درد آدم ها را تغییر میدهد *

فکر میکنم که توی زندگی ام  هنوز به درک درستی از دندان درد نرسیده ام. حتی حالا که دندانِ ششِ دو ماه قبل پر شده ی پوسیدگی سطحی ام سر ناسازگاری برداشته و هی تشر میزند که هی نگام کن هم نمیتوانم اسمش را دردِ از نوعِ بلای جان بگذارم.

یعنی ادم یکجایی دیگر وسواس درد میگیرد.حالا میخواهد دندان باشد،دست باشد یا دل. چه فرقی میکند.یکجایی تویِ بدنت درگیر میشود به آتش می افتد و التهاب. برای همین آدم همیشه از چند روز بعدش،چند ماه بعدش میترسد.

خب همه اش همین نیست..این لعنتی استرس و نگرانی همیشه خوب خودش را نشان میدهد. انگار رنده ی آشپزخانه را انداخته باشی به جان زخمِ سر باز. یک دست به دندان و یک دست روی کیبورد که هی ایمیل بزنی به استادت برای سوژه پایان نامه و  بعد شونصد تا ایمیلی که بهش زده ای تاکید کند که "حقایق" را در نظر بگیری و بعد همین "حقایق" لعنتی که توی هر آشی نخود میشود سر دلت باد کند. که همیشه هر کسی توی زندگی از حقیقت برای من صحبت کرد یکجوری انگشتش رو ی ماشه بود و آماده شلیک کردن. که حقیقت برای من یکی احتیاط بود. که این بود صرف نظر کنم. از هر چیزی که دوست داشتم صرف نظر کنم چون حقیقت دوست ندارد.نمیخواهد.بازیش گرفته. الان هم همین است حقیقت این است که من هیچوخت حقیقت را در نظر نمیگیرم. مثل اینکه درد دندانم را میگذارم به پای قهر کردنش،که مثلا ریست شدن گوشیم را پایِ یکهو دلش گرفت خب! که فکر میکنم همیشه یک خط دیگری باقی مانده که من بهش نرسیده ام تویِ درد کشیدن. حالا بیا و این همه حرف ها را فرانسوی تحویل استادت بده.. شاید باید برایش از آنجا شروع کنم که من عادت دارم به این ها آقای استاد...عادت دارم...بلاخره همه ی آدم ها یک جایی توی زندگی اشان به درک درستی از پدیده ی دندان درد میرسند...

/ 2 نظر / 40 بازدید
مهسا

آره. رفتم یه جایی که خیلی غریب مونده. آرشیوم برنگشت و من هر از گاهی خواب نوشته هامو میبینم یلدا. دلتنگ می شم و کلافه.خوبی؟

delekhojasteh

بیشتر در ساینس بلولی شاید حقیقت مدار تر بشوی.یکی نیست به خودم بگوید