شرمنامه های من


+ TaKe iT EaSy

10:04 PM 7/8/2006
 دخترك محكوم بود زندگي كند.انگشت شصتش را ميمكيد و ميخوابيد عادت كرده بود يادم نميايد چند سالش بود به گمانم دو سال.از همان وقت ها.خداي دخترك و مادر دخترك و خانواده دخترك رفته بود مرخصي  ان هم از نوع فيلمي اش كه معمولا پدر خانواده هيچوقت از خارج بر نميگردد.خداي دخترك جايي را نداشت برود.به بازيش ادامه ميداد. و دلش خوش بود به شب گريه ها، به ناله ها، خداي دخترك بدجوري ساديسم داشت ان هم از نوع وخيمش خداي دخترك يك ديوانه ي زنجيري بود....
دخترك نه عاشق ميشد نه دل ميبست زندگي انچناني هم نميكرد.كاغذي داشت و ورقي كه مهم نبود سفيد باشد يا برگ دفتر مشق.هيچكس نميفهميد چه مينويسد.خط ميكشيد به خيالشان و كاغذ هدر ميداد.دلش خوش بود به رنگي و كاغذي. سواد خواندن و نوشتن نداشت . و توي چمهايش برقي بود. و دستهايش با ان ناخن هاي خورده شده منگ ادم را ياد كلوچه هاي نارگيلي ميانداخت شايد! و با ان وزن سنگينش حيات قومي را ميبرد به تاراج.و بوي گس بلوغش  نشانه ي حقيقت تلخ خداوندي بود. از  و خدا نبود.هيچ جاي قصه نبود و دخترك تنها تر از قبل شب ها وقت خواب انگشت ميمكيد و به خيالش عاشق ميشد و زندگي ميكرد و ميرفت مدرسه عادي و با بچه هاي عادي درس ميخواند و ديگر كاغذ هدر نميداد.  و دخترك هنوز هم طعم ان تشنج مسموم يادش مانده به گمانم. و دخترك كه بيشتر از همه ميفهميد شد دخترك معلول .دختركي كه هنوز من را ياد ان تكه باقي مانده از دامن پاكي جهان مياندازد..دختركي كه من را ياد بوي شور دريا ميندازد.چيزي نمانده اهاي خداي بي خبر از همه جا تمامش كن...بي شك دخترك خود خدا بود

----------

چشمامو باز ميكنم و به صفحه نت پد خيره ميشم صورتم خيس از اشك.دستامو فرو ميكنم تو موهام و سعي ميكنم لبخند بزنم.دستم ميره روي موس سلكت ال و حالا ديليت.دوباره چشمامو باز ميكنم نه اينبار اندو ديليت!نوشته هاي بالا نه دلتنگي بود نه از سر عشق.فقط حقيقت هاي بود كه هر بار موقع فك كردن بهش تمام تنم نبض ميگيره.هميشه وقتی تنها ميشم دراز ميکشم و پاهامو فرو ميکنم تو شکمم و با دستام قفلش ميکنم اونوقت چشمامو ميبندم.

اه من با اين عينک نميتونم رابطه ی عاطفی برقرار کنم.............

درش ميارم ميزارم رو ميز.رو ميز چی هست؟کاغذ٬ سيدی ٬هسته زرد الو٬ساعت٬ و چند تا کارت اينترنت که شبانه هاشم داه ته ميکشه!غمگين نيستم.يه کمی تنهام.چشمامو ميبندم و انگشتامو ميکشم رو لبام و چشمام.ميگن بوسيدن چشم دوری مياره؟آره؟اما من از بوسيدن چشم خوشم مياد شايد واسه همينه که به دوری عادت کردم.يه نفس عميق ميکشم و دماغمم که از گريه های چن ديقه پيشم سرازير شده ميدم بالا.هورت!اه!بعد فک مينکم با خودم که چقد البالو نمک زده دوست دارم.بعد فک مينکم چقد مامانم مهربونه.بعد فک ميکنم چقد داريوش صداش قشنگه.يه پوستر جديد زدم تو اتاقم اون الاغه که دمش پاپيون زده.داره نگام ميکنه.دوسش داارم.هوس دريا و شنا کرده دلم با اون گشنگی و خستگی بعدش با پيراشکی های داغ و بستنی های سرد که منو تا حد جنون سر شوق ميورد.خيلی وقته دريا نرفتم.شاید چن سال درست حسابی دريا رو نديدم.از وقتی بابابزرگ مرد شايد .بابا بزرگ که رفت خيلی چيزا رفت.خيلی وقته سر قبرش نرفتم.نميدونم چرا.

چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد
از واژه دو وجهي تكرار خسته ام
من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام
از بودن مكرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانيه ها خرد ميشوم
از حمل اين جنازه هوشيار خسته ام............

یه عروسك داشتم اسمش سوزان بود خودم درستش كرده بودم.دوسش داشتم.موهاشو با طناب طلايي گذاشته بودم.شبيه اين دختر اروپاييهاي كك مكي بود.اما من دوسش داشتم.خوبيش اين بود اگه خراب ميشد مامان چيزي بهم نميگفت منم به همه جا ميكوبيدمش!اما دوسش داشتم.بچه ام نبود اما دوستم بود. يه عروسك گريهو داشتم اسمش سيدني بود اون خيلي قرتي بود.اما دوسش داشتم.نميدونم چي شد! 5    سالم كه بود بابا برام يكي از اين عروسك سه تايي ها خريد كه يه خونواده ان.اسم پسرو گذاشته بودم علي.!براي اينكه شبيه اين برنامه كودك علي كوچولو بود!اونام نميدونم چي شدن!اما اونام كم كم ناپديد شدن از زندگيم!اينا كل عروسكاي زندگي من بودن!
نميدونم چرا ياد اين چيزا افتادم.دلم رانی هلو ميخواد هميشه خدا!

چشمامو ميبندم.يکی داره بهم لبخند ميزنه.اب دهنم قورت ميدم و تنهام  و وسيع و سربزير و سخت!دلم هوای شربت البالو مامانو کرده.من خوشبختم چون شربت البالو ميخورم!

 عرفان داداشی مرسی به خاطر درست کردن اين اهنگ.مرسی به خاطر مهربونيت مرسی به خاطر لوس بازيهات مرسی به خاطر معرفتت.خيلی مخلصتيم داداش!

پ.ن:بوی شبو مياد.......... 

مجتمع ياس_اون نقطه سياه هم منم!

نویسنده : یلدا ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک