*somebody killed little Susie
The girl with the tune
Who sings in the daytime at noon
She was there screaming
Beating her voice in her doom
But nobody came to her soon....
عوض شده است.خیلی وقت است عوض شده است.رفاقت هام از بیخ وبن تغییر پیدا کرده.مثل مداد رنگی های ارزان قیمت بی جانی شده ام که رنگشان در نمی آید.از بس این دوستی ها را پررنگ و پر رنگ کرده ام از حال رفته ام.من عجیب شده ام.
یک جای من میلنگد.یک جای من لعنتی بیچاره میلنگد که به مشکل بر می خورم آخر.که حرفی ندارم با کسی بزنم.که ساعت ها گوش میشوم،گوش میدهم،مرهم میشوم و آب سرد روی آتش .بعد نوبت خودم که میرسد توی جواب "تو چی؟" ها میمانم.میگردم موضوعی پیدا کنم و بسطش بدهم.هی سکوت میکنم.هی آرام آرام سکوت میکنم.هی مرد میشوم.هی تنهایی میخواهم.اینجوری میشود که هی مرا میبرند زیر منگنه و هر بار سکوتم را،نگاه هام را به غرور و سرخوشی زیاد از حدم ربط میدهد.من چم شده که اینقدر غلط شناسانده میشوم به آدم های دوروبرم؟من چم شده که اینقد یخ شده ام؟چم شده که فقط نگاه میکنم و سکوت؟چم شده که حتی حس این را ندارم که بلند داد بزنم و بگویم بس است.چرا همین ها،همین دوروبری هام نمیفهمند که من حالم خوب نیست؟
آقاجان حالم خوش نیست.عوض شده ام.انگار کسی،چیزی ترسانده باشدم،کپ کرده ام.زبانم بند امده.صدام را گم کرده ام.لکنت گرفته ام.تا بیایم حرف بزنم ساعت ها طول میکشد و تو از هن و هن کردنها و جملات بی سر و ته ام سر گذاشته ای به بیابان.آقاجان،طول دارد دردودل کردنم.روش دارد.میبینی عوض شده ام.مات شده ام.گیج شده ام.میبینی رفیق.خوب بزن زیر گوشم.خوب است گاهی اوقات بزنی زیر گوشم و بگویی چه مرگت شده.مرگ یک بار و شیون یک بار.
اما..اینها همه به کنار..شماها..شماها رفقا یکسری اتان.. به سکوت من عادت کرده اید.به سایه بودنم خو گرفته اید.شماها خیلی وقت است دیگر ندیده اید از ته دل قهقهه بزنم.آنقدر طول کشیده که حتی ساده ترین سرخوشی هایم را به ماجرای عشقی ای ربط میدهید.خیلی هایتان شب و روزتان را توی دانشکده و خوابگاه با من سر میکنید.بارها برایتان خیلی چیزها را توضیح دادم.بارها به خاطر اینکه به یکی اتان برنخورد خیلی جاها کوتاه آمدم.شما رفقا ندیدید.سکوتم را به پای رضای تمام خواسته ها و ایده هایتان گذاشتید.ما،رفقا خیلی هایمان زبان همدیگر را نمیفهمیم..ایده ال هایمان فرق میکند.اما شما دوستیتان را با تشابهاتتان اندازه میگیرید.و من در قیاس شما صفر بوده ام..شماها..خیلی هایتان تغییراتم،تغییرات مثبت فکری ام لااقل از دید خودم را غیر مستقیم توی سرم میزنید و توی دلتان لابد به محافظه کاری زبان بیچاره ی لالم فحش میدهید..شماها رفقا..یک عده ای اتان..یادتان رفته رفاقت و مرام...
*micheal jackson-little susie

"نمیدونم،چی باید بگم؟از تو میپرسم؛تو بگو..گرچه توام نمیدونی." من گفتم..من که گفتم.نه اینکه گفتنم آمده باشد.سکوتم آمده بود طبق معمول.اما گفتم.با همان زبان بی زبانی گفتم. نصف و نیمه گفتم. همان ها که جمله ندارد.فاعل و مفعول و معلول ندارد.بی فعل تمام میکردم و به تته پته می افتادم و اگر جا جای نوشتن بود میشدم شکل سه نقطه ویرگول ها.این را رساندم که حرف دارم زیاد و گیر کرده و تشخیصش نمیدهم. دستانم را تاب میدادم.غریبه میشدم.دوست داشتم شکل بچه هایی که غریبی میکنند،غریبی کنم.آستینم را بگذارم دهانم و مک بزنم.که یکهو مثل قدیم ها گریه ام بگیرد.که یکهو مثل هر آدم دیگری که جریحه دار میشود درونش و احساساتش هق هقم بگیرد.که یکهو به استیصال و بیچارگی مزمن دچار شوم.من اما سخن میخواستم و خونی که بریزد و بپاشد و همه چیز را کن فیکون کند.من تشنه بودم...من دیگر بیان نمیدانم... من دیگردلیلی برای نوشتن ندارم.حرفی هم برای زدن ندارم .دانشی که تکرار مکررات نباشد ندارم.گوش شده ام و چشم.با کیبورد غریبی ام میشود،با دکمه ها هم،با هر چه میتنواند سیاه مشق کند احساساتم را.نوشتن و فکر کردن به جور کردن جمله ها پدرم را در می آورد.من شانه هام خم شده،از سرمای زمانه خم شده.و دستهام،دستهام که وسوسه لیلی حوضک می انداخت به جان همه،خالی و چروک مانده.من چیزی برای گفتن ندارم.ته کشیده ام.شاید هم خجالت میکشم.از دنیا خجالت میکشم،از این زندگی شلوغ خجالت میکشم.از این سکوت لعنتی دوست داشتنی ام هم شرمم می آید. بغض،خود بغض،مثل زخم چرکی سر بسته میماند برایم.باهاش ور میروم ،ناخنک میزنم،الکی و بیهوا میکوبمش به دیواره های گلویم،که سر باز کند ،که انقدر سر باز کند که درد ها را بمکد و بروبد و ببرد.خوب میدانم که آزارم گرفته است.با دنیا بازیم گرفته و لج کرده ام. یک جورهایی احساس بزرگ شدن میکنم.احساس اینکه واقعا دیگر نمیشود خیلی حرف ها را زد و خیلی کارها را کرد.احساس اینکه همه چیز خیلی زود گذشته وخیلی زودتر تمام میشود.یک جور احساس تمام شدگی دارم.احساس سر رفتن،سر خوردن.انگار که تمامی راه را لیز خورده باشی،بعد یهو زمین بخوری ،پاهات بایستند.پشت سرت را نگاه کنی و ببینی خیلی زود تمامش کرده ای.نا هم نداری که دوباره بالا بروی.بعد اینجاست که معلق میمانی..دقیقا همین جاست که سر و ته معلق می مانی. من اینطور کلنجار رفتن اذیتم میکند.اینطور زندگی کردنن بی در و پیکر اذیتم میکند.خواستم بگویم من پذیرفته ام.تغییرات قابل قبول را پذیرفته ام.خواستم نشان بدهم انعطافم را.که خم کردم خودم را و دایره زدم.که فقط او میفهمد دایره زدن یعنی چه.که اینطور خم شدن یعنی چه.که اینطوری پهن بشوی روی احساساتت و لایه بکشی بالا و پایین خودت را.که اینجور ضمخت شدن چه دردی دارد.که با هر کلمه دیلینگ دیلینگ شکستنت را بشنوی.یک روزی منتظر باشی که سرت به سنگ بخورد . من متاسفم.از اینکه حرف ها را آنجور که ته دلم هست نمیتوانم بنویسم و حتی از توصیف وضعیت ظاهریم هم میمانم.متاسفم که این روزها همه ی اتان را ناک اوت میکنم.متاسفم که ذهنم شلخته و درهم برهم است و کثیف مینویسم. من گفتم که..گفتی بگو..گرچه من هم نمیدانستم..من بیان نمیدانم..من زبان نمیدانم...مرا به رقص بیاور...من دیگر زبان نمیدانم..
سلام! ..
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان
من لرزه از درون دارم و داغم و گلو درد و هراس.من خوابم می آید .من زیاد خوابم می آید و بغض.چند روزی است زیر چشمانم مدام سیاه و موهام خیس است...
دلتنگ میشوم و نمیشوم هم.خسته ام و شتابزده و عجول هن هن میکنم و قفسه سینه ام شور میشود و سرفه هایم که به خشکی میزنند مزه خون میدهند.نه سرما خورده ام و نه بیمار گونه ام و نه رنگ پریده.همه چیز خوبست .
برعکس ارامم و میتوانی بگویی سرخوش.آرامم و زندگی را نمیفهمم و ماتم و گیج و درد اگر هست و دارم که دارم که خوب میدانم دارم و هست به من مربوط است و نیست.رویا نمیبافم دیگر و از ته دل نمیخندم دیگر و قهقهه هایم صدای براق تّرک ،صدای التهاب و شکستگی ممتد میدهد.من بیچاره ام و خنده دار.گرچه همه چیز خوبست و درد؟رفیق قدیمی انگار هایم مثل روزهای دور و نزدیک خوب با من راه می آید.
تا یادم نرفته است بنویسم ..
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
من بی خیالی دارم.من زوارم در رفته است و اینجای راه که نمیدانم کجاست و چی هست بنزین تمام کرده ام.نرسیدن تمام ام کرده است و خلا،بله خلا آزارم میدهد.یک چیزی گم شده است و نمیفهمم و نمیبینم و کورم و کر.
ذره ذره دارم میسوزم و دلم برای خودم برای جوانیم برای حس های خوب و روزهای روشنم میسوزد.من به فردای روشن امید داشتم،دارم .فردا دارم.اما روشنی نه.من دستهام سرد میشود زود.من پیشانیم داغ است.تب دارم به گمانم و چرت مینویسم..
آینده ای ندارم.سنگ صبور باد شده ام و سوز، مرهم زخم های ملتهبم.دوستان وفادارم.
راستی خبرت بدهم....
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
من سر خورده ام.جداٌ سر خورده ام.از همه چیز این دنیا سر خورده ام.از امتحان هر چه هست و نیست هراس دارم و دل زده ام.من حتی از تمیزی واژه ها میترسم.نه جمله درمانم میشود و نه شعر.نه وزن و نه عروض .که دستم به ساز هم نمیرود و دل ندارم آلوده اش کنم..کمی همدلی میخواهم.کمی بیشتر خدا میخواهم.جایی که بیشتر خدا باشد توش و شلوغ نباشد و سرم درد نگیرد و تب نکنم.آغوشی میخواهم که بی دغدغه باشد.دستانی که خنکم کند و دستمال خیس بگذارد روی پیشانیم.خسته شدم از بس درد هام را،"دلتنگت هستم "ها را،اکاش اینجا بودی"ها را،"مواظب خودت باش"ها را گفتم و کسی دلتنگم نشد و نخواست پیشش باشم و مواظب خودم.خسته ام از امروزهام که میندازمشان فردا و سنگین میشوم و بوی سکوت میگیرم.خسته ام از تحمل هر چه خدا خواست(که حکمت دارد،خوب میدانم!) و نخواست.باشد.آرامم.باز هم آرامم.همه چیز خوبست...دلم هم...
باد بوی نامهای کسان من میدهد ...
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
بیست سالم تمام شده و حالا توی بیست و یک سال و سه ماهگی ام.باور های کودکیم هنوز با من هستند و آدم متضاد و کم هویتی هستم.از هیچی به پوچی میرسم و از پوچی به هیچی.فانی ام و میل به جاودانگی دارم.غریزه دارم و غریزه مادر قدر شناسی نشده ام است.قد کشیده ام و هنوز هم دستم به خیلی جاها نمیرسد .اینهمه سال شده ام و هیچ نکرده ام.
سرم درد میکند و تب دارم و میگویم همه چیز خوبست..همه چیز..حتی دلم..
از نو برایت مینویسم ...
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن....!
*شعر علی صالحی/نامه ها

روزهای زیادی گذشته.سال های زیادی هم.
که نمیبینمت.
که نیستی.
انگار آب شده باشی و گم.انگار هوا شده باشی و پرت.
باورم نمیشود که بعد هفت سال،بله هفت سال بی خبری،بخواهم دوباره داشته باشمت.شاید اگر تنها یکی از کانتکت های توی گوشیم بودی اینهمه زور نمیزدم و درگیرت نیمشدم.که انقدر فراموش ات میکردم که بقیه را.شاید هم همه ی مزه اش به همان وقت ها بود.شاید باید تنها سه سال می آمدی و می ماندی و بعد. تصمیمت برای رفتن به هنرستان تو را از ما دور میکرد.
رفیق!خوره افتاده به جانم.
شاید هم همان دل دل کردن های تابستان پارسال باشد که چقدر دوست داشتم ببینمت توی کافه ای،خیابانی اتفاقی و صدایم میکردی و ذوق زده میشدی و میشدم.که هر بار که به اعظم میگفتم زنگ بزن خانه اشان،ببین کجاست،ببینیمش.میگفت چرا خودت نمیزنی و من ساکت میشدم.
نمیدانم رفیق!نمیدانم.هراس دارم.از اینکه تو هم تغییر کرده باشی،مث اعظم،مثل ایده ،مثل من که نمیدانی چقدر.
که میدانم که تغییر کرده ای.که میدانم آرزوهایت،آرمانهایت چقدر عوض شده که مثل مال من که نمیدانی چقدر زیاد.که میدانم اگر تغییر نمیکردی دوام نمی یاوردی.
نیوشا!تو هیچ یادت مانده؟مرا؟یا اعظم را که ازدواج کرده و خانم شده نمیدانی چقدر زیاد.!!!
که رویاهاش مثل مال من و تو عوض شده.که اعظم را که میشناختی از همان وقت ها خانوم بود و به مادرش کمک میکرد و همیشه نمره های ریاضی اش از مال من و تو بهتر میشد و بلد بود برنج آبکش کند،حالا مردی را دوست دارد و قرار است تا اخر عمر تکیه کنند به هم.که ازدواجشان از سرعاشقی نبود و همسایه اشان بود.که اگر تو بودی و میشنیدی میگفتی:شوهر خوب برای دختر آرزو و میزدی زیر خنده.
تو که یادت هست من را که چقدر مرد بودیم با هم.که موهایمان را همیشه خدا تیفوسی کوتاه میکردیم و ژل میزدیم و سیاوش گوش میدادیم و مایکل جکسون میدیدیم و مدونا.
که مغرور بودیم و سخت و بچه تخس.که قدهامان بلند بود و تو لاغرتر از من بودی و لاغرتر از همه.که تو کتاب فوتبال میخواندی ،که من صادق هدایت و کوئلیو میخواندم . که توهفته ای دوبار میرفتی باشگاه تمرین و زنگ های ورزش گل کوچیکمان به راه بود.که من توی مسابقه داستان نویسی و شعر شرکت میکردم و جایزه هایم را هیچوقت نمیدادند.
که همیشه از همه بیشتر پول داشتی و زهرای کلاس بغلی چقدر پولهایت را بالا میکشید و تو به روش نمی اوردی.که میگفتی:بی خیال.که از همان اولش هم مرام سرت میشد و رفاقت و دو دره بازی و بی آبرویی توی کارت نبود.حالا همه چیز عوض شده و تو گم شده ای.من،قد تمام ترقه ها یی که از مغازه پدرت کش می رفتی و هفته های اخر سال قاچاقی می انداختیم؛ منفجر شده ام و تکه تکه و ترک خورده ام.
نیوشا!من از همان اولش هم خام بودم.احساسهام تند بود و عاطفی بودم و میخواستم با کتاب هام و نوشته هام همه دنیا را عوض کنم.جوش های پیشانیم را میکندم و خیره سر و لجباز بودم و هنوز هم که چاه را از راه تشخیص میدهم گاهی باز هم پایم توی چاله هاست. هنوز هم نپخته و سرریز شده،جوش میاورم.هنوز هم ادعای مردی م میشود و گریه که میکنم یادم می افتد دیگر ابروهام پر نیست و بدنم که زخمی و خسته است برجسته تر شده است.هنوز هم لاف خوب خود شناسی میزنم و من من میکنم و خسته میکنم همه را.
تو،سفت بودی و شکننده هم.احساساتت را بروز نمیدادی و نمیگفتی وقت هایی که تمرین های ریاضیت را نمیونشتی مشکل نبود مادرت و فاصله ی پدرت بود.نمیگفتی زیاد توی خانه اتان چه میگذرد و نمیگفتی چرا بعضی روزها غیبت میکنی.نیوشا،ان روزها شاید قد امروزهای من تنها بودی.و میفهمیدی که تنهایی و به روی خودت و ما نمی آوردی.من و اعظم نون و پنیر ساندویچ مامانمان را می اوردیم و تو همیشه از بوفه مدرسه کیک و ساندیس میخریدی.نیوشا!نیمکت پشتی من و اعظم بودی و تنها مینشستی.گاهی هدا می امد پیشت و زنگ های حرفه وفن به بهانه "بحث کنیم" ها چقدر قهقهه سر میدادیم و تنمان تکان میخورد و طاقت نمره منفی هم نداشتیم.تو توی دفترت میونشتی متالیکا و من پررنگش میکردم.اعظم میخندید و با کتاب توی سرمان میزد و من بدم می آمد و همه اش چشم غره می رفتم.توی کیفت همیشه ماژیک شبرنگ فسفری و کاتر داشتی و هی رنگ میکردیم و میبریدیم.
نیوشا!خیلی از ان روزها گذشته.ایده را گاهی میبینم اتفاقی .هنر می خواند و بهار 86 که برای کنکور توی کتابخانه با هم بودیم تازه با دوست پسرش بهم زده بود. خبر تو را ازش میگیرم و میگوید بی خبرم.اصلا از هر کسی خبر تو را میگیرم نیستی.بی خبرند.
کجا غیبت زده دختر؟کجا رفته ای که من اینهمه دل نگران و دلتنگت هستم و غریبی و ترس دارم.نکند اصلا نبودی هیچوقت؟هان؟تو که مثل باد امدی و آن روزها روزها هم طولانی تر بود و گردباد میشدی و توی دوستیمان حل .تو که یادت هست ان سال ها سال ها برایمان قد قرن بود.
حالا بگو کجایی،رفیق سیصد ساله ام؟
دنبالت میگردم...من همان ف.ح آخر گزارش های سر صف صبحگاهی مدرسه ام..گمت کرده ام نیوشا..کجایی نوشا..
پ.ن:وقتی نتونی حرف بزنی،مینویسی.نتیجه اش میشه این..اینقد مینویسی که کسی حال خوندنشو نداره.
*:تا به امرزو نظر های خصوصی وبلاگو چک نکرده بودم!!!!!همیشه صفحه ی بلاگو باز میکردم و کامنتارو میخوندم و هیچوقت نمیرفتم تو صفحه ی مدیریت بلاگ!!!
As I drift away... far away from you,
I feel all alone in a crowded room,
Thinking to myself
"There's no escape from this
fear
regret
loneliness... "*
آروم آروم روز ميشه
تند تند شب ميشه
خيالي ندارم.
نه اينكه هيچ هيچ ها!نه غم دارم.يعني ميگفت اگر نداري..پس..
نه كه غم داشته باشم..يعني..
لال ميشوم.سكوت ميكنم.مستاصل و خسته نفس نفس ميزنم.
خودكار را محكم،جاش ميماند روي انگشتام،فشار ميدهم.فشار ها..نمينويسم.نيست كه بنويسم.اگر هست بازيش گرفته.چشمهام كورند پيدايش نميكنند
نه كه ان وقت ها نيست.بله كه همه چيز اگر وجود داشت عوض شده.كه دوران شعر و شاعريم كه كم بود و بچه گانه و خام تمام شده
گاهي فكر ميكنم خسته ام.از خستگي واژ ه ها فرار ميكنند.يا تمركز ندارم.خودم را گول ميزنم كه حتما از پوچي و هيچي روزهايم هست كه خوب ميدانم پوچ نيست.
نوشتنم نمي آيد ديگر.شعر گفتنم نمي آيد ديگر.مهرباني ام گم شده.آن لطافت زنانه ام حالا بگيريم دخترانه ام.
اشك كه نميشود مرهم ننوشتن و سكوت.من سكوتم مي آيد.تو بپرسي حالت چطور؟باز هم سكوتم مي آيد.
نه كه حالم خوب نباشد.نه كه نخندم.با اينهمه..خوب ميدانم يك جاي كار مي لنگد
ترس..ترس..بله ترس
ميترسم.
سفت شده ام و سخت.فقط گوش ميدهم.روز و شب گوش ميدهم.به موسيقي معتادتر از قبلم.حتي كتاب هايم خاك ميخورند.برادران كارامازوف كه انهمه شوق داشتم براي خواندنش.همه خاك خوردند.مثل ذهنم همه خاك ميخورند.
چيزي ار جنس خودم ميخواهم.چيزي،كسي كه حرفهايم را بفهمد.نگويد همه غم تو رابطه هاست.باهام حرف بزند و موهام را،اخ موهام را نوازش كند.توي موهام برقصد.توي موهام چرخ بزند و بگويد نميفهمم تورا اما دركت ميكنم.
دلم افتاب و بستني انار ميخواهد.دلم ميخواهد با انار خفه شوم.با انار و نمك خودكشي كنم.همه اش انار انار كنم و دست بزنم.او بخندد و اوي ديگر دلشوره بگيرد .اوي ديگر اخم كند و بزند پشت دستم.دردم بگيرد و گريه كنم.از دلم دربيارد
توي شعرهاي چهارده سالگيم دفن شوم.قافيه هاي بكر ميخواهم.سكوت؟نه.حرف بزنيد.با من حرف بزنيد.
من سكوت نميخواهم.من كلمه ها يادم رفته.تعلق،عاطفه،آتش و خون و عشق يادم رفته.
كمي برايم از من بگوييد.كمي به من برسيد از "تو"هايتان.درگيرم نشويد.كمي مرا چهارده ساله،پانزده ساله كنيد.كمي مرا بكشيد و پانزده ساله كنيد.
با شما هستم خدا!
شما كه فعل هايتان همه اميد است.
شما كه گفتيد
خلق النسان،علمهُ البيان
به من شعر بدهيد،كلمه بدهيد.سخن بدهيد
من را بياوريد..من را نبريد.نگذاريد ببرُم..
پ.ن:بايد يه حرف تازه داشته باشم.
*:ترانه regret--->anathema
1
تمام بیست سالگی ام گذشت.تا لحظه ی اخر تمام شد.
گفت:بزرگ شدی.خیلی بزرگ شدی.
گفتم:آره
باز گفتم:نگو تولدت مبارک.خجالت میکشم.
2
ایستاده ام اینجا.برهنه ایستاده ام اینجا.روی تپه ی فتوحات چندین و چند ساله ام.و دست هایم خالی تر از همیشه است.پاهام که بوی نا میدهد و چشمهام سریع و اسیر دنبال مامنی برای نشستن میگردد.
روبروی اینه می ایستم.(بعضی ها مینشینند،)
سراغ رویاهایم را میگیرم.سراغ آبنبات چوبی های ها و ماژیک های نوک شکسته ام؛سراغ زرد همیشه گمشده ی مداد رنگی هام؛سراغ رفیق ام تنهایی؛سراغ توپ های رنگ و رو رفته زیر آفتاب پررنگ پدربزرگ،سراغ عروسک عینکی پشت ویترین مغازه که هیچوقت به هیچکس نگفتم دوستش دارم و بهش قول داده ام پولدار که شدم بخرمش،سراغ اسکناس های بیست تومانی،صفر های بی معنی شش سالگی،شرم افتادن دندان های شیری جلو و زبان زدن های دم به دم انگار که رو پیشانیت نوشته اند شش ساله ای.سراغ خانه سبز و و زیزی گولو،سراغ بچگی های بزرگانه ام و بزرگی بچگانه ام
رویاهای من کجاست؟
3
من شک دارم.من به همه شک دارم.به ان پیرمرد ی که ان روز غروب دمپایی های کهنه ام را،رفیق روزهای داغ تابستانی ام را با خود برد،نکند رویاهام را مث جوجه های زرد یک روزه رنگ زده باشد.. نکند رویاهای من از مسمومیت مرده اند.من شک دارم.به تمامی کاغذ هایی که کودکی هایم را به بهای نویسنده خوب شدن به باد دادند..من به همه ی فاصله های دنیا شک دارم.حتی به ممیز های کوچکی که کنار بله ، میفهمم هایم گذاشته ام.
این را باید بعد بیست سال بفهمم
بهتر است سرم را زیر آب کنم.
---
4
من تب داشتم.من داغ بودم.بابا برده بودم داروخانه.بوی آمپول حالم بهم مزد.هفت سالم بود.سردم بود.تنها نشسته بودم روی صندلی ها چوبی سفید .نگاهم کرد.شکلک برام در اورد و اخم کرد.ترسیدم.بغض کردم.من نفرت دارم از دخترک پشت شیشه ان شب که نفهمید تب دارم.که نفهمید جای اخم دوست میخواهم.که نفهمید میتوانستم بابام را براش بیاورم.
نفهمید بعد بیست سال نگاه خصمانه ی کینه توزانه اش مانده توی ذهنم.نفهمید دوست میخواستم..
---
5
من ملکه ی مورچه هارا پیدا کرده بودم.دوچرخه ی آبی ام افتاده بود وسط حیاط.زیر ناخونام گل رفته بود.بعد برای ادمک با تخم های گل ساعت چشم گذاشتم.
او انجا نشسته بود تنها.خاک میخورد.نگاهش میکردم.نمیغهمیدم که از همان روز بیشتر عاشقش شده بودم حتی وقتی به استخوان قرمز دستم رسیده بود با دندان هاش.
تاب میخوردم با شرتک هایی که عکس پسر شجاع داشتند ..حیف یادم نبود روی بیست و یک ساله میشوم و باز هم نمیفهمم ربط بیست ویک سالگی با شرت پسر شجاع چی؟
او به بیست سالگی ام ربط داشت.او به همه ی سال های زندگی ام ربط دارد.
6
این پنجشنبه را جز یکی از پنجشنبه های مقدس زندگی ام میگذارم کنار.این کمترین کاری است که میتوانم برای روز تولد بیچاره بیست و یک سالگی ام انجام بدم.
روزی اگر دوباره کارم به پنجشنبه ها کشید..
7
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
....
پ.ن:منظورم از این شماره ها نمیفهمم.کسی میفهمه؟

پنچر و تنهام.
هندزفری رو تو گوشم محکم تر میکنم.تو سرویس دانشگاه انگار دارم خفه میشم.سرم گیج میره.چشام تار میبینه.بازم حالت تهوع گرفتم.به این شیشه های خاک گرفته ام که نمیشه تکیه کرد.
چند روزه،چند هفته،چند ماهه؟
پیاده میشم.
دستامو فرو میکنم تو جیبام.پاهام جلو میندازم و سرم پایین.بی وفا شدم.هر سنگی به پام برسه پرتش میکنمبچه (تر )که بودم ،تمام راه خونه ی بابابزرگ تا تا خونه ی خودمون با یه سنگ سر میکردم.حالا دیگه دنبالشون نیمرم.راحت گمشون میکنم.
باد میزنه تو صورتم.موهام میریزه رو چشمام.تنها در باران هومن راد.مسخ شدم.قدم میزنم تا آروم شم.یه راه دیگه بسازم.حتی میون برم نمیخوام.لعنتی چقد چشام میسوزن
کاش میتونستم تف بندازم رو زمین.خلط بغضمو خالی کنم رو چمن های خیس تازه بارون خورده.یا یکی از پشت سرم بیاد و هلم بده و پرتم کنه رو آسفالت.اونوقت وسط نورهای زرد پخش بشم.یا بیاد سردش بشه..دستاشو فرو کنه تو جیبام و بگه هی رفیق!
بعد ساکت بشه.پشت سرم راه نیاد.نگاهشو زوم نکنه رو شونه های لرزونم و سینه های خسته ام که نمیدونم از ترس،بی هویتی یا درد بالا و پایین میره.
میشینم رو جدول .زل میزنم به روبرو.چقد این درخت ها بی حوصله ان.دلم واسه درخت ها میسوزه.حتی نمیوتنن بزنن پشت هم بگن:هی رفیق..
فقط باد میاد و قلنجشونو میگیره
نگاهشون میکنم.بیچاره ها حتی پای رفتنم ندارند.
داغونن ا..
پاهام دست خودم نیستن.رو جدول راه میرم.آبی،قرمز،آبی،قرمز..وسطش چند تا خاکستری
به این فکر میکنم که چقد خسته و کلافم.از این زندگی.از این آدمها که هیچ جاشون همراه ادم نیست.حتی صورتی نمیپوشن.بستنی طالبی دوست ندارن.حتی آب انارهای ترش و ملس ناران رو.
بعد میفهمم که این زندگی و ادم ها هم از من متنفرند.
آل استار صورتیم،آستین صورتیم،کت صورتی ،،کولم پر پر.ایبوپروفن ،ادالت کلد ،لیوان،کیف پول،کلید،کتاب های گرامر استاد مسلمی،رویای تبت فریبا وفی،کاغذ چرک نویس
جامدادی،voice،flash memory،usb،دستمال کاغذی،شکلات.
از برق لب همیشگیم میزنم.درو قفل میکنم.
بارون بند اومده.تو ایستگاه میشینم.دو تا یا کریم میان رو زمین.نمیدونم به چی نوک میزنن.
گنگم.مث بچه ای که همه رویا ی دوچرخه خریدنشو ازش بدزدند.چونم میلرزه و لب هام جمع میشه.هنوزم مث بچگی هام گریه میکنم
یا کریم کله اشو خم کرده،داره نگاه میکنه..انگار میگه..هیچی.این اوتوبوش لعنتی چرا پیداش نمیشه..
محکم روش فشار میدم.نه نمیگیره.
میگفت راحت درست میشه.فقط باید تمیزش کنن.کار نداره.دیوونه این فان فار پارک ملتم.دوست دارم ساعت ها نگاش کنم.فکر میکنم که تا حالا هیچ کبوتری از اون بالا شهرو نگاه کرده.باهاش احساس همدردی میکنم با اون همه آدمی که دور خودش میچرخونه.مات میشم مات مات.یکی داد میکشه سرم.مسخره ها.
زل زدم به ترن هوایی.خیلی بلنده.خیلی جیغ داره.
دوست دارم رو همین نیمکت بشینم و بخندم.بخوابم و بمیرم..
میگه همه تنهان.میگه خدا رو نیگاه.با اون عظمتش..از همه تنهاتره
راست میگه.
دلم واسه خدا میسوزه.
..

در روزهای آخر اسفند
در نیم روز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبه های کوچک چوبین جا میدهند..
فرهاد گوش میدهم.و دخترکی در سرم میچرخد .یاد روزهای کودکی می افتم و روزهای اخر اسپند .که همیشه بابا بنفشه و پامچال میکاشت تو ی باغچه و من پامچال دوست داشتم.دست هام را گلی میگردم و ناخن هام را هم.پیک نوروز ی ام را عید نرسیده حل میکردم و عاشق ان عدد هایی بودم که وقتی بهم میچسباندیشان شکل خرگوش و فیل میشد.
...
اسفند،شاید اسفند ان سال ها نیست.همه چیز به طرز عجیبی عوض شده.حتی اسفند،دیگر مثل قبل آنقدر شنگول نیست.
کلافگی دوربری هایم،دلمشغولی اشان خسته و سردرگمم میکند
گندم های مامان بالا نیامدند.عدس هایش بلند شده اند و سبز.از ان سبز ها که دوست داری بکشی پشت چشمهایت و پلک هایت را ببندی
...
این شب های شلوغ را دوست دارم زیاد.این جرق جروق کاغذ کادو ها،بوی شیرین شیرینی های داغ،همهمه بازار ماهی فروش ها و بوی شوری دریا،ساحل های شلوغ با بوی ذرت و ترشی...
این تبریک گفتن عید وقتی از توی کافه ای،مغازه ای،تاکسی بیرون میایی را دوست دارم زیاد.
...
عید را دوست نداشتم و ان حس خاص لحظه ی سال تحویل. یک گفتن اخر.آن هیاهو و شلوغی و یکهو فروکش کردن بعد بوسه های آبدار ولو شدن روی مبل
آن ترس با هم نبودن و آن لرزش خفیف انگشتان
امسال هم میگذرد.و باز هم تا مدت ها تاریخ ها را اشتباه زدن...
جوی هزار
زمزمه درد و انتظار
در سینه میخروشد بر گونه ها روان...
پ.ن:احساس میکنم نوشتنم در حد چی پایین اومده،حس میکنم دیگه هیشکی مث قدیم حس بلاگ نویسی نداره.

D:\MUSIC\yalda\454\Dram.mp3
دورم.گیج گیج.خوابم.خواب خواب.فک میکنم دیگه مجالی نیست ،واسه اونجوری نوشتن و اونجوری
خندیدن و اونجوری زندگی کردن
اینارو وقتی مات شده بودم به دیوارای قد کوتاه نرده دار اون ویلا تو پارکینگ 6،جایی که 2 تا دست روش حک شده بود فهمیدم
وقتی فهمیدم که دیگه آب از سرم گذشته بود..حتی این ماسه های لب دریا هم طاقت نگه داشتن اسم تو رو ندارن..یا این الاچیق های چوبی طاقت تحمل وزن منو..من پر شدم..خالی شدم..هر چی شدم..سنگینم.چرا اینهمه که دلتنگ میشم،همه شبیه تو میشن؟
D:\MUSIC\yalda\454\dasthaye aloode.mp3
من غلیظ و خسته ام
درست مثل هشت شهریور 84...با پاهای گرفته نشسته پشت شیشه های دودی کافی نت سر باغ فردوس..گیج ..با صندل های قرمزی که این روزا از پاهام در میاد..با تیشرت قرمزی که دیگه این روزا پوشیده نمیشه
چشمامو میبندم..
آخه میخوام یه روزی به این عشق بخندم
مث خنده های تموم نشدنیم از تعریف کردن های تو..از مقبره نحس..از رمیکس طوفان با اون موهاش
از بازم حاجی فیروز اومد..از بتی..بتی..بتی..از یاد عشقت منو داغون میکنه..از من پاک گفتن بابک بیات..از علی پنگوئن..از همه چی
وقتی دم دمای غروب تو جاده دریا کنار سرمو میچسبونم به شیشه ماشین و عکس میندازم،با خودم میگم:هی که چی؟واسه کی؟
من تموم شدم.گیجم.اصل ماجرا همینه
ت و چ ش ا م ح ا د ث ه ا ش ک ب ب ی ن
D:\MUSIC\yalda\454\19 Track 19.mp3
میدونی یه روزی به این عشق میخندم،
وقتی یه بار دیگه نشستم گوشه ی اون پنجره که پرده های صورتیش تو باد تکون میخورن و دهن کجی کردم به تموم دختر پسر های کوچه خلوت روبرو که از من و تو بی خبرن.
من بی قرارم.بی تاب و تب آلود.نه اشک ریختم نه گلایه کردم.عجیب منگم و آروم.
مث این بادهای گرم که دم دمای ظهر میان و میرن.یا خورشید غروب که یواشکی سایه ادمو میدزده
همه ی همه اش تنها میرم کوچه های شهدا رو پای پیاده گز میکنم،دم اذان رو نرده های مسجد چوبی میشینم و منتظر تو میمونم.فقط بیای و نگام کنی،نگات اخم نباشه،نگاه آشنایی باشه که جاش گذاشتی تو دلم که گمش کردم.که بی کس شدم
آ ه ن گ ن گ ا ه ت و ش د ز م ز م ه ر و ل ب ه ا م...
D:\MUSIC\yalda\454\Dariush - Faryad Zire Aab .mp3
یه روزی به این عشق میخندم
بدون اینکه سر تقاطع 6ام بهمن یخ کنم از انحراف قدمهات.
یا اگه یه روزی تونستم اونقدر صاف بنویسم که تو حرفامو بفهمی و نگذری.یا تونستم از تموم خاطره ها یه جا حرف بزنم،یا اگه یه روزی اینقد بی تفاوت نبودی که دل کوچولوی خوش خیال منم بفهمه هیچوقت دوستم نداشتی...
یه روزی به این عشق میخندم
وقتی بک اپ زندگیمو از کوچه های پشتی خیابون مدرس پاک کردم و دیگه موقع حرف زدن با انگشتام ور نرفتم.وقتی اونقد بزرگ شدم که دوست نداشته باشم
تو که این روزها غریبه شدی با نگام،اما من تموم روز و شبامو با تو زندگی میکنم.با تو راه میرم،با تو حرف میزنم،با تو اهنگ گوش میدم،با تو میخندم،میای میشینی گوشه ی همین تخت،آروم و بی صدا،بعد من فقط نگات میکنم و میخندم.دوست ندارم به این زودی ها بری.وقتی ذهنم خسته میشه یواش یواش بی طاقت میشی.میزنم بیرون دنبالت تا پیدات کنم تا باهات حرف بزنم،بگم چقد تنها شدم یا ازت بپرسم چرا اخم کردی.؟
دوست دارم راست راستکی باهات حرف بزنم.از آفلاین هایی که منو تا حد جنون عصبی میکنه و از زنگ هایی که قلبم جریحه دار.دوست دارم ازم حمایت کنی.دوست دارم برات تعریف کنم از بستنی طالبی غلامرضا.از اینکه رگ طالبی ام زده بالا.از آهنگ هایی که تو این مدت گوش دادم.از فیلم هایی که دیدم.دوست دارم تموم اون اهنگ ها رو گوش کنی و تموم اون فیلم ها رو ببینی
فقط دوست داشتم.همین.
خ و ش ا م ر د ن خ و ش ا ا ز ع ا ش ق ی م ر د ن...
D:\MUSIC\guitar\12.arezoye didar.wma
من و تو یه روزی به این عشق میخندیم
به این تراژ دی یه طرفه
به هشت شهریور
به این روزگار ناکس که به قول قیصر همه چی از ادم دریغ میکنه حتی اگه زهرمار باش
اینقد میخندیم که گریه مون بگیره
اونوقت دوتایی تا زیر درخت صد ساله یه نفس میدوئیم
بیهوا از ماشین ها..بی خیال از ادم ها
من از تو جیبم یه ادامس موزی در میارم و میگم:
آشتی؟
میخندی و میگی:
هنوز دیوونه ای کوچولو..
D:\MUSIC\Shahriyar Ghanbari\barmigardam.mp3
بر میگردم دیروزم را بردارم
برمیگردم هنوزم را بردارم
بی سایه ام درخت بی زمینم
برمیگردم میوه ام را ببینم
برمیگردم برمیگردم
بگذارید برگردم...

من از بزرگ شدن هم گذشته ام.
و دیگر حتی خودم نیستم
انگار جایی بیرون از این ادم ها
ایستاده ام
و گاهی اوقات که از خودم حرف میزنم
چیزی درون من بلند بلند میخندد
دیگر نمیتوانم
شعر بگویم
و کتاب های چهارصد صفحه ای
را یک شبه تمام نمیکنم
احساس میکنم دیگر
هیچوقت هیچوقت
نمی توانم از ته راست روده ام بخندم
و دیگر حتی نمی توانم
دلم را که قد مشت کوچگ هست توی دستم بگیرم
دیگر این روزها جای امضا بادکنک نمیکشم
و نام خوانوادگی ام
و شماره ده رقمی دانشجویی ام
را از نام کوچکم بهتر میشناسم
دیگر این روزها
شعر نمی گویم
کیهان بچه ها نمیخرم
و حتی دیگر توی مسابقه های داستان نویسی شرکت نمی کنم
دیگر با قیچی خیاطی مامان
عکس های توی روزنامه را نمیکنم
دیگر بیرون رفتن با بابا
شادی زندگی ام حساب نمیشود
دیگر پولهایم را یکجا کتاب نمیخرم
دیگر کیهان ورزشی نمیخرم
و دیگر مثل هفت سالگی ام خسرو شکیبایی
مرد رویاهای من نیست!
مثل روزهای دبستان
نمره هایم همه بیست نمی شود
احساس میکنم
بزرگ شده ام
و برای عاشقی کمی دیر است
و حادثه دیگر اتفاق نمی افتد
دیگر حرف هایم را نیمه کاره فراموش میکنم
و انتظار برای قهقه های دو نفری
مسخره به نظر می آید
و الف که از من هم پیرتر شده
شاهکار نوشته هایم نمیشود
پاهای من این روزها از این همه بودن خسته شده است
و توی چشم هایم دیگر خبری از ان معصومیت
سال های دبیرستان نیست
احساس میکنم که جا مانده ام
و انچنان که باید و شاید زندگی نکرده ام
و این همیشه لنگیدن یک جای کار
عصبانی ام نمیکند
و دل بیچاره ی شلخته ام
که لال شده
از خجالت و بی قراری
آویزان سینه ی راستم شده است
این روزها
کلی حرف ناگفته دارم
که زبانم فونتش را نمیخواند
و چشم های عاشق سالیان درازم
دیگر حتی با زغال هم کار نمکیند
این روزها تنها
حس میکنم..
کمی بیشتر از همیشه خسته ام...
پ.ن:31 خرداد 15674982 من سه سال شد
