شرمنامه های من


+ RiFlE-sHoT

خسته ام .بی حوصله ام.آنقدر که دیگر حال ننه غریبم بازی های خودم را هم ندارم.انقدر که دیگر نمیکوبم روی کیبورد.گفته ام خوانده ام عاشق شده ام رنج کشیدم که چه بشود؟روزهایم عجیب از من جلو زده اند و من هنوز همان عقب مانده ی ذهنی ام.
==================================
پاییز هم آمده. و من باور کرده ام.این را میفههم از دلبستگی که به درخت انار توی حیاط با ان برگ های زرد و نارنجی دارم.میفهمم از این باران های نم نم و این افتاب های سرد کمرنگ که دلم عجیب هوس پیراشکی داغ و چای میکند.
=================================
باران میبارید و من دویدم تمام طول آن خیابان دراز جنگلبانی را. دویدم و با تمام نفس هایم تو را پرستیدم.ذکر تو گفتم و یاد عاشورا افتادم و یاد مهر و یاد تابستان و کمی رها شدم.کافر شده بودم.ک ا ف ر.باران میبارید. و چه تند هم میبارید و من بوی خاک باران خورده را چقدر دوست داشتم و چقدر کفش هایم قلقلکشان امده بود وقتی روی گل های کف خیابان سر میخوردم . و راه رفتم و کمی سبک شدم. دویدم  و پرستیدمت.گفته بودم دیگر باران هم میبارید.
================================
احساس میکنم چقدر عوض شده ام.نیگاه:
یکشنبه سی یکم فروردین 1382
امرزو امتحان ادبیات داشتیم .جلو نرفتم انشا.فردا میریم سیننما کلاه قرمزی و سروناز.اعظم و نیوشا هم میان.اخ جون!
پنجشنبه 85/3/18
چقدر دردناکه وقتی بفهمی باید عشقتو بزاری دم کوزه و ابشو بخوری.من محکومم تا اخرش همینطور زندگی کنم وقتی هیچ نفسی نداری تا قدم بعدی رو برداری مجبورم بدوئم مجبورم زیر بارون خیس نشم مجبورم عاشق تو نباشم.میبینی همه اش از روی اجبار!....
چهارشنبه 82/6/12
امشب مسافری از هند خیلی باحال بود.بعد ازظهر در یک اعتصاب طولانی بابا بلاخره موفق شد و ما رو بیرون نبرد!
یاس منگولا دیگه نمیبنده ÷وشک چونکه بزرگه میره مهدکودک!!!!!!!!!!!!!
شنبه 85/6/11
دست های خسته ی من
درگیری های تو
خستگی های من
خستگی های تو
اشک های من
نبودن های تو
لوس بازی های من
عصبانیت های تو
مردن من
ادامه حیات تو....
چه رویای باطلی!
دوشنبه 82/8/5
هاها ها امروز ریاضی از 10 نمره شدم 4!!!!!!دارم الان خونه رو نورانی میکنم با ورقه ریاضیم وقت ندارم!البته حساب کردم میشم 7!عجب این خانم بیکایی نامرده!
================
خوابیده ام.چرا بیدار نمیوشم؟؟؟؟؟؟؟؟بیدار شو بیدار شو.هی دارم سقوط میکنم توی خواب.هی...هی....دارم محو میشوم.حوصله گریه ندارم.دلیل قانع کننده ای هم ندارم.خوابم.بیدارم کن بیدارم کن.تنفر نمیخواهم.....بیدارم کن بیدارم کن...
==============
این صدای خش دار ابی با ان صدای ارام شاملو بدجوری مرا خواب میکند.ان جورهایی که دلت میخواهد بیکارترین ادم روی زمین باشی و هر ثانیه استرس کنکور و عشق و غربت نگیرتت.آنقدر که تا میتوانی  رانی هلو بدهی بالا و بلند بلند بخندی .انقدر که هی چاقو فرو کنی توی تنت و دردت نگیرد و با لبخند به خون های بدنت زل بزنی مل یک قهرمان!دقیقا مثل یک قهرمان!
میدانی همین که حس کرده ام کاملا حس کرده ای که چقدر دوستت دارم برای من کافی که نه اما لذت بخش است!
این روزها با یغما گلرویی و خانم رنگین کمانش اخت شده ام مثل این ادم ها که بعد 4 روز چنان با پاییز انس گرفته اند که چتر بگیرند روی سرشان!
میدانی دلم میخواهد یک جای این زندگی را عوض کنم یا لااقل یک مهره ی اصلی را بندازم زمین!از خود ازاری و دیگر ازاری نیست قسمت مادرانه وجودم سرش را بالا اورده!میدانی ایلیلا را و این حس مادرانه ام را به کودکی که نداشته ام و نخواهم داشت عاشقم!ایلیلای من !
======
کمکم کن رها یم کن.کمکم کن رها شوم.دلم سنگین است بِِِِِی بی!

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک