شرمنامه های من


+ من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان...

شاید آن چیزهایی که قبلا عادی بوده،دیگر عادی نیست و نه معمولی.

من مثل خیلی وقت های دیگرم،فقط تازگی ها فهمیده ام یک جوری هستم.که جور نمیشوم کلا.

این روزها کلافه ی مفرطم و کاهش پیدا کرده ام زیاد.

گاهی اوقات هست توی زندگی آدم ها که آدم احتیاج دارد حرف بزند.حرف های الکی بزند.خندیدنش را دوست داشته باشد کسی.یکهو اس ام اس بزند برایش که دوست دارم پیشت باشم.که بیا ببینیمت.که چه خوب هستی.که آدم احتیاج دارد که دلتنگی کنند برایش.دوست دارد زیاد پیش دوستاش باشد و زیادچرت و پرت بگوید که آدم بیخودی نباشد.که معتاد نباشد به اخم و بیحوصلگی.

 

گاهی اوقات هست که آدم دلش نازک میشود.حتی آن موقع ها پرواز مگس ها و جیک جیک گنجشک ها اشکت را در میاورد.نوستالژی دارد.یا بیخودی خنده اش میگیرد و دوست دارد آدم ها را بغل کند و ببوسد.

 

گاهی اوقات هست که آدم خیلی تنهاییش میشود ... آدم وقتی خیلی دلش میگیرد و شور میشود ساکت میشود...و حرفهاش همه و همه خلاصه میشود به گاز عمیقی که از گوشه ی لبانش میگیرد..من همه چیزم سکوت شده..سکوت و سه تا نقطه و یک لبخند رنگ پریده توی عکس ها..

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک