شرمنامه های من


+ Born Of Frustration

چانه ات را پناه کرده بودی روی دستهات  و زیر چشمی گرفته بودی مرا توی آغوشت.میدیدم التهاب داری و اتش گرفته ای.تو نمیدیدی چقدر خسته ام.چشمهات که سگ داشت همین طور ریز ریز سوزن سوزنم میکرد.من هوا میخواستم.احتیاج داشتم  تنهایی نفس بکشم.یک حجم وسیعی اکسیژن که نه با تو تقسیمش کنم نه با کس دیگر.

تو که خبر نداشتی من چقدر پیر شده ام.شاید هم آن طور که موهات  را میزدی کنار از رو پیشانیت و بستنی شاتوت را یک دستی میخوردی  یواشکی دیده بودی چقدر کلافه ام. و دلم هوا میخواهد...

.......

دلم خش خش که میکرد صدام مثل صدای فرامرز اصلانی  میلرزید و خش میگرفت.عادت کرده بودم بالا که می آیم توی آنهمه ادم که سیگار میکشند  بوی سیگار تو را بگیرم و پیدات کنم.چقدر خسته میشدم ان روزها.خستگیت را میدیدم و عصبی میشدم و پاهام را زیر میزهای تاریک میلرزاندم.میترسیدم پلک هام بپرد و  مسخره ام کنی.تو که خبر نداشتی وصل شده بودم به تو که ببینم کی میخندی که آرام شوم.آرام میشدما.من کاری از دستم بر نمی آمد .میخندیدی و میگفتی من نمیخام که کاری کنی تو.تو را اخر میگفتی که تاکید کنی..من دستهام میلرزید و هی پلک میزدم تند تند که پلک های تو نپرد.با خودم میگفتم کاش اینقدر خسته نبودی..

......

آخرش دیوانه ام میکردی.میدانستی اعصاب درست و حسابی ندارم.میدانستی آ زارم میداد که بیایی جلوم و نفس بکشی.توی زندگیم به جایی رسیده بودم که همه چیز را یکدست سیاه یا سفید میدیدم.عصبی و تلخ بودم.گذشته عایدی برام نداشت و حوصله اینده را هم نداشتم.تو که دوستم داشتی.انگار گلوم را دو دستی میچسبیدی.میدانستم نیتت خیر است اما دست خودم نبود که یخ بودم.اصلا دوست داشتن ادم ها که زورکی نیست.نه اینکه اصلا اصلا دوستت نداشتم اما هر کی بماند توی زندگی ادم خب عادی میشود یک جایی.برایم بی معنی و مسخره بود که له له میزدی که هیجانت میشد از دیدینم.مانده بودم چه خر یک پایی هستی تو که با چشم های سیات اینطوری زل میزنی به من و چشم بر نمیداری.حقه هات را همه از بر بودم.دلبری های نا بلدانه و کودکانه ات را هم.کله خر بودی و لجباز.هیچ نمیفهمیدی که مردش نیستم.مردت نیستم.من از تو خنده ام میگرفت قبل ترهاا.عاقل نبودی.اصلا خنگ بودی یک جورهایی.اهل حساب و کتاب نبودی و محبتت تمامی نداشت.خسته ام میکرد همین.پیر بودم ان روزها.تو هم صبور شده بودی از حق نگذریم.بزرگ شده بودی.دوست داشتم ببینم که می ایستی.اگر حوصله اش را داشتم یا جانش را حتما دستها ت را میگرفتم.شاید هم دیگر مثل قدیما..یا شایدم تو هم خسته بودی..آره خسته و پیر..

.......

دیده بودم پلک هات میپرد یکی دو باری.مات میشدی.یکهو گریه ام گرفت و گریز آسان نبود.حس میکردم کلی هوا که باید نفسشان میکشیدی جمع شده توی گلوی من.من همیشه خودم را مسببش میدانستم.عصبانی بودم که خسته بودی.که میگفتی پیر شده ای.به یک جور پوچی احمقانه ای رسیده بودم.مثل فیلم های چارلی چاپلین شده بودیم.کمدی گریه دار رابطه ها بودیم.میدانستم که خودت هم این وضع را دوست نداری.میدانستم که مهربانی تو دست خورشید و ابرها را هم میبندد.میدانستم اسیر خودت شده ای.تو اصلا به چشم هات  نمی امد.چشم هات که انگار مادرت وقت تولدت پیچیده بودشان توی دستمال خیس نم دار.میدانستم که بازی عجیبی را شروع کرده ای با خودت.من قاعده بازی هات را نمیدانستم.بازی نکرده باخته بودم.

........

دوست نداشتم تو را درگیر بازی هام کنم.اصلا از اینکه تو یا هر کس دیگری درگیر من و زندگی من که رو هوا بند بود شود آزار میدیدم.حرف هام را زده بودم بهت.خسته بودم.کاش میذاشتی بخوابم..

گاهی دوست دارم مثل ان وقت ها باز هم بیایی روبروم دو زانو بنشینی و بستنی شاتوت را یکدستی بخوری.من با همان پوزخندی که همیشه فکر میکردی مسخره ات میکنم که در اصل تحسینت میکردم نگاهت کنم و سیگار بکشم.تو باز هم مثل ان روزها موهات را ریز بافته باشی و یواشکی با نگاه سگ دارت دنبالم کنی و سوزن سوزنم کنی..و من به دلبری های ناشیانه ات بخندم.

......

خیلی وقت است که من راه خودم را رفته ام.خیلی وقت که از ان هزار ساله ها میگذرد.هنوز  اما وسط چهارراهی ،پشت چراغ قرمزی ،کافه ای مغازه ای گوشه کناری عطر تند مردانه ات از جایی  در می آید  ته دلم مثل صدای فرامرز اصلانی میلرزد و خش میگیرد.یادم رفته چند سالم شده.سی سال شاید هم چهل سال.تو هر چه باشد از من خیلی بزرگتر بودی و کمتر صدات خش خشی میشد.تو همیشه بازی کردن را بلد بودی.من که نشد دیگر موهام را ریز ببافم..شاید گاهی وقت ها بنشینم و یکدستی بستنی شاتوت بخورم...یا که پلک چشم هام بپرد..همین جوری.

 *برداشت آزاد

شخصیت ها کاملا تزیینی هستند

نویسنده : یلدا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک