شرمنامه های من


+ SeE mE fAlL

مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم
مرا ببخش اگر كه ماندگار نبودم
مرا ببخش اگر تو را به شعر شكستم
در مرگ برگ اگر چه به گريه نشستم
مرا ببخش اگر كه دريا وار نبودم
ببخش اگر كه خانه نگهدار نبودم
دستامو عمود ميكنم جلو لبام و ميگم: پووووووچ.حتي نفسم هم خنك نيست.صورتم خشك شده و چن تا قطره اب خنك مونده رو ابروم.احساس ميكنم هر لحظه دارم مذاب ميشم.
از تو نگفتن از تو گفتن از تو شنيدن از تو خواستن از تو نديدن.....
هي.....هي...من اينجام.تو نميفهمي كه من و تو شبيه هميم.فقط تو يه ذره برجسته تري.يه خرده پررنگتر.
سوك..سوك..........

Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?
دلم ميخواد برم رو يه ارتفاع 100000000متري و يكي تلپي منو پرت كنه پايين.بعد هي نيام نرسم به خاك .فقط اسمون باشه.
آره آره.ميدوني كه تو هيچ وقت نميفهمي كه من اگه خوب نباشم بد هم نيستم.اينكه من فقط نگرانتم.تو چه  ميفهمي من ميفهمم.بهت بگم حس ميكنم كي برات مشكل پيش مياد كي ناراحتي باورت ميشه؟نه نميشه با خودت خيال كن بازم توهم زدم!
چشمامو ميبندم  و با شهريار قنبري خلسه آور ميگم:
تو بهترين صحنه شو برهنه شو برهنه شو
دست هاي تو تمام كائنات من بود
چرا باور نميكني؟؟؟
اين تماميه بودن من است كه بالا مياوري....
سرمو ميگيرم زير شير آب و توي آينه خودمو نگاه ميكنم.آب دهنم جمع ميكنم و توووف!تو آينه!شبيه اسكيزوفرني ها شدم.براي خودم نگرانم!
از دماغم آب ميچكه و ميريزه رو كيبورد.اونقدر بي تفاوتم كه اگه الان 100تا راني هلو رو بريزن جلوم كاري از دستم بر نمياد.
اگه ميتونستم يه نفرو تو تموم دنيا خفه كنم اون دختره الدنگ انتخاب ميكردم!
آهاي دختره.حساب كار دستت بياد كه من اين روزا بدتر از تموم كبريت هاي بي خطر دنيا خطرناك شدم
من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرم
من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم
اينكه هر كسي يه زندگي داره خيلي هيجان انگيزه.ميتونه هر كاري دلش خواست باهاش بكنه.من فعلا  زندگيم با گه هاي اطرافيان در حال رنگين شدنه!
دو تا قاصدك پيدا كرده بودم يه جايي كه سقف داشت.فوتشون كردم طرفت وقتي افتادن دوباره زمين فهميدم ادرس اشتباهي داده بودم.
هنوز داري نگاه ميكني.....
درست ميگم؟؟؟
دلم ميخواد نوك ناخوناتو اروم بكشي رو بعد روشن دستام.اونوقت من با تموم وجودم حس كنم اين ادمك هاي قلقلك اور ابستن دستاي تواند.
يكي از چشمامو كوچيك ميكنم و به درختا نگاه ميكنم درخت ها كه تار ميشن تازه ميفهمم اين نگاه تو ، عيب از كم رنگي من نيست به خدا!
.هنوز  وقتي كوبيده ميشوم بغ ميكنم و ياد لحن بي بخار چشمهايت ميفتم.تو از من هيچي نميخواستي من پوچ شدم.
پ.ن: شغل جديد من.دختر فندك فروش!
طبيعت را چه ترس از رفتن ماست
در اين دنياي جنون ديوانه اي كم...........

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک