شرمنامه های من


+ ReSpEcT

جنگلبانی بودم.صف تاکسی.دراز بود .داشتم برگ ها ی روی زمین را با پاهایم پخش میکردم.کنارم ایستاد.نیمرخ وایستاده بود.چادری بود.خوب نگاهش نکردم زود خواستم بگویم خانم آخر صف اونوره.حوصله ام نمیکشید.دستهایم را سخت قلاب کردم روی بند کیفم.دوباره نگاهش کردم.آشنا بود انگاری.خیلی زیاد.میشناختمش؟!منا بود.دوست دوران ابتدای ام.
خواستم صدایش کنم:منا سلام منم!
سلام شما؟نه نمیشناسد بعد شش سال.سکوت کردم .او که چیزی نگفت. چیزی نگفتم.خواستم جوری توجه ش را جلب کنم .دوسش داشتم زیاد.یک جور دوست داشتن خاص و جادویی.کنارم بود چرا اینقد این پا و ان پا میکردم.
خدا خدا میکردم تاکسی نیاید.دوستم بود آخر.بعد شش سال ان هم اینجا.توی صف تاکسی.
تاکسی نبود .سوار شخصی شد.جلو نشستم.صندلی پشت نشسته بود.اوه خدایا حالا اگر چیزی بگویم و نشناسد.ان دو تا دختره کنار دستش هم که وای ما چهار نفر با هم مثلا دوست صمیمی بودیم.عجیب بود برایم.بعد شش سال توی تاکسی چهار تا دوست دبستانی.
منا چیز دیگری بود.از ان طور دخترهایی که زیا دوسش داشتم.شبیه فرشته ها بود.توی صف که وایستاده بودیم زیر چشمی میپاییدمش.صورتش چند تا جوش داشت.موهاش پیدا نبود.خودش را عادی نشان میداد مثل همه مثل من.اما من میدانستم توی دل هر دوتامان چه میگذرد.سکوت کرده بودیم.
پیاده شد.پیاده شدم.گفتم صدایش میزنم کلش دوباره!خودم را معرفی میکنم.میخواستم صداش کنم.چرخیدم.نبود....رفته بود......
-------------
این روزها اسمانی شده ای.این را از برق توی چشمهایت میفهمم عجیب مرد شده ای و من پیشت کم می اورم.با تو که هستم با هم که میخندیم یادم می آید هنوز میتوانم بخندم.
میدانی حوصله اش را ندارم به ریش جنده کوچولوهایی که به ریش 15674982 من میخندند و آه میکشند بخندم.چندشم میشود بخواهم به "جان" هایی که با اسمشان آورده بودم فکر کنم!
----------
سحر ها عادت کرده ام.مینشینم و دعای سحری را گوش میدهم.میخزم توی پتویم و یاد پارسال می افتم هم اش. همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد یادم رفت به مادرم بگویم دیگر تمام شد!.....
..............
میدانی چیزی تکان خورده.من هستم  خدا هم میاورم و زندگی را سعی میکنم زندگی کنم
نویسنده : یلدا ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک