شرمنامه های من


+ چشمهايم يائسه شده اند

بلاخره همه چيز تموم ميشه يه چيزاييهم از اولش تموم شدن حتی قبل از اينکه شروع کنی

جز اينجا هيچ جايی رو ندارم که حرفای دلمو بگم .

از خودم بدم مياد اونم نه يه ذره يه جوری از وجودم متنفر شدم از خودم از احساسم از همه ی سادگيام.

ديگه نميتونم اين دنيا رو تحمل کنم نه اينجا نه هر جای ديگه ای.

خيلی خسته ام به اندازه ی صد سال انگار کارکردم روحم خسته اس

دلم برای بابا بزرگم تنگ شده دلم برای خود قبليم تنگ شده دلم برای هم قبيله ايام تنگ شده دلم تنگه خيلی .نه اين بغض ميشکنه نه ميميرم حتی فکر ميکنم که مردنم حالمو خوب نميکنه هيچی ديگه برام مسکن نيست هيچی به پوچی رسيدم

تنها چيزی که الان احساس خوبی بهش دارم اينجاست که ميتونم حرفامو بنويسم تنها جايی که وطنمه يه جورايی.................

اره الان فهميدم اينجارو دوست داارم با نصف وجودم.

از تپش قلبم بدم مياد از اين همه استرس بدم مياد از اينکه عين زنای حامله احساس عق زدن داشته باشم بدم مياد

من خسته ام يه اغوش پاک ميخوام خدا........

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک