شرمنامه های من


+ آدم ها و مورچه ها-

توی اتوبوس  نشسته ام.هوای شمال خورده به سرم.عرق کرده ام و بی قرارم.کلافه ام و نغ نغ ام هست همینطوری.

شور شده گلوم و پشت پلک هام داغ داغند.دستهام سنگینند،پاهام ورم کرده و بدتر از همه چشم هام هی می روند رو هم.

اینجوری خانه امدن ملوم هست که بغض دارد لابد.که سفت شده باشی توی نقش لعنتی ات که سکوت گرفته..که من لعنتی آدمم خب.که من لعنتی آدم خالی شده ام.که ادمی شده ام که مینشیند ساعت ها به طپش قلب مورچه ها فکر میکند.که اصلا دختر توی فیلم old boy هم میگفت که آدم های تنها به مورچه ها فکر میکنند.

که که آدمی شده ام که میروم آرشیو آهنگ  هام را دوباره دانلود میکنم.آدمی شده ام که هی برمیگردد عقب زندگی خودش عوض اینکه جلو بیاید.که هی زندگیش را از هفت سالگی از سر میگیرد.

کلافه میشوم.هی سرم را میگذارم روی صندلی که خوابم ببرد.آب میخورم.آرامم نمیگیرد.باز استرسی شده ام.هی پاهام را تکان میدهم.استخوان هام گرفته.دوست دارم کسی بود کنارم دست هام را میگرفت و موهام را از پیشانیم کنار میزد،دست هاش را میزد رو شانه هاش که یعنی بگیر سرت را بگذار اینجا بخواب.که  روی شانه هاش تمام زنانگیم بر میگشت.که همینطور که چشم هام را میبستم دستهام را ول نمیکرد که میگفت بخواب هوات را دارم.که خنکم میکرد.آدمم میکرد...که مث قدیم ها  خنده ام میگرفت و دماغم را چین میدادم یواش که کسی نفهمد بازیم گرفته.که باز دوباره انجور چشم هام را گرد میکردم از تعجب.که دستهام را انطوذ با عشوه میبردم بالا و انگشت اشاره ام را توی هوا تکان میدادم که چشم هاش را ببندد و دستش را بگذارد روش چشم هاش...

اصلا این لعنتی جاده های شمال..این هرمی که بوی سبزی تازه و غروب و شوری دریا میدهد بغض می آورد.که هزار بار می آیم با خودم تمرین میکنم،هندزفری میگذارم توی گوشم و هی چشم هام  می آید  روی هم..خواب میبینم ...درهم و برهم...موهام باز شده اند..الکی الکی

بابا که می آید دنبالم کنار جاده ایستاده ام.دورم شده ساک و چمدان و الکی به نی ساندیسی که راننده داده دستم گاز میزنم.گوشیم را پرت کرده ام ته کیفم که دستم بهش نرسد که هی الکی نگاهش کنم.حتی نمیدانم انتظار چی را میکشم.الکی با خودم فکر میکنم کسی قرار است بیاید.کسی قرار است سورپرایزم کند.کسی برای من نقشه های خوبی چیده..کسی برایم شکلات تلخ خریده و پاستیل و بستنی ها را گذاشته توی یخچال آب نشود.کسی نشسته هزار بار مریم ها را جدا کرده از گل سفید کوچک ها..

خانه می آیم.دوش میگیرم با حوله آبی قدیمیم.عطر بابا را میدهم بش با کیف مامان را.مامان برام تخم مرغ نیمرو میکند با نان بربری و صبح پا شده برام مربای آلبالو درست کرده.لیران سرامیک سفید 10 ساله ام را گاذشته ام خوابگاه.توی این لیوان  گلدار جدید چای میخورم و نگاه به مامان میکنم و براش حرف میزنم.میگردم توی آهنگ هام فولدر های قدیمی را پیدا میکنم...و مینشینم روی رو تختی آبی گلدار

منصور میخواند :عکس من بر عکس تو...من لاک های زرد را پخش میکنم روی ناخون هام.دست هام الکی الکی میلرزند.هر چی هست آدم  با نقاب و بی نقاب و اینوری و اونوری نوستالژی سرش می شود.ینی اگر حتی نخواهی و خیلی مردش هم باشی نمیتوانی جلوی آن دلشوره و غربت عجیب ته دلت را بگیری..نمیتوانی منکرش هم شوی که آدم نوستالژی دوستی نیستی..

یاد گرفته ام که لااقل از خیلی چیزها الکی بغض نکنم...از این آفتاب روی فرش افتاده..از خنکی باد..از تکان خوردن اینجور غریب پرده توی باد..از بعدازظهر های داغ دوشنبه یک روز تیر ماه...زرد ها ماسیده اند روی ناخون های پام.منصور همینجور میخواند..پلک هام داغ میشود..تا به مورچه ها فکر میکنم..

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک