شرمنامه های من


+ بن بست

همینطور نشسته بودم چند ساعتی

یکسره و بی وقفه و دو چشمی خیره به جلو

یعنی بغض داشتم خدایا ها!

یعنی آنقدر میسوزاند گلوم را که خون می آمد چشم هام

و دلم هق هق میخواست

بعد نق زدم یک دفعه ای

نشسته بودم  مالیده بودم سایه گلبهی را به چشم هام

مداد کشیده بودم روش را

بعد آمدم کنار پنجره ایستادم

یک جور بدی خالی شدم

پاهام را کوبیدم زمین

بهانه گیری ام آمد

چانه لرزه داشتم

که هی خواستم جمع کنم لبم را نشد

که هی خواستم اشک نریزانم نشد

که هیچوقت خدا اینطور مستاصل و بیچاره نبودم

آمده بود موهام را نوازش میکرد مریم

 و فحش میداد که چه پر پشت ن موهات

چشم هام قهر بودند با همه

بعد بالشم را زدم زیر گلوم

که بغ ها آرام بگیرند بخوابند

و هق هقم گرفت

نفس نمی آمد و هر چه بود اشک بود

و هزار بار دستم را میکشیدم روی جمله ی "امروز دلم گرفته بود مثل روزای بارونی"

احساس میکردم چقدر همه چیز زیاد بوده و چقدر خسته ام...

من چقدر بچه شد ه ام وسط این زنانگی ..

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
تگ ها: خستگی
comment نظرات () لینک