شرمنامه های من


+ روز ِ پاییزی میلاد تو:X

آقای ببرِ عزیز!راستش هر روز باید تولد تو باشد اصلا.هر روزخدا.هی تولد تو باشد .برای خاطرِ آرامشی که دارد.که اسم تو طوفان خشمِ توی دلم را آرام میخواباند.برای خاطرِ چشم هایِ تو هم که شده باید هر روز خدا تولد تو باشد.تا کم کند دوری را،فاصله را،دلتنگی را.تولدت باشد تا به تمام آدم های دنیا لبخند بزنم.تا تو را همه جا؛ توی هزار تا چشم توی هزار تا صورت توی هزار تا دست ببینم.تولدت باشد که  خورشید بتابد.که
خیابان جنگلبانی آفتابِ پر رنگ داشته باشد .که درخت های خیابان مدرس پر گنجشگ های کوچک آواز خوان شود.که من همه چیز را روز تولد تو رنگارنگ ببینم.که دلم هوس آبنبات چوبی کند .بچه شوم.بنشینم عکس های بچگیت را نگاه کنم و اندی با صدای آرام هی بخواند "بی تو زمونه نامهربونه...".تولدت مسبب همه ی این هاست.دلخوشی که هر چند کم و کوتاه انگار دوباره زنده ام میکند.

دلم میلرزد از بزرگ شدنت عزیزم.هر روز دلم میلرزد. کاش همیشه توی دلت تابستان باشد که آن بلوز چهارخانه ات را بپوشی مو هات آشفته ی خوبی باشد و چشم های سبزت هیچوخت خدا غم نبیند.دلِ من اینجا نگران و دیوانه ی همه ی نفس
هایِ توست.

بله باید هر روز تولدِ تو باشد.تو که عزیز تر از جانی.

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: تولد
comment نظرات () لینک