شرمنامه های من


+ پشه ی خوشبختی وسط چهارشنبه آخرین روزهای فروردین

توی حیاط دانشکده روی نیمکت آهنی سبز نشسته ام.سرم را سنگر کرده ام روی میز سنگی سبز.

"خرمگس"را تمام کرده ام.

باران میبارد و دلم هوای آفتابی دیروز بعد از ظهر را میخواهد که توی آفتابش پناه بود و تابستان و گوجه سبز.که دریا داشت و عنکبوت های زرد و قهوه ای مهربان.که بوی پنیر و نان سنگگ و کیهان بجه ها میداد و هفت سنگ.

...

خیس مشوم.تمام بعد از ظهر را دنبال"امید"میگردم.اینکه چیزی باشد که همراه خودش نگرانی تلخ درد اور لذت بخشی داشته باشد.اینکه همه ی این ها یک روز ثصبح تمام میشود و بیدار میشوم و میبینم هیچ چیزی نیست و خاکستری محض و خاکستری محض...

...

عکس ها را پرینت گرفته ام.باز باران می آید...

باز خیس میشوم

این روزها همه بهم میگویند به خودم بیایم!هر جور شده عشقی برای خودم دست و پا کنم و جوانم و هزار یک آرزو دارم.که این روزها توی شهر غریب مگر میشود بی عشق هم سر کرد؟که این جور زندگی کردن"احمقانه"محض است!احمقانه محض!

بعد انقدر هی میشنوم که میبینم لابد خودم نیستم!لابد من را برده اند یکی دیگر را نشانده اند جایم!که ضمخت نفس میکشد و موهاش را چتری میدهد روی صورتش!

از خودم در رفته ام.از خودم رفته ام.با این همه...باز ..آرامش..رخوت..هر چیزی که میوشد اسم این بی حسی و کوفتگی الکی را گذاشت را دارم.

با تمام بغض هایی که گاه و بیگاه حتی دیگر نمیفهممشان.که وقتی میروم مینشینم توی صحن انقلاب و و چشم می اندازم به ضریح میفهمم که هستند.که چه خوب هم هست.که هنوز لااقل آن طورها آبی ملایم غمگینم و گاهی اوقات قرمز گوجه ای.که چه خوب که هنوز"امید"جاییهست."امید"شیطان خودش را حتما حتما یک جایی توی زندگیم پنهان کرده است.که چه خوب هنوز خاکستری محض نشده ام..

 

باران دارد می ایستد.من هنوز درست وسط نیمکت سبز اهنی نشسته ام.آدم ها را نگاه میکنم.بو میکشمشان.عطرهایی که زده اند.سیگارهایی که میکشند.صداهایی که موقع حرف زدن از خودشان در می اورند.به ته کفش هایشان نگاه میکنم،به ته کفش هایآدم ها فکر میکنم و به برگ هایی که روی لباسشان چسبیده

که هر کدامشان حتما دلخوش کرده اند به چیزی.که "امید"قدم به قدم باهاش راه می آید حتما که اینطور خیسند.که اینطور بوی خاک گرفته اند

من..تنهایی..تمام بعد ازظهر را دنبال امید میگردم..

 

باران ایستاده.خیسی اش هنوز بهد نیم ساعت مانده روی نیمکت سبز آهنی.قطره های باران اما روی کیفم،روی پوستخم،شلوارم و مانتوم تبخیر شده اند.خستهام.از صبح خوابگاه نرفته ام.هی بیخودی طولش دادم.هی بیخودی باران بارید و هی بیخودی زیر باران نشستم و هی بیخودی طول کشید...هی تمام بعد از ظهر را دست تنها..دنبال "امید"گشتم...

آفتاب نیست.باد است و ابرو توهم نم نم های باران هنوز هم ادامه دارد.دلم درد میکند.پاهام خواب رفته و گزگز میکند.کلاس ها تعطیل شده اند.چهارشنبه است و آخرین روزهای فروردین دانشکده..سرم دوران میرود و قلبم تلو تلو خوران میکوبد.خودکارم هم از رنگ رفته است.ته دلم شاید خوب میدانم که "امیدی"به این روزها نیست.حتی تمام دلخوشکنک ها هم چیزی غم انگیز و ملول ته اشان دارند.

سردم شده.یک جورهایی بهار است.باد  است و آفتاب نیست و ان رگه های طلایی خوشبختش روی دیوار و حیاط و سنگفرش دانشکده گم شده.دارد کم کم تاریک میشود..و چشم هام نمیبیند..تمام بعد از ظهر را "بی"امیدی پرسه میزند...

نویسنده : یلدا ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: بهار
comment نظرات () لینک