شرمنامه های من


+  

روزهای زيادی گذشتند روزهايی که نميدونم دقيقا از کجا شروع شد بلاخره هر خاطر ه ای از يه جايی شروع ميشه  يه چيزايی  تو من اينروزا يه حس بارونی ميده انگار بخوای بباری و نتونی انگار بخوای بتابی و نذارن نميدونم کجا و چطور شروع ميشه و حتی چرا ميمونه و خاطر های بعديو حسای قبول نشده بعدی رو به وجود مياره....

اين روزا گاهی اوقات احساس ميکنم که تو اوج خنديدنم هم از يه چيزی ناراحتم  ونميدونم اون چيز چيه و يا حتی انگار نميخوام بهش فکر کنم شايد از فکر کردن به نتيجه  ميرسم و ميخوام نرسم و نفهمم چقدر بيخوده ناراحتيم......

ادمايی رو دوست داری تو زندگيت که اونا هم دوستت دارن يه سری ديگم هستن که دوستت ندارن يا اونقدی که تو ميخوای ندارن اين مهم نيست مهم اينه که تو چقدر از احساست مايه بذاری من اينطور فکر ميکنم که عاشقای واقعی يه جورايی  هميشه ساکتن و هيچوقت اونطور که هست ابراز نميکنن عشقشونو گرچه صد بارم  از دوست داشتن حرف زده باشند.....

احساس ميکنم نوشته هام داره تکراری ميشه اين روزا دلم برا خيلی ها تنگ شده بيشتر از همه خودم هنوز گممم کممم قديميم؟

دلم ميخواد ميتونستم پرواز کنم نميخوام با فکر کردن به احساسم پر رنگ ترش کنم نميخوام اما از طرفی بی تفاوتی رو هم نميتونم تحمل کنم وااااااای چه حسی شدم من.....

شايد چند وقتی نيام ننويسم ميدونم کسی براش فرقی نداره و نميفهمه  تازه الان همه وبلاگ نويسسا بعد يه مدت به يه نقطه ای ميرسن که حرف ندارن برا گفتن منم دلم نميخوائ  مثل خيلی های ديگه بيام و بنويسم امروز صبحونه چی خوردم و ۱۰۰ تا کامنت زير متنم باشه گرچه فکر ميکنم حس خوبيه که اينقد تکيه گاه داشته باشی......و خداحافظ

نویسنده : یلدا ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک