شرمنامه های من


+ و عشق اما عشق

وقتي كه شانه هايم
  در زير بار حادثه ميخواست بشكند
يك لحظه از خيال پريشان من گذشت
 بر شا نه هاي تو بر شا نه هاي تو 
ميشد اگر سري بگذارم

گاهي اوقات نميدونم بايد چي بنويسم  يه جورايي با كيبورد راحت نيستم دلم ميخواد هي تو كاغذ خط خطي كنم.نميدونم گاهي اوقات چرا اينقد  دلتنگ ميشم از رفتارهاي تو . نميدونم چرا گاهي اين احساس بهم دست ميده كه دوستيمون نه واسه من و نه واسه تو هيچ نفعي نداشت ما ميگفتيم كه دوستيمون عين بقيه نيست كه بيخود باشه اين درست كه ما با هم راحتيم اما سهممون از همديگه چي بوده؟تونستيم تنهاييهاي همو پر كنيم تونستيم حتي يه دوست ساده حالا خوب خوبم نه برا هم    باشيم چند بار از هم ديگه دلگير شديم  چند بار با هم قهر كرديم؟هيچوقت.من كه يادم نمياد تو ميگي كه خوندن اين وبلاگ واسه بقيه چه فايده اي داره اينا رو كه ميگي دلم ميخواد ديگه ننويسم.مگه من نبودم ميگفتم وبلاگ كه دفترچه خاطرات نيست مگه من نبودم خودمو خيلي با فرهنگ ميدونستم؟ مگه من نبودم فكر ميكردم تمام اين دوستيها چرند؟ مگه من نبودم خوشم نمي يومد به كسي اينطوري كه الان بهت نگاه ميكنم نگاه كنم مگه من نبودم فكر ميكردم هيچوقت دنبال اين چيزا نميرم مگه من نبودم هميشه نصيحت ميكردم  اره تو راست ميگفتي تو هموني من دارم عوض ميشم ميدوني اصلا نفهميدم كي بهت اينقد وابسته شدم  كه حالا...       بازم چه فرقي ميكنه تو كه برات اهميت نداره.اون اولا به هم خيلي شبيه بوديم يادته؟حالا ميبينم يه سري چيزايي هست   
كه برا من مهم برا من هواست اما برا تو پوچه يه جورايي.برا تو توخاليه مسخرست.وقتي ميگي زندگي هم پوچه يه جورايي اينجوري.فكر ميكنم كه حرفات درسته وقتي زندگي همش آيندس ببيني بلاخره چي ميشه هي زندگي كني فقط به اسم زندگي.بچه اي ميخواي  بزرگ بشي بچه اي ميخواي قد بكشي بچه اي ميخواي عاشق بشي بچه اي ميخواي كار كني ازدواج كني بچه اي ميخواي با پول خودت ابنبات و ادامس بخري بچه اي ميخواي با شوهرت  يا زنت بري سفر بچه اي ميخواي سيگار بكشي ميخواي بزرگ باشي ختم كلام.بزرگ ميشي و ميبيني هر چي بود همش همون بچه گي بود اونوقت كه نميتوني برگردي حالا  ميخواي چي كار كني؟ خب معلومه زندگي.پير ميشي و ميبيني هر چي بود جووني بود  بازم كار خاصي نميكني حتي اگه همين امروز مونده باشه به زندگيت  بازم هيچ كاري به جز زندگي نميكني به اميد چي؟ كه بازم بتوني زندگي كني .اينجاست ادم داغون ميشه و فكر ميكنه واقعا فلسفه افرينش چي بوده؟ اينجاست بوف كور هدايت يادت مياد: در زندگي زخم هايي است كه مثل خوره روح را ميخورد.... و بازم زندگي و زندگي.از بحت خارج نشيم وقتي تو فكر ميكني زندگي اينجوريه و منم باهات هم نظرم اونوقت دوستيمون كه جزيي از اين زندگيه ميخواد چي بشه همه ي اينارو گفتم كه بگم منم   مثل تو گاهي اوقات دلم ميخواد تو يه لحظه هايي بميرم يا  تو يه جايي مثل يه كارتون زندگي كنم يا فقط بخوابم يه جورايي سنگ بشم نسبت به اين دنيا يه جوري تنهاي تنها تر از الانش  كه اينقد تنهام  ميدوني وقتي بهش فكر ميكنم ميبينم هي بزرگ و بزرگتر ميشه اين دلتنگي باور كن اينقد غم واسه شونه هاي ما زياديه باور كن اخرش شونه هامون ميشكنه وچه بيصداس...  شكستنم!            

نویسنده : یلدا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک