شرمنامه های من


+ FaIs mOi VaLsEr

"نمیدونم،چی باید بگم؟از تو میپرسم؛تو بگو..گرچه توام نمیدونی."

من گفتم..من که گفتم.نه اینکه گفتنم آمده باشد.سکوتم آمده بود طبق معمول.اما گفتم.با همان زبان بی زبانی گفتم. نصف و نیمه گفتم. همان ها که جمله ندارد.فاعل و مفعول و معلول ندارد.بی فعل تمام میکردم و به تته پته می افتادم و اگر جا جای نوشتن بود میشدم شکل سه نقطه ویرگول ها.این را رساندم که حرف دارم زیاد و گیر کرده و تشخیصش نمیدهم.

دستانم را تاب میدادم.غریبه میشدم.دوست داشتم شکل بچه هایی که غریبی میکنند،غریبی کنم.آستینم را بگذارم دهانم و مک بزنم.که یکهو مثل قدیم ها گریه ام بگیرد.که یکهو مثل هر آدم دیگری که جریحه دار میشود درونش و احساساتش هق هقم بگیرد.که یکهو به استیصال و بیچارگی مزمن دچار شوم.من اما سخن میخواستم و خونی که بریزد و بپاشد و همه چیز را کن فیکون کند.من تشنه بودم...من دیگر بیان نمیدانم...

من دیگردلیلی برای نوشتن ندارم.حرفی هم برای زدن ندارم .دانشی که تکرار مکررات نباشد ندارم.گوش شده ام و چشم.با کیبورد غریبی ام میشود،با دکمه ها هم،با هر چه میتنواند سیاه مشق کند احساساتم را.نوشتن و فکر کردن به جور کردن جمله ها پدرم را در می آورد.من شانه هام خم شده،از سرمای زمانه خم شده.و دستهام،دستهام که وسوسه لیلی حوضک می انداخت به جان همه،خالی و چروک مانده.من چیزی برای گفتن ندارم.ته کشیده ام.شاید هم خجالت میکشم.از دنیا خجالت میکشم،از این زندگی شلوغ خجالت میکشم.از این سکوت لعنتی دوست داشتنی ام هم شرمم می آید.

بغض،خود بغض،مثل زخم چرکی سر بسته میماند برایم.باهاش ور میروم ،ناخنک میزنم،الکی و  بیهوا میکوبمش به دیواره های گلویم،که سر باز کند ،که انقدر سر باز کند که درد ها را بمکد و بروبد و ببرد.خوب میدانم که آزارم گرفته است.با دنیا بازیم گرفته و لج کرده ام.

یک جورهایی احساس بزرگ شدن میکنم.احساس اینکه واقعا دیگر نمیشود خیلی حرف ها را زد و خیلی کارها را کرد.احساس اینکه همه چیز خیلی زود گذشته وخیلی زودتر تمام میشود.یک جور احساس تمام شدگی دارم.احساس سر رفتن،سر خوردن.انگار که تمامی راه را لیز خورده باشی،بعد یهو زمین بخوری ،پاهات بایستند.پشت سرت را نگاه کنی و ببینی خیلی زود تمامش کرده ای.نا هم نداری که دوباره بالا بروی.بعد اینجاست که معلق میمانی..دقیقا همین جاست که سر و ته معلق می مانی.

من اینطور کلنجار رفتن اذیتم میکند.اینطور زندگی کردنن بی در و پیکر اذیتم میکند.خواستم بگویم من پذیرفته ام.تغییرات قابل قبول را پذیرفته ام.خواستم نشان بدهم انعطافم را.که خم کردم خودم را و دایره زدم.که فقط او میفهمد دایره زدن یعنی چه.که اینطور خم شدن یعنی چه.که اینطوری پهن بشوی روی احساساتت و لایه بکشی بالا و پایین خودت را.که اینجور ضمخت شدن چه دردی دارد.که با هر کلمه دیلینگ دیلینگ شکستنت را بشنوی.یک روزی منتظر باشی که سرت به سنگ بخورد .

من متاسفم.از اینکه حرف ها را آنجور که ته دلم هست نمیتوانم بنویسم و حتی از توصیف وضعیت ظاهریم هم میمانم.متاسفم که این روزها همه ی اتان را ناک اوت میکنم.متاسفم که ذهنم شلخته و درهم برهم است و کثیف مینویسم.

من گفتم که..گفتی بگو..گرچه من هم نمیدانستم..من بیان نمیدانم..من زبان نمیدانم...مرا به رقص بیاور...من دیگر زبان نمیدانم..

 

 

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک