شرمنامه های من


+  

گاهی به اسمان که فکر می کنم من هم پريده رنگ ميشوم

هميشه وقتی اين شعر گراناز موسوی رو زير لبم ميخونم يه جور خاصی ميشم يه جوری که انگار سر تو کنی زير اب و اون پايين چايی شيرين بخوری تا حالا چنين احساسی بهت دست داده؟ اين روزها همش بو شوی دريا مياد  انگار راه گلوی ادم ميبنده و تو هم دلت ميخواد ژست عاشقا رو به خودت بگيری برات مهم هم نيست دستی دستی خودت عاشق کنی نه بابا اون که عاشقی نيست من نميدونم همه چرا وقتی يکی رو ميبينن که دلش گرفته و داره زار زار گريه ميکنه خيال ميکنن طرف عاشقه اخه يکی نيس بگه تو اين دوره زمونه يه دوست داشتن ساده ام غنيمته .

پ.ن۱:نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم تو اخه مسافری خون رگ اينجا منم

ااا بذار يه بار ديگه اين شعرو برات زمزمه کنم:

خاک هايش را به تو ميبخشد زمين

تنها در هميشه می چرخد

با پشت خالی و

تمام دریاهايش در مشت

چه راه درازی بايد برود

و چه قدر برای تو دلتنگ ميشود.....

to say some thing to you

 

پ.ن۲:هوای عشق تازه نيست تو رگهام  همين!!!

داری ميری؟....................

نویسنده : یلدا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک