شرمنامه های من


+ CoNfEsSiOns

من  توی این یکسال خیلی چیزها یاد گرفته ام.من  توی این یکسال خیلی عوض شده ام.من کلا عوضی شده ام و دارم تظاهر میکنم به عوضی بودن با انچه که بودم!من کمی لعنتی شده ام و بی شعور هم خب.کمی مبهم شده ام و کمی آبی ملایم غمگین.

من توی این  یکسال کمی متفاوت زندگی کرده ام.من دانشجوی متفاوتی بوده ام.من مزه تبعیض را تک تک روزهای خرداد حس کردم.من عرق ملی ام بالاتر رفته.درگیر وطنم شده ام.من توی این یکسال شعار زیاد یاد گرفته ام.من یاد گرفته ام بغض ها را معنی کنم.

من بیشتر بیست و یک سالگی ام را کنار ادم هایی بودم که دوسشان داشتم.کارهایی کرده ام که تا به حال انجامشان نداده بودم.دنبال سازی رفتم که همیشه دوسش داشتم.تئاتر بازی کردم.کار کردم.پول در آوردم.شعر گفتم و پاره کردم.نوشتم و گم کردم.یاد گرفتم دلتنگی هام را مهار کنم.مشکلاتم را خودم حل کنم و گاهی از بالا به زندگی ام نگاه کنم.من توی این یکسال خیلی کم گریه کرده ام.من بغضهام را میخورم.من توی این یکسال خیلی بزرگ شدم.من رهایی را یاد گرفتم.من حالا آدم ها را بی قید تر و بی شرط تر دوست دارم.به این بی عشق زندگی کردن عادت کرده ام.عشق برایم مثل جای خودزنی هایی شده که آستینت را که بالا میزنی یادشان می افتی.جوری بهش عادت کرده ام که به چایی بدون قند...

من ادم ساکتی شده ام.کم حرف میزنم و زیاد نگاه میکنم.زیاد کلافه میشوم.من گاهی حرف زدن حتی یادم میرود.زندگیم بیشتر اوقات روی خط ممتد و طولانی بیقراری  مزمن میچرخد.تپق میزنم وسط احساسام.من ادم خشنی شده ام.احساسات  و زنانگی ام را سرکوب و فراموش کرده ام.من وسط بیست و یک سالگی ام پیر شده ام...رفیق ها ی دور می پرسند عاشق شده ای و صمیمی ترها میگویند چقدر کلافه ای..

من توی این یکسال زیاد خبری ازم نبوده.بیشتر اوقات توی حاشیه ایستادم و زندگی بقیه را نگاه کردم.توی جواب خیلی حرف ها که داشتم که خوب هم داشتم فقط نگاه کردم و سکوت.دلتنگی زیاد کشیدم.خیلی وقت ها زیاد توی ذوقم خورد.اما طوری زندگی کردم که همه از بیرون زندگی ام را دیدند و این خوشحالم میکند.زندگی ام را برای خودم نگه داشته ام.

امسال..سال 1388 با تمام گله ها و نگرانی ها،شادی ها و سرخوشی ها..با تابستان شمال ،با الله اکبرهایی که فریاد شد،با اشک هایی که خون شدند،با تمام شب های بارانی و سرد ی که تنهایی یا با رفقا توی خیاط خوابگاه گذراندم،با تمام تنهایی هایی که روی نیمکت آبی زیر بید مجنون دانشکده گذشت،با تمام پاییزی که زیر خش خش برگ ها دور پارک ملت میدویدم،با تمام جای خالی ها و دلتنگی ها،با بیداری کشیدن شب های امتحان و جزوه های نو،با تمام خنده هایی که قهقهه میشدند،با تمام امید های محض نفس کشیدن،با تمام بغض هایی که کم اجازه شکستن داشتند،با تمام پیاده روی های بلوار سجاد و وکیل آباد،راه رفتن روی جدول های دانشگاه،با ترافیک های چهار راه شهربانی و دیر شدن های همیشگی،با تمام اس ام اس ها و زنگ هایی که دلم را گرم و سر میکرد،با چند باره شمردن های خط های موازی جاده بابل –مشهد،با تنفس هوای بی کلاغ شمال،با بوی پرتقال و نارنگی،با پنجشنبه شب ها و دعای کمیل،با دوست..بی دوست..گذشت و تمام شد...

اسفند٨٨

نویسنده : یلدا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: بهار
comment نظرات () لینک