شرمنامه های من


+ و حنجره ام پر از پرنده های پر آبيست

غزل پريده رنگ است...

نميتونم بفهمم که چه جوری ميشه يه  نفر  تو وجودت انرژی بريزه و تو نفهمی يا اينکه جرات نکنی از احساست باهاش بگی نميدونمن يا حتی اگه خودت از احساست مطمئن نباشی و دلتم نخواد مطمئن شی هيشکی از سرگردونی خوشش نمياد منم از اين جوری بودن وشم نمياد اما نميدونم خاطره  ی بد کدوم تجربه ی نشناخته مونده توم؟

خيلی وقته شعر گفتن يادم رفته خيلی وقته دنبال اون مجله و اين مجله  نيستم خيلی وقته ديگه حس اينو ندارم که با دبير بينشمون بحث کنم خيلی وقته عمو پورنگ نميبينم خيلی وقته  نوشتن رو کاغذ يادم رفته خيلی وقته خاطر هام جاشونو به يه حضور تازه  دادن خيلی وقته با خيلی چيزا اشنا شدم..

بعضی اوقات چقدر ادما همديگرو پاک دوست دارن چقدر حس قشنگيه وقتی يه نفرو پاک پاک دوست داشته باشی يه جوری که نفهمی حتی فاصله های بينتون چقده

فکر ميکنم همه ادما حتی بهترينشون ميتونن در ان واحد پست ترين ادم دنيا باشن .اين روزا چقد قدم زدنو دوست دارم پياده راه رفتن حيف که کسی همپای من نيست ....من اون پرندم گنگ و خسته

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک