شرمنامه های من


+ TeMpTaTiOn

نه خط چشم مشکی میکشم تا اشکهام سیاه شود و نه هیچ چیز دیگری که بشود رنگ داد به چیزی مثل اشک!اشک ها را بیرنگ دوست دارم وقتی چشمهات قرمز میشود و مژه هات بهم میچسبد و رد خیسش میریزد روی صورت خاکیت!اشک ها را خاکستری دوست دارم!
+گریه میکنم؟
-نه.احمق شدی؟
شده احساس خوشبختی کنی وقتی بدانی همه چیزها بد پیش میرود؟بعد هی به خودت بگویی تمام میشود ..تمام میشود!شده آشفته باشی خودت را نگاه کنی توی آینه فحش بدهی به خودت!بعد هی با رد قرمز روی پیشانیت ور بروی و پوست پوستش کنی بعد خون بزند بیرون بعد دستهای خونیت را بکشی روی ناخن شصتت که لاک رنگ و رو رفته اش را که سالی یکبار هم لاک نمیزنی پاک کنی؟!
فحش دادم!به خودم توی آینه!و بدم آمد از چیزی که میدیدم!با این قیافه پسرانه هنوز یاد نگرفته ام وقتی گریه میکنم کمی مرد باشم!چرند نگو!من مّردم یا شاید مُردم؟!
این فاصله ها تقصیر من نیست.باور کن!این زمستان لعنتی هم تقصیر من نیست.نداشتن دستهات تو دستم،سکوتم،گریه هایی که هق هق میشوند و بعدش دل درد میگیرم،نگاه پسرک های هیز،دست درازیهایشان،تنهاییهام،خستگی های اطرافیانم،قرص های ساجده که هر وقت قورتشان میدهد خنجر میزنند ته دلم و استفراغم میگیرد ..باور کن این ها تقصیر من نیست!که فکر میکنم به همه شان!که خوب است که میدانی همه شان را!تاوانش را داده ام و دارم میدهم گناهی که گناه من نبود .میبینی فک کنم دوباره زندگی را سخت گرفته ام!
این یک هفته آخری خدا را شکر کردم.نکردم؟برای دستهات.برای شانه هات.برای نگاهت.شکر کرده بودم.نکرده بودم!میبینی همه اش تقصیر لاک روی ناخن شصتم شد!وضوم باطل شد حتما!
توی ان یک هفته موهای سپیدم را گم کرده بودم!بعد گریه هم نکرده بودم!باور میکنی!بعد تمام روزهای دیدارمان هم آفتابی بود عجیب بر عکس همیشه که خیس میشدم موقع آمدن به خانه!گرمم بود!باور میکنی؟هی من تمام ان هفته را سیر میکردم عجیب روی ابرا زیاد!می نخورده مست بودم زیاد!!باور کن!این فاصله ها تقصیر من نیست!خش خش تمام گوشی های دنیا نیز!نروی یک وقتی!؟
من از داشتنت خوشحالم.خیلی خوشحال!من این تنهایی با تو بودن را دوست دارم.!دستهات را بده بهم!دستات تمام قید و بندهای من.
من احساس خوشبختی میکنم از اینکه تو را دارم!از اینکه تنها یک نفر من تویی!از اینکه تنها یک نفرم سرم داد بکشد!از اینکه تنها یک نفرم مرا بشناسد!
من به سیم اخر زده ام.فهمیده ای حتما!از همان خش خش های توی گوشی!من حالم خِراب شده!توی رویاهایم عهدی را میبندم و توی کابوس عهد نبسته ات را میشکنی!و بعد مادرت بهم میگوید:کفش هام کهنه است! و این میشود کابوس یک روزم و بعد خواب میبینم که معشوقه های خیکیت میریزند سرم و میخواهند دستهام را بردارند از دستهات! و تو دستهات را قفل کرده ای توی دستهام و من کلی توی خواب ذوق مرگ میشوم!

دستهات را بده به من.میدانی دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..

دستهات بده به من.دستهات تمام قید و بند های من برای رفتن راهی که خود تاریکیه..دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..

دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..

دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..

دستهات تمام قید و بندهای منه برای رفتن راهی که خود تاریکیه..خود تاریکی...دلم گرفته ای دوست..هوای گریه با من...

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک