شرمنامه های من


+ Tes souvenirs se voilent

کوچولو،من دیگر نمیدانم برای تو چه شکلی باید بنویسم.برای آدمی که مرده و برنگشته.که حتی دارد بهار هم تمام میشود و برنگشته.که روزهای زیادی،ماه
ها  و حتی سال هاست که گمش کرده ام.

من دیگر نمیدانم برای تو چه جوری بنویسم.من هی گریه ام میگیرد.نگفتم هق هق.گریه.یکجور گریه ی خاصی که تو ندیدیش.که گریه هیچوخت سلاحِ من نبوده برای برگشتن تو.برای کشتن تو.برای نیامدن تو حتی. تقصیر من نیست که اینجا
هوای لعنتی دارد.اینجا خیابان های لعنتی دارد و حتی فیس بوکش هم بوی لعنتی تو را میدهد.که تنِ من بوی تو را دارد حتی.دست هام شکل دست های تو موهام را کنار میزند از صورتم.من پیر شده ام.از این تکرار کردنِ مداومِ نداشتنت پیر شده ام کوچولو.

خیلی وقت است الکی خودم را هیجان زده احمق نشان میدهم.من دیگر از خیلی چیزها هیجانم نمیگیرد.الکی صدام میلرزد.الکی به قول نیلوفر تند تند بال بال میزنم .من دیگر حتی آل استار های رنگی هم خوشحالم نمیکند.حتی بستنی انار.الکی میگویم خیلی دوست دارم بستنی انار را.الکی میگویم مثلا چقدر دوست دارم داشته باشم آن کفش کالج های سبز مغازه روبرو ماکان را.الکی به حرف های بقیه میخندم.الکی به دوربین لبخند میزنم و قبل اینکه فلاش بخورد به پوچی میرسم و لب  ورمی  چینیم.زندگیم الکی شده.میفهمی این را؟

من هم دوست داشتم با تو جوانی کنم کوچولو.دوست داشتم باهم برویم خانه ی لازانیا.با هم برویم دوتایی از آن شلوار خانگی چهر خانه ها ست کنیم.دوست
داشتم با هم میرفتیم دریا.یا یک روزی که بی حوصله  و گیج بودم برایم برنامه میچیدی یا اینکه الکی جک میفرستادی برام خنده ام بگیرد.من هم دوست داشتم با تو توی مهمانی ها برقصم.دوست داشتم مرا هم ببینی.متوجه ام باشی.دوست داشتم کنارت بنشینم و نگام کنی و دوست داشته باشی مدل جدید موهام را.دوست داشتم تنهایی کنار تو خوابم ببرد.اینکه گاهی ببینم حالم را میپرسی.دوست داشتم آن بلوز یقه آویزانم را میدیدی تو تنم.من خیلی چیزها دوست داشتم با تو.چیزهای روشن و خوب.من هیچوقت این چیزها را نداشتم.راستش خیلی دیر است و من هم باید بروم.

کوچولو،فقط بیا و رویاهات را  هم با خودت ببر...

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک