شرمنامه های من


+ بیا بشکن روایت رو-

توی تاکسی مینشینم و از پنجره خیس بیرون را تماشا میکنم.موهام بوی سیگار نازنین را میدهد.هربرندی که باشد بوی آشنایی است.دلتنگی دارد برایم این بو.دلم برای دختر دبیرستانی هفده ساله ای تنگ میشود که عینک بدون فرم میزد و پاییز که میشد نوک بینی اش به قرمزی میزد،کوله ی مشکی قرمزش و ته مانده ساندویچ های ته کیفش،پاهای یخ کرده سفیدش که توکتانی  از ورجه ورجه توی آب خیس میشد و پلاسیده.دلم هوای رفاقت های ان سال ها را میکند.دلم درد و دل میخواهد.یکی از جنس آن سال ها.که مثل آدم های پیر بنشینیم از ان روزها صحبت کنیم.از آن روزهای لعنتی.که یکی باشد یادم بیندازد دارم زندگی میکنم.که یکی پیدا شود از آن روزها بیاید که حالش خوب باشد .که سرش درد نگیرد.که سرخورده و خیس نباشد.یکی از ان روزها بیاید بگوید خوب است.که اوضاع و احوالش خوب است.اما واقعیت قضیه این است که دیگر کسی از ان روزها نمانده.مثل زلزله ای که می آید.همه امان زیر آوار مانده ایم.

هربار که بر میگردم خانه،شمال احساس پیری بیشتری میکنم.احساس اینکه همه چیز واقعا خیلی زیاد بوده و دیگر بس است برایم.که همه چیز برایم نشانه دارد اینجا.که باران هاش یکجوری..که کوچه هاش جور دیگر..که آدمهاش هر جوری..

هر بار میفهمم چقدر بزرگ شده ایم.همه امان.یادم می آید که یک روزی  چند سال پیش دلمان که میگرفت ته ته اش شانه میشدیم برای اشک های هم.که خیلی ها ازدواج کرده اند ،خیلی ها توی رابطه های جدی اند با و یکی دوسال دیگر ازدواج میکنند.میفهمم که دیگر خیلی وقت است که رفاقت ها تمام شده اند.یادم می آید که تمام یعنی چه.اینکه خیلی رفته ایم توی زندگی که توی شانزده هفده سالگی امان فکر میکردیم رسیده ایم به تهش.همه امان یک جورهایی درگیر شده ایم.الکی خودمان را درگیر کرده ایم

 خیلی چیزها را هربار که می آیم خانه دور میریزم.خیلی دوستی ها برایم مرده اند.خیلی احساس ها که میدانم خوب بوده برایم ماهیت خودشان را از دست داده اند.خیلی آدم ها همینطور.بیشترش همین ادم ها بوده اند.دست کشیده ام از تظاهر به دوست داشتن خیلی ادم ها،خیلی دوست ها که برایم دوستی نکردند.از اینکه مثل احمق های بی عرضه خودم را بزنم به روشنفکری توی رابطه ام با ادم ها خسته شده ام.سفت شده ام.حرفهام ،کلمه هام رفتارم با آدم ها همه از فیلتر رد میشود.و اینها همه خسته ام کرده است.

دوست دارم خیابان جنگلبانی پیاده شوم.زیر چتر شاید گریه ام بگیرد.دلم حالش بد نیست.این چیزها برای همه هست.دلم دلخوشی میخواهد.دلخوشی که همراه خودش آرامش داشته باشد.دلم کسی را میخواهد که بلاخره پیداش شود.پیداش شود و
آرامش بیاوردبرای دل من.دلخوشی از جنس آدم ها نه چیزها..نه این خیابان ها..کسی که بیاید..بیاید و همه جا را آفتابی کند...

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک