شرمنامه های من


+ با تمامِ شمع ها تو را آرزو میکنم...

دلم را کوک کرده اند روی آونگ ساعت دیواری توی هال.الکی تند تند میزند یکهو.انگار که از بلندی پرتم کرده باشند پایین.تنها نشسته ام گوشه ترین کاناپه و تلویزون دارد یک آهنگی از اندی نشان میدهد که هی بالبخند و آن پاهای باز شده از همش میگوید بیا با من برقص و این حرف ها.

بعد من هی توی لبخند زن دنبال عشق میگردم و این حرف  ها.که یکجور رضایتی از خودت داشته باشی برای دلخوشی و شادی خودت.که انگار حالش خیلی خوب است و اصلا انگار شبِ تولدم نیست و من الکی دقتم زیاد شده روی فرعبات.

یک جوری دلم سنگین خالی ست.انگار حرفی توش ندارد و باز سنگینی میکند توی سینه ام.

اینکه هی سال پیشت سال می آید و خیلی رویاهام حتی ماهیت خودشان را از دست داده اند.کاش اینقدر بزرگ نمیشدم.کاش هنوز هم آن تابستان های طولانی سال های دهه هفتاد بود.آن وقت ها که بابا به آقا محمد قناد کیک قلبی سفارش میداد و میگفت روش را از آن شکوفه های صورتی خامه ای بزند،اسمم را بنویسد و تولدت مبارک هم بگوید.بعد هر سال شکل کیک روز تولدم همان قلبِ بود.با سرخوشی پیراهن قرمزم را میپوشیدم و یک سالی که نه سالم بود مامان حتی از ماتیک قرمزش زده بود به
لب هام، بابا با دوربینی که از اداره می آورد کلی عکس ازم میگرفت.توی عکس ها همه اش یک لبخند مغروری با اخم داشتم.که انگار نگاه کن که من چقدر زیبا هستم و تخس.که انگار حالا ببین ماتیک قرمزم را.

بابا خیلی وقت است که دیگر کیک قلبی سفارش نمیدهد و من هم خیلی وقت است دیگر توی عکس ها آنطور با غرور و اخم نمیخندم.مامان هم حتی  از کلکسیون رژلب های رنگ و وارنگم استفاده میکند.

از آن روزهای بلند و گرم چیزی نمانده.از دخترکی که بیست و پنج تیر آن سال ها مداوم خودش را شاهزاده ی تمام چیزهایی که نداشت میدانست.

هر سال از من چیزی کم میشود،گم میشود.نمیدانم کجا و چطور.

دارم به صفر میرسم.

بیست و سه سالم هم گذشت.

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک