شرمنامه های من


+ دستانت اشتی است...

و هيچکس نميدانست نام ان کبوتر غمگين کز قلب ها گريخته ايمان است.....

نميدونم چرا اين مدت اخری همش فکر ميکنم يه چيزی ميشه يه اتفاقی ميخواد بيفته يه چيزی که همه چيز خراب ميکنه اين روزا بدجوری از تو دارم داغون ميشم کلی احساسای تاريخ مصرف گدشته رو هم جمع شدن و همهشون ميخوان يه دفعه ای هجوم بيارن روم!ميدونم تو هم مث من ته دلت يه چيزی هست يه چيزی که تو رو هم سرگردون کرده داره جرات نفس کشيدنو ازم ميگيره...و نکته جالب و حرص درآرش اينه که به نتيجه ای هم نميرسيم

اين چندمين بارکه مينويسم و  با يه ديليت همه چی پر!نميدونم انگار اصلا نميوتم مطمئن باشم همه اش تو دلهره ام انگيزه ام ته کشيده خيلی کم اونقد که نميدونم برا ادامه برا رفتن بايد چه جوری برم..نميدونم چرا همه ميخوان منو متهم کنن که حتما بين ما عشقه نميدونم چرا اونا با اين عشقای الکی و چرند احساس راحتی بيشتری ميکنن تا با يه احساس  دوست داشتن..نميدونم چرا همه اش که ميبينن افسرده ام زودی به تو ربطش ميدن يا ميگن چی شده شکست عشقی خوردی مساله عشقی برات پيش اومده عشق عشق عشق..ديگه خسته شدم..........خيلی

راز کوچولو:؟؟؟؟؟؟؟؟راز هميشه بايد سر به مهر بمونه.راستی واسه داداشی هم دعا ميکنم که زودتر خوب بشه و  از اون نگاه ها بهت بندازه!راجب اين عكس پايينه ميخواستم بگم كه هر چی خواستم يه دست تنها بزارم نبو شما به بزرگی خودتون ببخشيد اما خداييش اون حلقه خيلی ضايع است منم اول نديدم!

 

گرمي دست نوازشگرتو.......

نویسنده : یلدا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک