شرمنامه های من


+ ببين هميشه خراشی است روی صورت احساس

ميدونی يعنی باورميکنی که پاييز تموم شده؟ هی ميخوام باورکنم که تموم نشده پر دلتننگيم  وتو هيچوقت نميفهمی نگوکه ميفهمی تا حالا فکر ميکردم که تو يکی لا اقل منو ميفهمی ميدونی خيلی وقت دلم ميخواد برگردم به عقب  خيلی وقته دلم  ميخواد برگردم و ببينم هيچی نشده ..........

 عزيزم تو عوض شدی  اينو ميدونی؟ من دارم اين روزا سردی روتو تک تک سلول های  صورتت ميبينم ميگی که من هيچی نميفهمم ميگی  برا من  اين دوستی حتی  يه ذره هم اهميت نداره نميدونممعيارت برای اين  طوری بی رحمانه قضاوت کردن چيه نميدونم و همينم  زجرم ميده تو  ميگی من ميترشم تو ميگی من  خب ميدونيمن تا حالا نميدونستم که اينقد برات پر عيب و مشکلم ....

فکرميکنی خيلی قشنگه که تو يه بعد ازظهر گند زمستونی که افتاب ميخوره رو شيشه مونيتورت  و ملت ميتونن  دلتنگيهاتو بخونن  تو يه کافی نت بی در و پيکر بشينی وبنويسی واونوقت از پيشم پاشی و بری و بی خداحافظی...

ميخواستم خيلی  حرفارو بهت بگم ميخواستم بگم که من  نميخوام  تحمل بشم ميخواستم بگم که منم خوشم نمياد کسی غرورمو بشکنه ميخواستم  بگم که فکر ميکردم هييچ چيزی نميتونه  بياد تو دوستيمون  ميخواستم  بگم که ما هميشه همديگرو پاک دوست داريم ميخواسم بگم اما حالا ديگه هيچی نميگم

اهااااااااااااااييييييييييی ن به کی بگم  يعنی من واقعا برات اينقدم ارزش نداشتم .......اندازه اينکه وقتی  عصبانی هستی ازم لااقل خداحافظی کنی.....من بهت چی بگم  قبول کن که ميفهمم ديگه..........ديگه.................ديگه دوستم نداری ......شب يلدا هم گذشت و من هنوزم ديوونه همون يه دقيقه طولانی نگاه کردن  به چشماتم.......چه فايده اما  چه سرده هوا.......خيلی  ...خيلی سرد....دلم ميخواد چشمامو ببندم و بميرم گرچه بی ارزو............صدای اب  مياد ...دارم ديوونه ميشم ديگه دوستم نداری

نویسنده : یلدا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک