شرمنامه های من


+ FoRgOtTeN hOpEs

پنجره رو باز میکنم.سرد...
آفتاب می افته رو تخت مریم.جزوه های زینب ریخته رو تخت.زهرا میاد تو اتاق
-یلداااا!به خدا دو دقیقه بیشتر حرف نزدم باهاش!
میخندم:ادم شدی پس!
....
دلم غنج میره.چشمامو چند لحظه میبندم.بعد به عکس رو دیوار خیره میشم.نگاه خیره ات با اخم..بین اون همه اگهی..نگات میکنم..بازم که اخم کردی جوجو..
اینکه گشنمه..اینکه سردمه...اینکه تنهام..اینکه عادت ندارم روی کاغذ بنویسم و بعد تایپ کنم..اینکه درسام سخته و دهنم سرویس شد..اینکه دو روزه ازت خبر ندارم...اینکه انگار ده سال گذشته..اینکههمه اش خداحافظی بود..اینکه همه اش میگفتی نمیخوای بری سفر قندهار..اینکه دلم میگرفت..اینکه میخندیدی..اینکه بوی ترشی زهرا میاد
بر میگردم نگاهمیکنم به عکست...
اینکه هر چی رنگ رفاقت میزنم به احساسام عاشق تر میشم..اینکه خسته ام..اینکه تکراری ام..اینکه شونه هام تکیه میخواد..یه اغوش بی دغدغه میخواد.اینکه usbگوشی مو نیوردم.
اینکه اینجا گربه داره..اینکه گربه هاش زود عاشق میشن..اینکه انگار خودم نیستم..اینکه اینقد خودم نبودم خودمو یادم رفته.اینکه بدم میاد از این فنا شدن ادم ها.اینکه نگات میگه منم فنا میشم
اینکه نابود شدن همیشه هست اما دوباره ساختن هیچوقت نیست.
لعنتی فقط بغض میکنم..ابغورمدیگه نمیگیرم برات.مگه تو صدای هق هقمو شندی که تا اقاهه تو حرم داد زد:
بلسان اهل توحیدک و یتوسل الیک بن بویتک یا مولای فکیف یبقی فی العدذاب؟
اینکه رو "مولای"که رسید بغضم کشست و به هق هق افتادم..اینکه حس کردم چقد قشنگه ادم یه مولا داشته باشه اینقد گنده..
راستی تو فهمیدی من تمام زندگیمو تو همون مولای کیف یبقی فی العذاب گریه کردم؟تو فهمیدی دستام از سرما بی حس شده بود وفقط خیسی صورتم بود که گرمم میکرد.تو فهمیدی چقد دلم پر بود؟
یا نه خبر از روزام  داری اینجا؟!که همه اش بغض و بغض و بغض..اینکه بیشتر از همه به تو احتیاج دارم وکمتر از همه به یادمی؟تو میفهمی 266 بار صداتو گوش بدم 266بار هی تو رو مجسم کنم یعنی چی؟اصلا تو تا خالا منو تجسم کردی؟میدونی چه مزه ای میده؟!
تو چند هفته پیش گودی زیر چشمامو دیدی؟!
دیدی میخواستم همه وجودتو بدزدمو با خودم بیارم اینجا؟با خودت فکر کردی چقد دلم میخواست یه بار دیگه برام بخونی و نگام کنی و خنده ات بگیره و لپم بکشی؟!
زینب میاد تو
-سلام!یه بابلی برات پیدا کردم
ذوق میکنم!
بعد دوباره ته دلم خالی میشه..یاد خیابون جنگلبانی میافتم و کوچه پشت دانشگاه..
دراز میکشم بشکه ولو شده رو بالشت.بغلش میکنم..یاد فافا می افتم.
شکمم قاروقور میکنهزل میزنم به سقف..بر میگردم طرف دیوار.لکه سیاه رو تختمه.پریشب مریم اینا میخواستن برام خط چشم بکشن!
عجب دختر سختیه!
هه
غریب شدم برات.اونقدر که جای خالیم حس نمیشه..خط میکشم رو تقویم..یک ابان..بیست و هشت روز دیگه یعنی من پیشتم؟!یا نه؟
خودکار هم باهام غریبه
..دستام که عرق کرده میزنم به دیوار..سیاه میشه
میدونی راستش دلم واسه تنهایی خودم میسوزه.حتی این چند شبه چن بار واسه دلتنگی هام بق کردم
من این دوری رو نمیخواستم..اینطوری که نگران دل لرزدینت باشم...خودکار تو دستم لیز میخوره..سرمو میزارم رو کتاب !خودمو بغل میکنم و پاهام میکشم رو هم..اروم تر میشم..دیدو داد میزنه یا نه شاید اروم میگه ایتز مای لایف ایتز فر رنت..
نفس میکشم..غذا میخورم..به ظاهر میخندم..دارم زندگی میکنم!
صدای مسج بلند میشه..حتما تویی..هه!خب حرفی نداری بزنی..دلتنگی رو هم که جار نمیزنن..حتما دلت الان خیای برام تنگ شده..واسه خنده هامم واسه نه گفتنم واسه تعصب های کورکورانه ام..واسه احمق بازیهام..واسه اعصاب خورد کردنام..واسه تخمی شدن روزات..
دستامو که نگاه میکنم یهو حس حماقت بهم دست میده.اینکه الان باید یکی باشه بزنه تو گوشم!تنم مور مور میشهبه اون..اونا..نمیدونم فکر مکینم که شاید دستاتو..
خیره میشم به ظرف های نشسته رو میز
فقط با اونی؟
خب معلومه
اونم فقط با توئه؟
نمیدونم..
از اقای جنتلمنی مث اون بعید با کس دیگه ای باشه
میخندم.بعد فکر میکنم به کلمه جنتلمن.حس میکنم چه ملوسه..نگاش میکنم مریم میگم!بعد سرم فرو میکنم تو بالش میگم:je suis..tu es..il est..عقم میگیره
بعد یهو چقدر دلم هواتو میکنه.اینکه چقد دلم میخواد مث قدیما بخندم..اینکه دلم واسه خنده از ته دل تنگ شده..اینکه دقیقا نمیدونم چند وقته..اینکه خاطره هام خیس..اینکه خیس میشم اما نمیبارم.اینکه بو خاک میدم از بس مردم..مث اینه از جا درت بیارن بکشنت بعد هی عق بزنی کشیده بشی..کاغذ فرو کنن تو گلوت...اینکه خوابم میاد..اینکه یه کمی خلا میخوام..از اونایی که هیچی توش نباشه..اینکه اسمون ابیه..اینکه هوا هم افتابیه..اینکه برگها زرده..اینجا واقعا پاییزهدرخت انار توحیاط حتما برگاش زرد شده ریختهاینکه محوطه کنار کتابخونهمرکزی جون میده واسه عشق بازی!!!!!
اینکه گربه ها بیشتر از تو مواظبمم..اینکه به دل سوختنتم راضیم رفیق..اینکه اینقد حقیر نبودمم..اینکه امتدادش منو کشته..اینکه تموم نمیشه..اینکه چشمام درد میاد..اینکه بیزار شدم..اینکه سر دلم خالیه..اینکه ناهار نخوردم..اینکه یه چیزی میخوام اروومم کنه اینکه اون شبی همهی درخت های تبرزی تو خوابگاهمون بهم خندیدن..اینکه شب ها غم دارم..صبح ها طعم بی حوصلگی مبده
اینکه دستام درد میاد..اینکه دلم میخواد برم موهامو از ته کوتاه کنم.اینکه سحرم دوره از دلم..اینکه هیشکی به فکرم نیست..اینکه پشتم خالی مونده..اینکه احتیاج دارم کنارم باش.اینکه تکیه میخوام..اینکه نمیخواد باشی..اینکه دوری دوستی نمیادره..اینکه دورم..اینکه غریب شدم برات..اینکه خوابممیاد..اینکه مردنم میاد.و..
مگه نگفتی چشامو باز نگه دارم...نکنه دارم میمیرم..اینجا سرده..سردم نیست...خوابم میاد..راستی بهت گفتم چطوری یهو سر "یا مولای کیف یبقی فی العذاب"همه زندگی گریه کردم؟!...مث تنهایی...

نویسنده : یلدا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک