابطه برقرار کردن با خاطرات زیر خاکی زندگیش دارد.اصلا شهریور که می آید بوی نم و سردرد دارد با خودش.هی بوی پاییز میپیچد توی بینی ام.هی سروکله آدم های قدیمی پیدا میشود توی زندگی ای که با چنگ و دندان  گرفتیش  که در نرود از دستت.

شهریور همین است.برای خودش فصل جدا شده ای است اصلا.فصل خراب کردن چیز هایی که ساختی.که دوست داشتی.که دوست نداشتی.شروع میکنی به جم و جور کردن خودت.با تظاهر و عادت کردن و پروسه همیشگی فراموشی.بعد یکهو شهریور از راه میرسد.آدم ها را نامهربان تر و سردتر میکند.سردی میریزد توی چشم های همه آدمها.آدم ها را دلتنگ و دل سنگ میکند.گریه ات می اندازد.هی باران میگیرد و هی نم میکشی.کهنه میشوی.از رنگ و رو می افتی.بعد هم همه چیز را تمام میکند زخمش را میزند و قلت میدهد بغل پاییز.

برای همین است پاییز که می آید خنده هامان بخار می شوند توی کوچه ها.خودمان را از ترس تنهایی شهریور بعدی درگیر آدم ها و ماشین ها میکنیم.یادمان میرود خودمان را.گول میزنیم دلمان را.پی اش را نمیگیریم.دل خوشی میدهیم به خودمان که زندگی همین است .بعد آرام آرام یادمان میرود شهریور را.صبوری میکنیم...صبوری میکنیم..صبوری میکنیم..و  پیر میشویم..پیرتر میشویم..و روزی  میفهمیم و شاید هم هیچوقت نفهمیم که این ها همه اش بازی شهریور است...

/ 10 نظر / 4 بازدید
آرمین

یادش بخیر یه زمانی چقدر اینجا بد من بودم [شوخی]

م ر ی م

من عاشق بارونم....وقتی که با یه دوست ....یه موزیک ملایم و یه حس خیس....ازش بگذری....

م ر ی م

صاحب اون پوزخند رو هیچ کس نمی شناسه..... اره شهریور رو دوست دارم....چون به پاییز نزدیکه....

م ر ی م

.فکر کنم تو منو بشناسی...صبور ترین و سهل گیر ترین انسان کره زمینم.....اما گذشته ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم....نمیشه فراموش بشه....اگه بشه دوباره تکرار میشه....صاحب اون پوزخند رو حتی منی که سالها باهاش زندگی کردم نمیشناسم....فقط خدا میشناسه اونم به دلیل خلقت....زخم ها ..دردها...و باختن ها تموم میشن اما جاشون بدجوری روی تن و دل آدم ها می مونه...افراد زیادی هستن که یه جور خاصی بخندن...گریه کنن... یا پوزخند بزنن اما...اما....ایونو....فقط منی که دیدمش ، میشناسمش...شهریور رو هم با همه نفرتش رد کن...می رسه به پاییز....بازم خش خش برگهایی که زیر پات میمیرن...می رسه به خاطرات ترک خورده...میرسه به میلاد نحس....می رسه به مرگ برگ....

ali

40sal bad az hal in ruz ha ...... barun delam mikhad amma hava ...

شیوا

چقدر دوست دارم قلمتو... چقدر مثل همیم. سنمون ماه تولدمون دغدغه هامون... :-*

منیره

من عاشق نوشته هاتم 4 ساله که دارم میخونمت من با کلمه کلمه هات زندگی کردم یلدا جان انگار قلم تو زبان دل منه چقدر پای نوشته هات گریه کردم فکر کردم غصه خوردم ............. دوستت دارم برای من همیشه بنویس

حنيف خورشيدي

سلام رفيق با چند غزل جديد و يه سپيد به روزم یه شعر آزاد قدیمی ... به دوست خوبم " دیبا واقفی " که اقیانوس خاموشه ... یلدا چه بی ستاره نگاهی بود دوردست برافراشته روی هفت ... تصویر گنگ آب و آفتاب بود یلدا و رنگ ، بازی اش به سخره ی خاموشی و شب ، چه ناتمام و دلاور بود غمگین ترین سیاره ای که حول محور انگور می چرخید ...

علی خوش پیمان

درود یلدای عزیز اتفاقی به وبت رسیدم و درد دل هاتو خوندم ! زیبا بود . در سایه بارون