شرمنامه های من


+ OuT oF ThE BlUe

گلایه کردن وقتی ندانی باید از کجا شروعش کنی و اصلا چرا باید گلایه کنی کار سختی است.وقتی دلیلی ندارم به سختی اش هم لابد نمیارزد.
نمیدانی.و اینجا را هم روزهاست که دیگر مجالی نداری تا بخوانی  و بدانی که چه حس و حالی دارم این روزها.گرچه مدت هاست فقط نوشته ام نه ان چیزی که دقیقا میخواستم.
میدانی حرفهام دیگر نوشتنی نیست.روزهاست حرفهام نوشتنی نیست.خواندنی هم نیست.بغض دارم زیاد.لااقل الان.کسی چه میداند شاید دارم میرسم به نقطه فنا.همانجا که میگویند بعدش خدا هست و خدا و باز هم خدا.مزخرف میگویم عزیزم!صوفی شدن ان هم برای خدا کار من نیست.
دلتنگت هستم زیاد و میدانم دیدنت برمیدارد کلی از بارهای روی شانه ام را، که میدانم تو افیون تمام دردهای منی.رفیق!روزهاست این دردها را این زخم ها را مرهم نگذاشته ول کرده ام به حال خودشان.پینه هایی که هی سرباز میکنند.داد میزنند که هستیم و میدانم که هستند که زندگی میکنند که دوست دارند مثل من زندگی را.که هر چی باشد از مردن که بهتر است!تازه فهمیده ام روزهاست چنگ زده ام به زندگی.
نمیدانی.خیلی چیزهاست این روزها که نمیدانی.نمینویسم تا بدانی.نمیگویم تا بدانی.تو نگاهم چیزی نیست تا بخوانی حتی.و نمیفهمی هیچوقت نمیفهمی.حتی نمیدانم چطور باید شروع کنم به گفتنشان.میدانم که گفتنش هیچی نباشد میتواند آرامم کند.به آرامش فکر نمیکنم.روزهاست آرامش ندارم.حتی نتوانسته ام با دل راحت عکس هات را نگاه کنم.حتی نشد چشمهام را ببندم و موهام را باز کنم و از تو تنها شدم سیمین قانم را با اسکرین سیور عکسهات که همیشه آرامم کرده،گوش دهم.رفیق!روزهام گند شده.
نمیدانی!نمیتوانم بنویسم اینجا حتی تا بدانی تا بهت بگویم بخوانی.
روزهاست دارم فکر میکنم آخرش چی میشود و حتی نمیدانم آخر چی چی میشود!
نمیدانی.اگر میدانستی دیدنت برمیدارد کلی از این دردهای روی دلم را یا لااقل کمرنگشان میکند تا بتوانم نفس بگشم کمی،مجالی پیدا میکردی.
نمیدانی،اگر میدانستی این شب ها هزار بار میغلتم و حتی یاد ایلیا هم آرامم نمیکند،مجالی پیدا میکردی.
نمیدانی،اگر میخواندی اینجا را و میدیدی روزهاست فاصله افتاده میان پست هام و حرفهام دقیقا همان چیزی نیست که میخواهم بگویم،....
نمیدانی، اگر میدانستی دل سوزاندن برای تنهایی ادمها و حس کردن دردهای تک تک ادمهای دوربرت چه دردی دارد ..شاید..
اینها نوشتنی نیست اینها خواندنی هم نیست.حتی تو نگاهم هم نیست.نقاب زده ام تا نفهمی دلتنگم زیاد.تا حالا نقاب نزده بودم.دوستش ندارم.
آخر های زمستان است!آخر های زمستان..بعدش حتما لبخند میزنم....بهار هم که رفت..تابستان هم رفت ،پاییز دوباره آمد.....زمستان که امد..آخرهای زمستان..
نمیدانی..پر عشقم اما هنوز..فقط!
فقط دلم خواست اسمت را داد بزنم یکبار اینجا(که نزدم!)...تا بدانی...برای سه نقطه ها دوستت دارم ها را بگذار..من هنوز دلم به دیدنت گرم میماند..       

نویسنده : یلدا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک