شرمنامه های من


+ CrYiNg fOr uR AbScEnCe

۱كشنبه 8مرداد.1
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم ميكنه
ميون جنگلا طاقم ميكنه.....
سفر.....سفر....سفر
اين سرمشق هاي هجرت مرا ياد رفتن چند روزه ات مياندازد و نميدانم چرا با اينكه زياد نميبينمت مثل قبل ها
عجيب دلم ميگيرد!
غذاي سر راهي نخور،شب ها لباس كافي بپوش،و مواظب زخم كف دستت باش و... و..سفر بخير!
پ.ن:يادم باشه صدقه بذارم كنار.
۲شنبه 9 مرداد.2
سرم در حال انفجار. و تنها كاري كه ميكنم خوردن آبنبات قهوه اي آناتا ست كه تا ديروز ازش متنفر بودم. و با طعم قهوه سوختش اين سردرد مزمن بدتر ميكنه!
از اين كيبورد خستم.
از اين انگشتا خستم!
از اين سردرد خستم
از ديدن بچه هاي مرده قانا خستم
از اين اخبار شبانگاهي و ساعت نه خستم
از اين همه بغ كردن خستم
از كن نات فايند سرور خستم
از كامينگ سون خستم
1،2،3،4،5،6..........
از اين پشه هاي گنديده كه به واسطه درد شق كردنشون حتي تو تاكسي هم لذت يه صبح افتابي ،يه بعدازظهر گرم،يه غروب نارنجي از ادم ميگيرن خستم
....و ميتوانم بلند داد بزنم و بگويم از تمامي به اصطلاح مردان مسلمان كشورم كه دستهاييشان توي بيني اشان دنبال سلوك ميگردد و  يا توي شلوارشان دنبال معصيت هاي هميشگي اشان چندشم ميشود و عجيب هم چندشم ميشود!
خسته شدم.كي از سفر برميگردي؟؟؟
پ.ن:احساس ميكنم شبيه يه بره ي كوچوو تنهام!وقتي اومدي بايد كلي بغلم كني.فقط منو.هيچكي ديگه نه!
۳ شنبه 10 مرداد
و ذهن من هنوز لبريز از صداي وحشت پروانه اي است كه او را با سنجاقي به دفتري مصلوب كرده بودند!
پوستم گسِ.
گيتار ندارم تا كوك كنم و از تو بخونم!
اه شيت!
سرمو ميزارم رو ميز.مث وقتايي كه ميذاشتم رو نيمكت.مثل وقتايي كه ظهري بوديم و از كافي نت ميرفتم مدرسه و هميشه خدا بغ زده بودم.
1،2،3،4،5،.....
.چيزيم نيست .فقط نميدونم اگه چيزيم نيست پس اينا چيه!...
اون دو تا مست چشات منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات داره آبم ميكنه
حوصله ام تنگ است.ميخوام باشي.ميخوام باشي و حرف بزني.حتي بگي خفه شووووو.و من تمام ذره ذره خ ،ف ،ش رو تو دهنم مزه مزه كنم.
نه از مرزبندي قسمتم جلو تر نيومدم.نگران چيزي نباش.من اون ادم نيستم يعني ديگه ادم نيستم!تندي نگو نه تو فرشته اي .حتي ديگه حوصله نگاه كردن به عكساتم ندارم
پ.ن:دلم ميخواد زندگي رو بالا بيارم!
۴شنبه11 مرداد
نه مست ميشم،نه عاشق،نه مبارز!فقط ميخوام بايستم اينجا و نگاه كنم!
ااين روزا احساس ميكنم ناخونام داره هي كشيده تر ميشه!
و چقدر بن جووي رو و alwaysشو دوست داشتم:
what i 'd give to run through ur hair
To touch ur lips
To hold ur near....
و هنوز هم دوسش دارم.دور چشمم خشك و چشمام ميسوزه و من هر لحظه بي حوصله تر ميشم.
مگه فاصله يه حرف ساده نيست بين ديدن و نديدن؟از اين عينك لعنتي متنفرم.از چشمام اب مياد شايدم اشك.حوصله ن د ا ر م.كاش بودي. و دو تايي فوتبال ميديدم و من هي ميزدمت و بهونه ميگرفتم و تو هم هي عصباني ميشدي و با خوشحالي ميخندي.آخ كه من چقد وقتي با عصبانيت ميخندي و حرص ميخوري رو دست دارم!اونوقت حالم خوب ميشد.اما نيستي........
من و تو كم كه نه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم..........
من به مردي عاشقم
مردي كه معشوقه هايش را
ساعت نه هر شب زنده به گور ميكند
و وقت مستي چشمهايش جنين مرده بيرون ميدهند
 و خسته از رفتن
و خسته از ماندن
و خسته از ابهام
ايستاده ميخندد....
پ.ن:خسته ام.يكمي شايد بيشتر از هميشه!عجب آپ تخمي شده!
۵شنبه 12 مرداد
بي حسم.و شايم يه جوري.انگشت شصتم فشار ميدم رو دندونم و نگهش ميدارم.يهو ولش ميكنم و با تمام وجود از دردش لذت ميبرم.مازوخيسم داشتم حتما!
1،2،
فردا مياي و اين خوشحالم ميكنه.تو اين روزا كه هيچي ندارم تو از تنها دلخوشيم شدي دلخوشيم.شدي خود دلخوشي هيچوقت نداشتم.
تو حرف ميزدي من نگاهت ميكردم
تو نگاه ميكردي من نگات نميكردم

من احمقم.يه احمق دوست داشتني.از اون احمق هايي كه دلت ميخواد درسته قورتشون بدي بس كه بانمكن.نه از اين احمق هاي بي كلاس نه من ي احمق با كلاسم!
تو ساز ميزدي من نگات ميكردم
تو ميخوندي من نگات ميكردم
من به دستات خيلي چيزا بدهكارم.دستات به من آرامش داد.دستات به من زندگي داد.همه ي اين حرفا چرند باورشون نكن.اما دستات عجيب.....و اگه كاري تو دنيا مونده بشه ترجيع ميدم اول دستاتو ببوسم به خاطر تموم چيزايي كه چرند و تو باورشون نميكني و بهتر كه نكني.
. و هيچ ميدونستي لذت مرتب كردن يقه پيرهنت از راني هلو هم بيشتره
 و وقتي كه انگشت پامو بالا ميگيرم تا دستم به موهات برسه چقدر به من هيجان ميده.قول ميدم اين دفه سكته كنم تا ببيني!
تو گفتي ميرم گفتم اگه بري من نميمونم
تو نرفتي من موندم
اين 15674982 هم شاهد عيني ام!ولي مطمئن باش نه من روباهم نه اينجا دمم!
و مياي. و من دوباره ميتونم قاصدك هايي رو كه بهونه دوري راه بابل تا اصفهان ميكردن مجبور كنم تا بوسه ها و msgهاي اين چند روزه سفرتو برات بيارن!
پ.ن:بايد دوباره صدقه بزارم كنار.
يه لحظه حس كردم احتياج دارم بگم:دوستت دارم خدا.!

نویسنده : یلدا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک