شرمنامه های من


+ بايد از عطر اقاقی تو رو اغاز کنم

نميدونم الان بايد بهت چی بگم يا به خودم که اينطور....تو اين چند روز چقدر احتياج داشتم که کنارم باشی چقدر دلم نگاهتو ميخواست چقدر دلم برا خنده هات تنگ شده تو با من چه کار کردی ديوونه؟

.......احساس ميکنم که تو هيچ احساسی نداری يا لااقل احساست همپای من نيست يا من زيادی شايد احساسی ام؟ ميتونی بهم بگی مقصرم؟هنوز با من غريبه اي؟؟؟؟؟اه من چقدر خرم مگه من چقدر باهات بودم كه باهام غريبی نكنی  مگه من چقدر تونستم پرت كنم چقدر تونستم معنی دوست برات زنده كنم مگه من كيم  مگه من  اصلا هيچ نقشی تو زندگيت دارم؟ميدونی شايدم من زيادی پرتوقع ام...فكر ميكنی اين توقع زيادی باشه كه ادم بخواد از دوستش خبر داشته باشه؟

خيلی دلم گرفته..وقتی ميگم خيلی خيال نكن فقط يه دلتنگی ساده نديدنت باشه نه  نه اشتباه نكن وقتی ميگم خيلی يعنی اونقد كه توش ديوونگی ريخته...اگه من نتوستم يا نميتونم يا حتی اجازه شو ندارم كه جزو دنيات بشم خب بهم بگو  اونوقت منم  مثل خيلی وقتای ديگه خودمو ميكشم بيرون.حدا اقلش اينه كه منو از دو راهی نگاهت بيرون مياره....اخه احساس ميكنم دارم ميشكنم دارم خورد ميشم تو كه از ظرفيت من خبر داری يا من شايد خيال ميكنم داری .چرا به همه دونسته هام شك كردم با نبودنت اونم برا چند روز....اخه اخه فكر ميكنم فرصت با تو بودنم خيلی كمه تويی كه اينقد....¤من دارم تو ادمك ها ميميرم تو برام از پرياقصه ميگی ¤

سرم داره ميتركه ...اشكام ديوونه ام كرده دستام ميلرزه.....به اينا چی ميگن..هيچی !

تا حالا حتما اشتباه فكر ميكردم دلم نميخواست مثل همه باشم نميخواستم احساسی بشم نتونم تصميم بگيرم نتونم دوريتو تحمل كنم ميخواستم نذارم تو دنيام اينقد زياد پخش شی نميخواستم جات اينقد زياد شه نميخواستم بهت بگم كه برات مينويسم نميخواستم هوا بشی نميخواستم  اخرش بهم پوزخند بزنی و بگی ديدی تو هم مثل بقيه بودی نميخواستم گريه كنم موقع نوشتن اينا نميخواستم دستم بلرزه دلم بلرزه نميخواستم بهت بگم كه...موطن ادمی تنها در قلب كسانی است كه دوستش دارد

حس ميكنم هستی راستش دلم ميخواد فكر كنم تو هم به فكر منی همين الان نميدونی اخه چقدر دلم برات تنگ شده..دارم خفه ميشم هی يه چيزی توم سقوط ميكنه هر لحظه يه چيزی توم داره بند بند ميشه يه چيزی منتظر يه انفجار ..چی ميتونه ديگه من شكسته رو از هم بپاشونه؟؟مرا به خانه ام ببر

نميخوام با خودت بگی كه بعد اين همه مدت كه نبودم حاا بعد اين مدت گرچه كم گرچه كوتاه گرچه ناچيز برای دوستی ميخوام كه تو هم همون احساسيو كه من بهت دارم داشته باشي..من اشتباه ميكنم فقط نميخوام باورش كنم..فقط اگه تو بهم بگی مطمئن ميشم..اونوقت  مطمئن ميشم كه عيب از منه..

فكر اينكه تو هستی يه جايی تو اين زمين يه جايی داری زندگی ميكنی يه جايی داری نفس ميكشی اما من نميتونم با تو باشم كنارت باشم ديوونه ام ميكنه..كاش لااق ميتونستم راحت اسمتو صدا بزنم نميدونی چقد سخته نتونی يكی صدا كنی تو لحظه ای كه به وجودش احتياج داري... من هيچوقت نميخواستم كه كار وبلاگم به اينجا بكشه.ااينجا كه بهت از اين حرفا بزنم اينجا كه به خاطر نبودنت گريه كنم .عزيزم من نخواستم كه به چيزی كه نيستم تظاهر كنم من نخواستم به خدا نخواستم مجبورت كنم من فقط يه اشنا بودم برات......جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بی كرانه را جدی نگرفتم حتی عشق را.......
راز کوچولو:دلم گرمی دستاتو ميخواد

نویسنده : یلدا ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک