شرمنامه های من


+ AnD THe FrEiNd wIlL Ask uS..

1
تمام بیست سالگی ام گذشت.تا لحظه ی اخر تمام شد.
گفت:بزرگ شدی.خیلی بزرگ شدی.
گفتم:آره
باز گفتم:نگو تولدت مبارک.خجالت میکشم.
2
ایستاده ام اینجا.برهنه ایستاده ام اینجا.روی تپه ی فتوحات چندین و چند ساله ام.و دست هایم خالی تر از همیشه است.پاهام که بوی نا میدهد و چشمهام سریع و اسیر دنبال مامنی برای نشستن میگردد.
روبروی اینه می ایستم.(بعضی ها مینشینند،)
سراغ رویاهایم را میگیرم.سراغ آبنبات چوبی های ها و ماژیک های نوک شکسته ام؛سراغ زرد همیشه گمشده ی مداد رنگی هام؛سراغ رفیق ام تنهایی؛سراغ توپ های رنگ و رو رفته زیر آفتاب پررنگ پدربزرگ،سراغ عروسک عینکی پشت ویترین مغازه که هیچوقت به هیچکس نگفتم دوستش دارم و بهش قول داده ام پولدار که شدم بخرمش،سراغ اسکناس های بیست تومانی،صفر های بی معنی شش سالگی،شرم افتادن دندان های شیری جلو و زبان زدن های دم به دم انگار که رو پیشانیت نوشته اند شش ساله ای.سراغ خانه سبز و و زیزی گولو،سراغ بچگی های بزرگانه ام و بزرگی بچگانه ام
رویاهای من کجاست؟
3
من شک دارم.من به همه شک دارم.به ان پیرمرد ی که ان روز غروب دمپایی های کهنه ام را،رفیق روزهای داغ تابستانی ام را با خود برد،نکند رویاهام را مث جوجه های زرد یک روزه رنگ زده باشد.. نکند رویاهای من از مسمومیت مرده اند.من شک دارم.به تمامی کاغذ هایی که کودکی هایم را به بهای نویسنده خوب شدن به باد  دادند..من به همه ی فاصله های دنیا شک دارم.حتی به ممیز های کوچکی که کنار بله ، میفهمم هایم گذاشته ام.
این را باید بعد بیست سال بفهمم
بهتر است سرم را زیر آب کنم.
---
4
من تب داشتم.من داغ بودم.بابا برده بودم داروخانه.بوی آمپول حالم بهم مزد.هفت سالم بود.سردم بود.تنها نشسته بودم روی صندلی ها چوبی سفید .نگاهم کرد.شکلک برام در اورد و اخم کرد.ترسیدم.بغض کردم.من نفرت  دارم از دخترک پشت شیشه ان شب که نفهمید تب دارم.که نفهمید جای اخم دوست میخواهم.که نفهمید میتوانستم بابام را براش بیاورم.
نفهمید بعد بیست سال نگاه خصمانه ی کینه توزانه اش مانده توی ذهنم.نفهمید دوست میخواستم..
---
5
من ملکه ی مورچه هارا پیدا کرده بودم.دوچرخه ی آبی ام افتاده بود وسط حیاط.زیر ناخونام گل رفته بود.بعد برای ادمک با تخم های گل ساعت چشم گذاشتم.
او انجا نشسته بود تنها.خاک میخورد.نگاهش میکردم.نمیغهمیدم که از همان روز بیشتر عاشقش شده بودم حتی وقتی به استخوان قرمز دستم رسیده بود با دندان هاش.
تاب میخوردم با شرتک هایی که عکس پسر شجاع داشتند ..حیف یادم نبود روی بیست و یک ساله میشوم و باز هم نمیفهمم ربط بیست ویک سالگی با شرت پسر شجاع چی؟
او به بیست سالگی ام ربط داشت.او به همه ی سال های زندگی ام ربط دارد.
6
این پنجشنبه را جز یکی از پنجشنبه های مقدس زندگی ام میگذارم کنار.این کمترین کاری است که میتوانم برای روز تولد بیچاره بیست و یک سالگی ام انجام بدم.
روزی اگر دوباره کارم به پنجشنبه ها کشید..
7
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
....
پ.ن:منظورم از این شماره ها نمیفهمم.کسی میفهمه؟

نویسنده : یلدا ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
تگ ها: بهار
comment نظرات () لینک