شرمنامه های من


+ Addled mind.....so confusing u know!

اينا همش حرفه.اينا فقط حرفه.اينا همش شعاره.انگيزه ي نوشتنشونم فقط اشكاي يه دفعه اي ساعت 3 بعدازظهرم بود. بي هيچ دليلي.پاهامو گرفته بودم تو بغلم و داشتم گنجشگاي رو سيماي برقو ميشمردمو در مورد اين فك ميكردم كه دستشويي رفتن دم دماي ظهر چه خوبه .. و يه دفعه بغضم شكست بغضي كه محتاج شكستن بود..اينا فقط حرفه..فقط چند تا حرف كه از لقاح انگشتهاي لرزونم  با سياه بچه هاي رنگ پريده كيبوردم  ابستن شده..و پاكش ميكنم يه روزي...
.......
 سرتو گرفته بودي تو دستات و موهات برق ميزد...موهاي بلندت نه زياد بلند از موهاي من كوتاه تر بود خيلي كوتاه تر.گفتم چته گفتي هيچي (خوب شد نگفتي پوچي)نگات كردم نگام كردي نه چيزي نبود بود؟من نديدم؟ميگفتي مشكل با خودته نگات خنديد..خنديدم..من گيج بودم.پيرهن مشكيتو پوشيده بودي نگات نميكردم سرم پايين بود سلام كردم سلام كردي(مثل اخوندا)من گيج بودم؟نميدونم..دستامو گرفتي تو دستات محكم مردونه..من سقوط ميكردم نميدونم سقوطم از اونجا شروع شد يا از خيلي وقتا قبل..ميدونستم دارم سقوط ميكنم به سقوط راضي بودم.هه زرت راضي!

...........................
دستام تو  دستت بود و من ترك ميخوردم خودمو ميديدم كه دارم ميشكنم شكستم نه همون وقت بعد ا ز اينكه از اون بلنداي سقوط افتادم زمين زمين.كمين كرده دستام بودي دستامو گرفتي محكم زدي پشتم گفتي پاشو دختر اين تازه اولشه..من نرسيده بودم..نه اين اخرين سقوطم نبود..بعدها هم نرسيدم.الانشم هنوز تو راهم تو راه زمين.زمين كجاست؟تو دستاي تو كه نگاهمو ميخونه؟يا تو چشماي تو كه بغض خاكيمو سر ميكشه؟زمين كجاست؟نه سقوط نبود..خدا يه سيلي زده بود بهم.گفتي پاشو دختر تازه اولشه..دستام تو دستات بود دو دستي دستامو گرفته بودي دستات سرد بودن سرد و عرق كرده.خيسي دستاتو از همون وقتا دوست داشتم.خيسي دستات عجيب بود.مثل بقيه نبود.دستات عرق ميزد و من بدم نميومد دوست داشتم.نگام ميكردي نگاهتم مث دستات خيس بود.نگاهتو دوست داشتم.مثل لوبيا پلو.مث راني هلو..مثل بستني سالار.دستام تو دستت نبود اما خيسيشو جا گذاشته بودي دستاي من خيس شده بود داشتم ترك ميخوردم...خدا يه سيلي ديگه بهم زد هنوز خوابم.بايد پاشم بيدار شم.اينجا كجاست؟

يكي داره ناخونامو از ريشه ميكنه يكي زبون لزجشو ميماله به صورتم.يكي يه چاقو فرو ميكنه تو كله ام من گازش ميگيرم مغزش ميريزه بيرون.از مغزش پروانه ميزنه بيرون پروانه ها ميشن مگس اندازه ي دستاي من اندازه ي دستاي تو مگسا ميچسبن به صورتم.صورتم ميخاره.از ناخونام خون فواره ميزنه.من ميكشمش ميكشمش.چاقو رو فرو ميكنم تو چشماش صورتشو از وسط دو تا ميكنم.ميميره خونش ميريزه رو تن من مگسا ميرن تو پوستم زير پوستم وزوز ميكنن شبا نميزارن بخوابم نميزارن.پيف پاف ميزنم نشت ميكنه تو تنم مسموم ميشم.. بوي تعفن گرفته ام ..بوي ترش بعد از يه استفراغ خون و خلط الوده به عشق ...دارم سقوط ميكنم..زمين كجاست؟؟؟پروانه هاي مسموم..دارم سقوط ميكنم با يه عالمه پروانه ي مسموم....فرياد ميكشم...ميخندم..
دستات تو دستمه..دستام تو دستاته..منِ منِ من شبيه توِ توِ تو.دستامو محكم ميگيري مردونه مردونه.مرد ميشم ايا؟دست ميكشي رو دستام انگار باد دستاتو ببره.پيرهن مشكيتو پوشيده بودي؟يادم نمياد بايد فراموش كنم بايد بيدارشم...بوي لجن گرفته بودم..يادت مياد..لجن لجناي سبز رنگ....لجناش رنگ چشماي سارا بود...فقط اسمش لجن بود خدا داشت بهم سيلي ميزد انگاري.مهم نبود.بود؟سكوت كرده بودي موهات بلند بود نه به بلندي موهاي من..داشتم منتشرت ميكردم..پروانه هاي مسموم گمشين..گمشين..برجسته ات ميكردم نگاهم ميكردي و ميخنديدي با چشماي خيس بارون زده.از خوابت ميگفتي..پروانه ها رو نميديدم...با لبات اشنايي نداشتم..دستام كجا بودن رو لب تو؟من كجا بودم؟زمين كجا بود؟زمين ميچرخيد و اينبار من بودم كه ميخواستم گاليله رو براي كشف اين مدعا سرزنش كنم ميشد يه سيلي هم بهش ميزدم..لبات گرم بود..گرم و خشك..دستات خيس بودن هنوز مثل چمنزارهاي خيس شبنم..داشتم سقوط ميكردم..رواني..!!!!!سقوط ميكردم..ليلي حوضك ميكشيدم..غرق ميشدم..قدم كوتاه شده بود..سرتو گرفته بودي تو دستات و ميگفتي مشكل خودمه..منم ميگفتم مشكل خودته..مشكل چي بود؟؟؟سقوط؟؟؟من كه هيچوقت از عرق بدم نميمد  اونقدر مشكل بزرگي نبود.اصلا مشكلي نبود..من دوست داشتم خيسي دستاتو سرماشو..انگشتاي كشيده تو..با اون رگاي سبز و ابي رو دستات كه انگار دو تا جاده بودن...من تو مرز سقوط بودم..نميشنيدي صدامو ديگه سرتو گرفته بودي تو دستات..بغلت كردم..گفتم..منتشرت كردم تو تموم تنم..پروانه هاي مسموم..مگس هاي آبستن عشق..همه زدن بيرون.تالاپ تالاپ تاولاي خوني چركيده رو قلبم ميتركيدن..لخته ي خون درونم داشت رشد ميكرد شده بود يه جنين كوچولو ..جنينم فقط دست داشت با دو تا چشم سبز.جنينمو دوست داشتم با دستاي كشيده خيس و چشماي بارون خورده خشك..با خط موربي كه اسمشو گذاشته بودم لب!
بهت گفتم داري پدر ميشي يه جنين كوچولو!گفتي دختر يا پسر؟گفتم بايد رشد كنه هنوز جنسيتش معلوم نيست..خنديدي بهم گفتي دختر تازه اولشه..اولش بود؟نبود؟جنين من چند ساله بود نبود.يه شبه چند ساله شد.يه شبه قد كشيد جنين من با اون دستهاي خيس كشيده بزرگ با چشمهاي يه جوري و يه لب مورب دوست داشتني ترين جنين دنيا بود.داشتم مادر ميشدم؟يا سقوط ميكردم؟خدا سيليهاشو ازم دريغ ميكرد ميگفت باردارم..ضعيفم..تكونم نداد..جلوي سقوطمو گرفت..ايستادم معلق بين زمين(كه نميدونم كجاست) و اسمون(كه پر پروانه هاي مسموم بود)نبض دستات بودم..آروم..بي صدا..رو مچ دستت...گوشه گردنت با اون خال قهو ه اي غريب.گفتي ببوسم بوسيدمت و حالا پدر جنين من بودي.ميبوسيدمت از انقباض لبهات ترك ميخوردم و ميديدم ميشكنم..دست ميكشيدي رو موهام.پيرهن مشكيتو پوشيده بودي؟گفتي تازه اولشه دختر..اما من كه ديگه دختر نبودم.داشتم مادر ميشدم مادر يه جنين با دستاي خيس و چشمهاي باروني و يه لب مورب.نديدي؟قوز روي دلمو شكممو هر روز ميومد بالاتر.جنين من با اون روح فاحشه اش لگد مينداخت..دردم ميومد تازه اولش بود..تسكينم ميدادي با لبهات..تو سوراخ گوشم پروانه فرو كرده بودم..آرومم ميكردي با لبهات كه صاف بود  با لبهات ميكوبيدي رو لبهام..كوبيده ميشدم دوست داشتم با شرم كوبيده ميشدم.رگاي ابي دستات تو موهاي مشكيم ميرقصيد... و تنت كه بوي غريب و وسوسه انگيز بستني هاي كافه گل و بلبل ميداد و با هر بار فشار مردونه ي شونه هات جنينم لگد مينداخت.. و من سنگين ميشدم مسخ ميشدم..احساس ميكردم
دستايي خنك تو درونم راه ميرن ميدوئن..زير پوستم يخ ميكرد و ميخنديد پيرهنت مشكي بود و ميگفتي تازه اولشه دختر.خودت اُورديش بيرون با دستاي خودت.تو با دستاي كشيده و ناخوناي بلندت جنينمو از چشمام اوردي بيرون.درست نيست بگم جنين بزرگ شده بود دستاش قد دستاي من و تو رو هم بود...و با يه خط مورب كه به گمانم لباش بود به من و تو ميخنديد..با چشمهاي بارون خورده و روح فاحشه اش..بچه ي من و تو!من و خودت.خودم و خودت!بچه ي من و تو بزرگ بود به چشم من بزرگ بوود ميشد دستاشو بگيريم و تو خيابونا گم نشيم..پروانه ه ي مسموم ازش ميترسيدن و مگس هاي آبستن عشق بهش تعظيم ميكردن!بچه ي من و تو براي خودش مردي بود!نه پسر نبود !جنسيتي نداشت هيچي نداشت بچه ي من تو رنگ چشمهاش خالي بود بي رنگ بود پر بود گس بود..بوي ميوه هاي كاج ميداد...بوي بستني هاي كافه گل و بلبل خيابون نواب صفوي.بهت خنديد.بچمون روايتت كرد از وقت زايمانش تو رو بيشتر از من كه مادرش بودم دوست داشت!بابايي بود.پوستم اروم ميگرفت..با لبات با دستات با بوي بستني گل و بلبل.هوس پيراشكي داغ ميكردم.بچمون خنديد تو هم!تسكينم ميداد وقتي لباي موربشو ميچسبوند به سينه هاي متعفنم و خون ميخورد.خون منو!شيطون بود.مثل تو!اذيت ميكرد.يه جا بند نبود.شبيه تو بود نه من كه مادرش بودم نه من كه خونمو ميمكيد و زندگي ميگرفت.پروانه ها خبري ازشون نبود.
كي بود؟خدا داشت بهم سيلي ميزد انگار حالا ديگه وقتش بود از مرخصي حاملگي اومده بودم بيرون.
تسكينم نميدادي.لبات بود رو لبام دستات مال من نبود نگات مال من نبود.فقط سقوط بود و و مگسهاي عزا گرفته كه انگار با بالاي به گه نشسته شون لاو استوري رو ساز ميزدند.گفته بودم كه بچمون شيطون بود از اولش جنين سركشي بود!يه بار بهت لگد انداخت ..تو هم معطل نكردي رواني و كشتيش.بچه مونو كشتي و انداختي جلوي پروانه هاي مسموم.من مگسارو ترجيع ميدادم.دوست داشتني بودند .لباي مورب بچه مونو ميذاشتم رو سينه ام و بي حركت ميموند.تو تنم خونابه جمع ميشد..متعفن..شبا با كفناي سفيد ميخوابيدم و روزا  تو تابوت بچه مون كه بوي ميوه ي كاج و بستني هاي گل و بلبل خيابون نواب صفوي رو ميداد برات لوبيا پلو درست ميكردم.سقوط بود.و سيلي هاي خدا...خونابه هام همه جا رو به گند ميكشيد نگام ميكردي.بي تفاوت..پاچه ها شلوارتو ميزدي بالا و از رو خونا رد ميشدي ميگفتي قضا بلاست!من به تقدير اعتقاد داشتم؟نداشتنم؟اومدم كنارت ..دستامو انداختم دور كمرت..سرد بودي يخ!عين شربت البالو كبود شايد!نفس ميكشيدي نگات كردم پيرهن مشكي پوشيده بودم..تو هم.دستات خيس بود..طرز نگات مث اسكيزوفرنيا شده بود لبامو گذاشتم رو لبات ميشكستم تو ميديدي..سقوط بود..دنبال زمين ميگشتم.زمين كجا بود؟دستامو كشيدم رو لبات التماست كردم....خون  از سينه هاي خشكم بيرون ميزد....فرياد كشيدم...دستاتو ميخواستم ..بايد منتشرم ميكردي..من بچه مونو دوست داشتم قاتل تو كشتيش!نه ديگه امكان نداره دستامو بگيري نه نه سرت تو دستات بود و ميگفتي مشكل خودت!منم گفتم يعني سرمو تكون د ادم! بايد فتح ميشدم ميفهمي...؟؟؟بايد برجسته ميشدم...ديگه حوصله پروانه ها رو ندارم و مگس ها رو هنوز ترجيع ميدم..بوي تنت بوي بستني هاي گل و بلبل نواب صفوي بود..چشاتو بستي..بارون نباريد..لباتو غنچه كردي و بيتفاوت بردي عقب.چشام جايي رو نميبينه از همون روز بود انگار..چشماموآبستن كردي از لقاح  تخمك هاي بارون خورده نگاه من كه آماده جوونه زدن بودن با چشاي بسته خشك تو!داره بارون مياد ميبيني..هنوزم نميدونم پيرهن مشكي پوشيده بودي و سرتو گرفته بودي تو دستات و ميگفتي با لبات كه مورب شده بود و بوي كاج ميداد.....زمين كجاست راستي؟؟؟؟
پ.ن:يه عشق وقتي مياد همه چيز با خودش مياره،وقتي ميره همه چيزو با خودش ميبره يه چيزي رو جا ميزاره.مثل شعر مثل من مثل مرگ..من خودمو گم نكردم.من خودمو جا گذاشتم
پ.ن2:دلم ميخواد پاچه هاي شلوارمو بالا بزنم و بدوئم طرف دريا و بگم:سوار لنج بادي ميريم عاشق سواري همه روزاي عشق ميمونه يادگاري....يادش بخير
پ.ن3:چيزي مرا به قسمت بودن نميبرد ....از واژه ي دو وجهي تكرار خسته ام!!
راز كوچولو:اين پست فقط براي يه نفر بود!

نویسنده : یلدا ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک