شرمنامه های من


+ So FaRrRrRrRrR

دستهات را دیدم.روی انهمه پارچه سبز که هر کدامشان حاجتی بودند و خدا میداند چطور باز میشوند.دستهات را شنیدم.میکشیدی روی دخیل ها و انگشتات را باد میبرد و بغضم میگرفت.پارچه سبزم را که بستم دو تا بود.تو فکر دستهات بودم.زنجیها که بالا میرفت صدای طبل ها که کوبیده میشد دستهات را میدیدم که میکشیدی روی انگشتهام.میدیدم چیزی ندارم بگویم به خدا.نگاهش میکردم خدا هم نگاهم میکرد باور میکنی؟دستهات خدا را به من دادند و گریه ای که روزها بود نکرده بودم.سرم را چسباندم به دخیل.سکوت کردم.مات دستهات شده بودم.تو منو بردی کربلا...با دستات.من اونجا نبودم.
من از تمام کوچه ها گذشتم. دنبال کربلای خودم بودم.چیزی شبیه یک حماسه با تفاوت اینکه تو بودی و من و کلی تنهایی باکره.من دنبال کربلای خودم بودم.
گذشتم از تمام کوچه ها.کوچه هایی که مرا یادت می انداختند و چی بود که مرا یاد تو نیندازد؟دنبال یک جور بی قیدی بودم دنبال چیزی که خودم را بسپارم بهش  و بعد نگران نباشم نه نگران تو و نه نگران خودم.من دستام را دخیل کردم...نگاهت را میخواستم که چشمهام را باز کنم...نگاهت منو به خدا وصل میکند..تو منو بردی کربلا..با دستات.
که بغض کردم ..که گریه کردم..که منو سپردی دست چیزی که نگران نباشم نه نگران تو و نه نگران خودم.من رفته بودم....خیلی حرف ها نزدم.نمیشود گفت.نمیشود نوشت.این جور حرفها را باید دخیل بست به دستهای تو...میدانستی؟دستهات،چشمهات،نگاهت را نمیشود فروخت و خرید به هیچ قیمتی!
تو شکل تمام بغض های منی از ته دل.من هنوز هم صندلی کنار تو را دوست دارم و شانه هات رو...
یادت می آید؟:
فبای الاءٍ ربِکما تکذبانٍ.
پس کدامین نعمت های خدایتان را انکار میکنید؟کربلای من...

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک