شرمنامه های من


+ SiNg fOr mE

میدانی؟آنهایی که می آیند  اگر که نخواهی میروند و من این امدن ها را و رفتن ها را دوست نداشتم که نه برای امدن تو که برای رفتن تو هم نه.که همیشه بدم می امده از آمدن های یک دفعه ای و رفتن های برنامه ریزی شده.که همیشه آمدن ها اتفاقی بوده اند و نبودن ها و رفتن ها برنامه ریزی میشود.که تا می آییم دوست بداریم دوست داشته شویم میخواهیم نباشیم و رفتن را ترجیع میدهیم.حرف سفر نمیزنم .میدانی ؟همه ی ما ادمها جنون نیستی داریم...
راست میگویی.اینجا نوشتن اینطوری نوشتن خز شده.آدمهایی که میخوانند.نگاهم میکنند ته دلشان میخواهند سرم به تنم نباشد.آدمهایی که همیشه نگاه کردیم به هم و حرفی نزدیم.آدمهایی که فقط اسم هاشان را شنیدم و نخواستم که نباشد سر به تنشان. راست میگویی تو که میترسم.که حرف از با هم بودنهایمان که پر از خنده و لبخند است نمیگویم که همیشه از نبودن هات میگویم که نمیگویم که دوستم داری....میترسم.میترسم.راستی چرا تو همیشه ی بیشتر وقت ها راست میگویی؟!
قرار ندارم این شبها.میخوابم و هی کابوس میبینم .و حتی از خواب نمیپرم.و میمانم تا صبح تویشان.بعد صبح میبینم کلی خسته ام کلی خوابم می آید.و آخ که چقدر دلم میخواهد شب ها و اگر بشود روزها!توی آغوشت خودم را مچاله کنم و گردنت را بگیرم محکم حلقه دستانم و موهات بخورد توی صورتم و من خوابم ببرد.و صبح پر باشم از بوی عطر تو .که این روزها همه را عاصی کرده ام از بس بو کرده ام ادمها را تا بوی تو بدهند!و اخ که چه خوب میشود.من دیگر این بالشت را نمیخواهم!بگو که مچاله ام میکنی؟بگو...راستی آن خواب آخریه ان وقت ها که قلعه ی تنهایی اصلانی را گوش میدهم اشک می آورد توی چشمهام...من از حس تو میگویم.میدانی؟کاش خواب زن ها نه چپ بود نه راست.کاش حقیقت ان چیزی بود که آرزو میکردیم باشد.حرف را عوض نکن!بالشتک رویاهایم میوشی آیا؟
سرم درد میکرد.سوت میکشید.انگار باران خورده باشد توی صورتت موهات را باد ببرد و گوشهایت زوزه بکشند.صدایت منطقی و تا اندازه ای صدا نبود.و بعد یهو گفتی بابک بیات مرد.بارها آرزو کردم بعد انشب کاشکی زنگ نمیزدم بهت و نه تو منطقی میشدی و نه بیات میمرد و روزها لکه قرمز توی چشمهام ماند.دقیقا بعد ان شب.کاشکی برام خوانده بودی....کاشکی برام خوانده بودی..
+
میسوزد دلم و میلرزد دلم.با صدای نفس های آن رفیقت.میدانی؟این زندگی هر جایش را دست بزنی گهی میشوی!
---
پ.ن:من اون ها رو دایورت کردم به ماتحتم!اون ادمها!خوب میشناسیشون!.....!
نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک