شرمنامه های من


+ ديگه اين قوزك پا ياری رفتن نداره...

 

امروز ميخوام يه جور ديگه بنويسم يه بار ميخوام از روزم بگم چه جوری گذشت و من چه جوری سرش کردم.اول از همه يه چيزی بگم يکی از دوستای خوب وبلاگيم (عرفان) که من به شخص خيلی وبلاگشو دوست دارم ديگه نميخواد اپ کنه اونم انگار مث من انگيزه هاش تموم شده برا نوشتن نميدونم منم دلم ميخواد برم يه جايی که هيشکی نشناسه منو يا تو يه وبلاگ ديگه بنويسم و هيشکی نفهمه اين يلدا کدوم يلداس هيشکی نفهمه يلدا پاييزيه هنوزم هست هنوز که هنوزه..

اين روزا تو کلاس که ميشينم همه ش دارم از پنجره بيرونو نگاه ميکنم هيچ انگيزه ای ندارم گرچه ميدونم امسال برام حياتيه گرچه ميدونم امسال من ديگه بچه نيستم و خودم بايد نت و چت و کتاب کنار بزارم و ذهنم با يه عالمه اراجيف(فرمولای فيزيک و شيمی)پر کنم گرچه ميدونم که نبايد به دلتنگی هام فکر کنم و ادم شم مثلا...

هر دفه ميگم که ميخوام ديگه ننويسم اما يه دفه دوباره به يه جايی ميرسم که احساس ميکنم بايد جار  بزنم بايد داد بزنم و بگم که دلتنگم اين روزا عاشق اينم که يه کوير پيدا کنم و توش اتيش روشن کنم و به شعله اش زل بزنم و چشام بسوزه گرچه جايی که ما هستيم اسمش شمال (اگه پيدا کردين به منم خبر بدين)

تو وضع خوبی نيستم يه جورايی بين دوراهی.يکی که هيچوقت وبلاگمو نميخونه هيچوقت نظر نميده هيچوقت بهم نميگه انگيزت برا نوشتن چيه يکی که با همه اين حرفا عجيب شبيه منه بدجوری منو برده تو فکر ميخواد از اينجا دور شه اين روزا و منم واقعا نميدونم الان بايد چی بگم......(کاش اين بغض لعنتی ميشکست)

امروز امتحان داريم حال خوندنشو ندارم دلم ميخواد پنجره کلاسمون يه ذره مهربونتر بود چون ميدونم وسط امتحانم يه دفه ميرم تو فکر يه دفه انگيزم ميرسه به صفر يه دفه ميشکنم  دلم ميخواد گريه کنم يا حتی همه دق و دليمو خالی کنم رو دبيری که خيال ميکنه همه چيه اين دنيا گند اينه که  درس بخونی اون وقت هيچی از خودت ندونی  هيچی منو به اندازه نشناختن و گم کردن خودم زجر نميده تو اين روزا.

 خيلی خسته ام خيلی...چقد تنهام

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک