شرمنامه های من

درخت کوچک من به باد عاشق بود...کجاست خانه ی باد؟...

 

آه از غم رفیق

   + یلدا ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

Ma morte vivante

"J'étais si près de toi que j'ai froid près des autres"

#PAULELUARD

   + یلدا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

یک نقطه هم کافیه واسه اینکه نشون بدیم زنده ایم

.

   + یلدا ; ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یک ماه از بیست وشش سالگی

ای مثِ گریه صمیمی...

   + یلدا ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

بیست و شش سالگی یک اتفاق است

   + یلدا ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مبارک

بیست و پنج ساله شدم،

به همین خوشمزگی :)

   + یلدا ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

درد آدم ها را تغییر میدهد *

فکر میکنم که توی زندگی ام  هنوز به درک درستی از دندان درد نرسیده ام. حتی حالا که دندانِ ششِ دو ماه قبل پر شده ی پوسیدگی سطحی ام سر ناسازگاری برداشته و هی تشر میزند که هی نگام کن هم نمیتوانم اسمش را دردِ از نوعِ بلای جان بگذارم.

یعنی ادم یکجایی دیگر وسواس درد میگیرد.حالا میخواهد دندان باشد،دست باشد یا دل. چه فرقی میکند.یکجایی تویِ بدنت درگیر میشود به آتش می افتد و التهاب. برای همین آدم همیشه از چند روز بعدش،چند ماه بعدش میترسد.

خب همه اش همین نیست..این لعنتی استرس و نگرانی همیشه خوب خودش را نشان میدهد. انگار رنده ی آشپزخانه را انداخته باشی به جان زخمِ سر باز. یک دست به دندان و یک دست روی کیبورد که هی ایمیل بزنی به استادت برای سوژه پایان نامه و  بعد شونصد تا ایمیلی که بهش زده ای تاکید کند که "حقایق" را در نظر بگیری و بعد همین "حقایق" لعنتی که توی هر آشی نخود میشود سر دلت باد کند. که همیشه هر کسی توی زندگی از حقیقت برای من صحبت کرد یکجوری انگشتش رو ی ماشه بود و آماده شلیک کردن. که حقیقت برای من یکی احتیاط بود. که این بود صرف نظر کنم. از هر چیزی که دوست داشتم صرف نظر کنم چون حقیقت دوست ندارد.نمیخواهد.بازیش گرفته. الان هم همین است حقیقت این است که من هیچوخت حقیقت را در نظر نمیگیرم. مثل اینکه درد دندانم را میگذارم به پای قهر کردنش،که مثلا ریست شدن گوشیم را پایِ یکهو دلش گرفت خب! که فکر میکنم همیشه یک خط دیگری باقی مانده که من بهش نرسیده ام تویِ درد کشیدن. حالا بیا و این همه حرف ها را فرانسوی تحویل استادت بده.. شاید باید برایش از آنجا شروع کنم که من عادت دارم به این ها آقای استاد...عادت دارم...بلاخره همه ی آدم ها یک جایی توی زندگی اشان به درک درستی از پدیده ی دندان درد میرسند...

   + یلدا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

...

   + یلدا ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از همینجوری ها

صدایِ حسین زمان را دوست داریم و بس

   + یلدا ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

93

ندیدی جانم از غم ناشکیباست...

اگه بهتون یه وقتی گفتن یکی از بغض مرد،نخندین.باور کنین

   + یلدا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

--ت

یه جایی هم هست

آدم هی به خودش نگاه میکنه و میگه:آخ این من بودم؟

تغییرات جدید از آدم یه چیز جدید میسازه-

خودِ جدیدم.

پ.ن:آرشیوِ قالبم مشکل داره.نمیدونم چرا آپدیت پست هایِ جدید نمیذاره.دوستان کمک:)

   + یلدا ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢
comment نظرات ()

MeTaMoRpHoSiS

خرداد دارد تمام میشود و من چشم هام میسوزد.نمیدانم چرا.انگار چیزی تویِ این هوا هست که چشم هام نمیتواند بهش عادت کند.

دیشب همه چیز خوب بود.یعنی من داشتم میخندیدم.با فافا رفته بودیم باغ فردوس برف شادی میزدند روی سر و کول آدم.ما ایستادیم نگاه کردیم.من نمیدانستم چم است،نمیفهمیدم خوشحالم یا که خالی ام.قبل ترش رفته بودیم کافه.خیلی وقت است دیگر کافه رفتن را دوست ندارم.بویِ سیگار عصبیم میکندو به سرفه می اندازتم.من میخندیدم و دم گوش فافا حرف میزدم و او میخندید.انگار چند تا ماهی کوچولو توی قلبم شیرجه میزدند.حس آدمی که نمیداند کجاست چه میکند .من فقط دوست داشتم راه بروم یا حداقلش بروم بنشینم تویِ گلفروشی سر میدان.دوست داشتم مثل تمام  این روزها همه چیز را از دور نگاه کنم.بعد هی بوی گلبرگ های خنک توی گلفروشی بزند توی بینی ام.آخرین چیزهایی که یادم می آید از خندیدنم همان هاست،همه چیز از جایی شروع شد که هوایِ شرجی دیشب تکان خورد و پرده ی اتاقم پشت سرش یک لرزش خفیفی پیدا کرد.خم شده بودم روی لپ تاپ چیز میخواندم توی ف ی س بوک .و یک آهنگی از ابی هم داشت پخش میشد.آنجا بود که یکهو چشم هام افتاد به تو.از دورِ دور.انگار تو آن ور یک بزرگراه باشی و من اینطرف.آنقدر دور بودی یعنی.

همان وقت از لایِ پرده گلدار بویِ تو امد.بخدا قسم که بویِ تو بود.به همین چشم ها قسم.ابی رسیده بود آنجا که داد میزد:آبی یعنی دلِ من...دریایی که اسیره...من خم ماندم.حس کردم که دیگر نمیتوانم کمرم را راست کنم.حس کردم آن لحظه،آن لرزش خفیف برای همیشه جاودانه شده است.قلبم دیگر توی سینه ام نبود.بیرون افتاده بود.میدیمش کف اتاق روی فرش صورتی سیر بالا و پایین میپرد.مثل یک قطره آب توی ماهیتابه روغن داغ.همه اش قد دو سه تایی پشت هم پلک زدن.انگار غبار چشمت را گرفته باشد.گریه ام نگرفت.خندیدم.یعنی همانوقت فافا برام کامنت گذاشت و من خندیدم.اصلا یادم رفت.یادم رفت بوی تو آمد.یادم رفت.گریه نکردم.اصلا دیگر بلد نیستم برای تو گریه کنم.دیگر فقط میخندم.دیگر جای گریه هم میخندم.من اصلا یادم رفت.دلم را فراموش کردم،همانجا وسط اتاق که تویِ خون خودش غلت میخورد.یادم رفت گریه کنم.خم ماندم و خندیدم.با صدای بلند.

   + یلدا ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری-

آن تراک* لعنتی ساده بچگانه با ملایمت شروع کرد به اجرا شدن.من هم مثل بهت زده ها وسط کاناپه ی زرد تو هال نشسته بودم.خودم خواستم اینکار را با خودم بکنم.خواستم بگویم چیزی نیست و من تحمل این یکی را که دیگر دارم.یعنی گوش دادن به آهنگی که خیلی سال ها پیش گوشش میدادم واقعا چیزی نیست برایم که بهت زده ام کند.لااقل بعد همه ی اینها ،این چیزی نیست که نفسم را خفه کند.چیزی نیست که مرا توی جام میخکوب کند.یک آهنگ ساده ی بچگانه که این روزها کمتر کسی را علاقمند میکند.

اما شروع شد.مثلِ یک ضربه ی از پشت سر وختی هنوز خوابی.یا عطسه کردن وسط گریه های از ته دل.درست مثل چنین چیزی.که حتی حوصله نداری دوباره حسش کنی.اما هی دوباره تکرار میشود.عصبانیت میکند.کلافه ات میکند.بیشتر از اینکه درد بکشی گریه ات میگیرد.تو را درگیر خودش میکند.هی زبانِ بی زبانتان را باز میکند که حرف بزنید.اما هی گریه دارید.انگار هفتاد سال زندگی کرده اید و این آهنگ را این حس مورمور شدگی را سی سالِ پیش تجربه کرده اید.انگار نه انگار بیست و سه سالتان است.انگار که مرده اید.شما را کشته اند بعد جایی ولتان کرده اند.گفته اند حالا پاشو زندگی کن.بیشتر از اینها زندگی کن.

من خوبم. گاهی می آمدم اینجا.آرشیوش را باز میکردم.به خودم میخندیدم.فحش میدادم.گاهی وقت ها فکر میکنم باید گریه کنم اما نمیکنم.موضوع این نیست که گریه ام نمیگیرد.نه، فکر میکنم حقی برای گریه  کردن ندارم.برای نوشتن هم.که اصلا مسخره است،بی معنی است که من دیگر گریه ام بگیرد.حتی بغض-یک بغض ذره مثقالی ته گلو هم احمقانه است.حالام این تراک دو دقیقه ای دارد کلمه ها را به زور از دلم بالا میکشد.

من اصلا حرفی برای گفتن ندارم.شاید قبل ها میتوانستم حرف بزنم.میخواستم حرف بزنم تا به چیزی برسم.کرخت شوم. جایی هست دیگر نمیخواهی به هیچ نقطه ای برسی.نمیخواهی خودت را مسخره ی خاص و عام کنی. تو را از حرف هات بشناسند.نمیخواهی آویزان زندگی کنی.نمیخواهی آدم سرسختی باشی.از جنگیدن خسته میشوی.شمشیرت را می اندازی زمین.میگویی من دیگر بریده ام.انگار سالها داشتی باخودت میجنگیدی.با آدم تویِ آینه مانندی.کم کم دارم همه چیز را ول میکنم.مهم نیست چقدر سخت بگذرد.چقدر درد داشته باشد.چقدر غمگین یا چقدر تنها باشم.من خوبم.خالی هستم.خیلی خالی هستم اما خوبم.یکجایی دیگر نمیخواهی اندازه ی هفتاد سال خاطره داشته باشی. اصلا نمیخواهی خاطره بسازی.میخواهی فقط بگذرد.دلت یک زندگی معمولی میخواهد.که اصلا هی توی صف بانک بایستی،پایان نامه ات نصفه نیمه مانده باشد کتاب کتابخانه را دو هفته دیرتر بدهی ماشینت وسط خیابان پنچر شود یا که بیست بار توی امتحان رانندگی رد شوی. که هرچقد بد و روتین اما معمولی.که لااقل بتوانی به همه بگویی من زندگی معمولی دارم.حتی هیچ دلخوشی نداشته باشی.چون زیاد از حد خسته ای.چون دیگر هیچکس و هیچ چیز آرامش تو را بر نمیگرداند.چون همیشه دلت روی صد ضربان دارد.یک جایی آدم هرچقدر هم خسته و کوچک و تنها هم که باشد باید برگردد عقب زندگی خودش نگاه کند.گیرم که یک آهنگی این کار را کند.مجبورت کند.هلت بدهد.دست هات را بکشد اصلا.آن جایی که میفهمی زندگی به تو رحم نمیکند.بغلت نمیکند یالالایی برات نمیخواند.هرچقد هم که پشت هم بد بیاوری.همانجا،درست همانجا  مثل همه ی آدم های دنیا باید گذاشت و رفت.باید رویت را برگردانی و این به قیمت یک عمر تمام میشود.یک عمر و سی سال اضافه رویش...

 

   + یلدا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روز ِ پاییزی میلاد تو:X

آقای ببرِ عزیز!راستش هر روز باید تولد تو باشد اصلا.هر روزخدا.هی تولد تو باشد .برای خاطرِ آرامشی که دارد.که اسم تو طوفان خشمِ توی دلم را آرام میخواباند.برای خاطرِ چشم هایِ تو هم که شده باید هر روز خدا تولد تو باشد.تا کم کند دوری را،فاصله را،دلتنگی را.تولدت باشد تا به تمام آدم های دنیا لبخند بزنم.تا تو را همه جا؛ توی هزار تا چشم توی هزار تا صورت توی هزار تا دست ببینم.تولدت باشد که  خورشید بتابد.که
خیابان جنگلبانی آفتابِ پر رنگ داشته باشد .که درخت های خیابان مدرس پر گنجشگ های کوچک آواز خوان شود.که من همه چیز را روز تولد تو رنگارنگ ببینم.که دلم هوس آبنبات چوبی کند .بچه شوم.بنشینم عکس های بچگیت را نگاه کنم و اندی با صدای آرام هی بخواند "بی تو زمونه نامهربونه...".تولدت مسبب همه ی این هاست.دلخوشی که هر چند کم و کوتاه انگار دوباره زنده ام میکند.

دلم میلرزد از بزرگ شدنت عزیزم.هر روز دلم میلرزد. کاش همیشه توی دلت تابستان باشد که آن بلوز چهارخانه ات را بپوشی مو هات آشفته ی خوبی باشد و چشم های سبزت هیچوخت خدا غم نبیند.دلِ من اینجا نگران و دیوانه ی همه ی نفس
هایِ توست.

بله باید هر روز تولدِ تو باشد.تو که عزیز تر از جانی.

   + یلدا ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

با تو امشب پایان میگیرم-

عکس هات با "تکیه گاه" ستار از جلوی چشم هام رد میشود.فکر میکنم کنارم نشسته ای و یکهو  شروع کرده ای به خواندن.من گردنم را کج کرده ام تا صدات را بهتر بشنوم .دست هام را زدم زیر چانه ام یا تکیه داده ام به شانه ات یواشکی .بعد تو چشم هات را هر چند ثانیه یکبار میبندی و گام هات بالا تر میرود.بعد من باز هم فقط لبخند دارم.

نگاهت یادم رفته است.نگاه آن سالهات را.میدانم تو تنفر داری از آن سال ها.از آنجور نگاه کردن هات.از آنجور غم داشتنت.از آنجور کودک بودنت.بعد فکر میکنم که شاید تو راست میگویی که من توی آن پاییز مانده ام و تمام این سالها خواستم دوباره روزی آنجور نگاهم کنی.میدانم من همه چیز را خیلی جدی میگیرم و هنوز هم نمیتوانم زندگی را ساده بگیرم.میدانم که میدانی هنوز هم مثل آن روزها بیقرار میشوم.این کودکی که از آن روزها مانده توم،هنوز هم مثل بچه های خجالتی بهانه ات را میگیرد.که آخر صبر من سر میرود دلم میترکد از غصه.این شهر دارد نفس ام را بند می آورد.بوی تو همه جا میزند تو بینی ام.بعد یکهو دلم یکجوری میشود.انگار که از ارتفاع پریده باشم پایین.دست هام را به جایی میگیرم نیفتم و باز حریصانه بو میکشم.تو بوی پاییز میدهی.بوی خیابان جنگلبانی وقتی آفتاب پریده رنگ دارد یا باران نم نم.بوی ظهر و مساله های فیزیک.بوی اذان های دم غروب مسجد توی کوچه های پنجشنبه بازار.بوی ادویه فروشی ها.نارنج،سیگار و سرفه های وسطش از خنده.اینجا حتی بوی سرفه ها ی تو را میدهد.سرفه های صاف سر راستت.خسته نشو از حرف هام کوچولو.خسته نشو که هنوز بوی تو دارد دست هام.که دوستی تو همان طور درسته و ضخیم تو دلم مانده.از اینکه باید هنوز برای تو بنویسم و نخوانی و نفهمی.من جدا متاسفم.از اینکه هنوز دلم برای تو تنگ است.متاسفم  که دلم میخواهد ساعت ها بنشینم و توی خواب نگاهت کنم.من متاسفم که زندگیم یکی در میان شده توده ی بغض و اشک.که یکی در میان وسط خنده هام آرزو کنم شریک شادی هام باشی.که هی از خدا بخواهم مواظب تو باشد.من متاسفم که هنوز فکر میکنم میتوانم ببوسمت با هر چند تا طعمی که دوست دارم.که اینها همه هیچی فقط می آمدی حرف میزدی و میگفتی آرام باش.که یکبار میگفتی همه چیز درست میشود.متاسفم که دوست دارم یکبار بهم بگویی:همه چیز درست میشود.

.میدانم این ها همه تکرار مکررات است.

دلم میخواهد داشته باشمت.یکمی نزدیک که صدای نفس هات را بشنوم.بفهمم این روزها چه عطری میزنی.دست هات را موقع سلام کردن بیشتر بگیرم توی دستام و یکجوری کشش بدهم تو نفهمی.من از این زندگی کردن دور از تو خسته ام.از اینکه از پشت شیشه ها ببینمت  و جلوی رویم ال سی دی باشد که حتی لمست را غیر ممکن میکند.خسته ام از دور بوسیدنت از اینکه  ناگهانی جایی ببینمت و فشارم برود زیر پنج ،چشم هام سیاهی برود و معده ام بهم بپیچد.از اینکه آنقدر دوری که تن ام  از دوریت مریض میشود.چرا داشتن ام انقدر سخت است؟مرا ببخش.من نمیدانم چه بگویم.کلافه ام و به لکنت افتاده ام.شاید حق من نیست که باشی.شاید اینجوری بهتر است.شاید بودنت واقعا"امید واهی" است.من نمیدانم.چه بگویم.متاسفم..من خیلی متاسفم.

نه بی تو سکوت/ نه بی تو سخن /به یاد تو بودم /به یاد تو من...

   + یلدا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد