شرمنامه های من
درخت کوچک من به باد عاشق بود...کجاست خانه ی باد؟
۱۳٩۱/٢/۱۳
*TU QUIERS VOLVER

برای میم

امروز روز سیزدهم اردیبهشت سال هزار و سیصد و نود و یک است.من روی تختم به حالت نیم خیز نشسته ام و دارم اینها را برای تو مینویسم.فقط و فقط برای تو و نه هیچ کس دیگر.نگران نیستم که اینها یک وختی پاک میشود.نگران نیستم الان که تو هم بخواهی یک وقتی پاک شوی.فقط اینکه که الان ساعت سه دقیقه بامداد است
و من دلتنگت شده ام.دلتنگِ آن پسرک خجالتی چشمهایِ سبزت.

میدانی کم کم دارد یادم میرود.یادم میرود که تو چطوری دوستم داشتی.یا حتی چطوری دوستم نداشتی.دارد یادم میرود که خودکار را چطوری توی دستت یگرفتی.یادم میرود که چطوری بند کفشت را میبستی.دارد یادم میرود چطور دوستت داشتم.چه شکلی دوستت داشتم.دارد یادم میرود بوی تنت را.بوی دست هات را.اینکه چطور
بعد از تو توانستم باز هم رانی هلو بخورم و گریه ام نگیرد.یادم رفته که مثلا  تو اول آبمیوه ات را تمام میکردی یا من.یادم رفته که تو بیشتر آیس پک موزی دوست داشت یا من؟که تو سبز را بیشتر دوست داشتی اصلا یا قرمز؟

و تمام این ها حقیقت دارد.

گاهی فکر میکنم چرا اینقدر دارد سخت میگذرد.به همه مان.مامان،بابا..ساجده،سجاد...چرا دارد اینطوری میگذرد؟چرا تو نباید باشی؟چقدر از
نبودنت گذشته؟چقدر بمانم تا برگردی؟که اصلا برنگردی؟

که دلم میخواهد همین الان بیایم تو را از آن کوچه بیرون بکشم و ببوسمت.که تا صبح خدا فقط ببوسمت و بو کنم تو را.که دل ِ تنگ ِ من...چقدر دلتنگ تو شده.دلتنگِ پسرک خجالتی چشمهات.دلتنگ اینکه یکبار دیگر بغلم کنی.محکم تر از همه ی کسانی که در آغوش گرفته ای.بغلت کنمو دستهام نرسد به آن طرف بازوهای تو.من صورتم سر بخورد روی چهارخانه های پیرهنت و دیگر هیچوخت موقع نوشتن اینها گریه ام نگیرد.که دیگر هیچوقت چشمهام را نبندم و بدون ادیت و دوباره خوانی چیزی را بگذارم اینجا.

تو نبودنت حقِ من نیست.من خسته شده ام از صبوری.صبوری..صبوری..

×: عنوان،نام آهنگی از جیپسی کینگز،که موقع نوشتن اینها گوشش میدادم.مهم نیست چقد ر خاطره دارد حتی-

۱۳٩٠/۱٢/۱٠
Revolutionary Road

نمیدانم چندمین بار است که پشت سر هم بغلش میکنم و بغضم را قورت میدهم توی شنل سیاهش.هق هق میکند.مثل همیشه که دلش این مدلی از رفتن کسی بگیرد.بغض هام را نگه داشته ام.اینجوری که ایستاده ایم کنار اتوبوس توی ترمینال باورم میشود که یک دوره دیگری توی زندگیم تمام شده است.بعد همه اشان را میگویم بروند.می آیم مینشینم روی صندلیم.باز دوباره پا میشوم میروم آنطرف نگاه میکنم به رفتنشان.اشک هام را میگویم بیایند پایین.محبوبه اس ام اس میزند که امیر آهنگ "مسافر و "شادمهر عقیلی را گذاشته و دارم بلند بلند گریه میکنم...

بله دانشگاه هم تمام شد.شده ام یک ادم بیست و دو ساله که باید بگردد دنبال
کار.که دلش میخواهد بیاید بنشیند گوشه ی همین تخت که تمام نوجوانیش را گذاشته پاش ویلون بزند و گریه کند.نت ها را یادم رفته.سی را لا میزنم.انگشت هام قهرند
باهام.چشم هام قهرند.پاهام حتی درد میگیرد وقت راه رفتن.نوشتن را یادم رفته.کلمه
ها را میبینم توی هوا.با انگشت اشاره ام هی شعر مینویسم روی هوا و پاک میکنم.محبوبه میگوید تحول میخواهی و میگویم کمر احساسهام خورد شده محبوبه...

من خسته ام.خسته ام از اینکه نصف آدم های زندگیم را توی این ترمینال ها جا
گذاشته ام.که خیلی دوستت دارم ها را نگفتم موقع این رفتن ها.خسته ام از این رفتنها و از دست دادن ها.که سخت کرده دلم را.دخترک مهربان چشم هام جاش را داده به یک ادم ملاحظه کار عصبانی تخس.که این نبودن ها و دلتنگی ها ابروهام را شکسته.اخم میگیرتم هی.اشک میگیرتم و به روی خودم نمی آورم.ماهر شده ام.

من دیگر دلم درد و دل نمیخواهد.دلم دیگر خیلی پیر تر از آن است که حتی آروزیی داشته باشد.دیگر حتی آن روزهایی که بلوار دانشگاه را توی برف و باران و آفتاب میدویدیم یا پیاده گز میکردیم و بلند بلند شعر میخواندیم تمام شده است.که همین است شکل کامل تنهایی که دلت همه چیز را تمام شده ببیند...که حتی نتواند انتهایی برایش پیدا کند...که ته تهش یک شکلی میشود از این جور نوشتن بی در و پیکر...راستش خدا رحم کند به دلم...

پ.ن:خیسم-زخمی و باران خورده

که فرض کنی -که فقط حتی فرضش کنی گوش کردن چند ده باره اش را:

Armin Etbaei – Forsat [128].mp3

۱۳٩٠/۸/٢٢
بیا بشکن روایت رو-

توی تاکسی مینشینم و از پنجره خیس بیرون را تماشا میکنم.موهام بوی سیگار نازنین را میدهد.هربرندی که باشد بوی آشنایی است.دلتنگی دارد برایم این بو.دلم برای دختر دبیرستانی هفده ساله ای تنگ میشود که عینک بدون فرم میزد و پاییز که میشد نوک بینی اش به قرمزی میزد،کوله ی مشکی قرمزش و ته مانده ساندویچ های ته کیفش،پاهای یخ کرده سفیدش که توکتانی  از ورجه ورجه توی آب خیس میشد و پلاسیده.دلم هوای رفاقت های ان سال ها را میکند.دلم درد و دل میخواهد.یکی از جنس آن سال ها.که مثل آدم های پیر بنشینیم از ان روزها صحبت کنیم.از آن روزهای لعنتی.که یکی باشد یادم بیندازد دارم زندگی میکنم.که یکی پیدا شود از آن روزها بیاید که حالش خوب باشد .که سرش درد نگیرد.که سرخورده و خیس نباشد.یکی از ان روزها بیاید بگوید خوب است.که اوضاع و احوالش خوب است.اما واقعیت قضیه این است که دیگر کسی از ان روزها نمانده.مثل زلزله ای که می آید.همه امان زیر آوار مانده ایم.

هربار که بر میگردم خانه،شمال احساس پیری بیشتری میکنم.احساس اینکه همه چیز واقعا خیلی زیاد بوده و دیگر بس است برایم.که همه چیز برایم نشانه دارد اینجا.که باران هاش یکجوری..که کوچه هاش جور دیگر..که آدمهاش هر جوری..

هر بار میفهمم چقدر بزرگ شده ایم.همه امان.یادم می آید که یک روزی  چند سال پیش دلمان که میگرفت ته ته اش شانه میشدیم برای اشک های هم.که خیلی ها ازدواج کرده اند ،خیلی ها توی رابطه های جدی اند با و یکی دوسال دیگر ازدواج میکنند.میفهمم که دیگر خیلی وقت است که رفاقت ها تمام شده اند.یادم می آید که تمام یعنی چه.اینکه خیلی رفته ایم توی زندگی که توی شانزده هفده سالگی امان فکر میکردیم رسیده ایم به تهش.همه امان یک جورهایی درگیر شده ایم.الکی خودمان را درگیر کرده ایم

 خیلی چیزها را هربار که می آیم خانه دور میریزم.خیلی دوستی ها برایم مرده اند.خیلی احساس ها که میدانم خوب بوده برایم ماهیت خودشان را از دست داده اند.خیلی آدم ها همینطور.بیشترش همین ادم ها بوده اند.دست کشیده ام از تظاهر به دوست داشتن خیلی ادم ها،خیلی دوست ها که برایم دوستی نکردند.از اینکه مثل احمق های بی عرضه خودم را بزنم به روشنفکری توی رابطه ام با ادم ها خسته شده ام.سفت شده ام.حرفهام ،کلمه هام رفتارم با آدم ها همه از فیلتر رد میشود.و اینها همه خسته ام کرده است.

دوست دارم خیابان جنگلبانی پیاده شوم.زیر چتر شاید گریه ام بگیرد.دلم حالش بد نیست.این چیزها برای همه هست.دلم دلخوشی میخواهد.دلخوشی که همراه خودش آرامش داشته باشد.دلم کسی را میخواهد که بلاخره پیداش شود.پیداش شود و
آرامش بیاوردبرای دل من.دلخوشی از جنس آدم ها نه چیزها..نه این خیابان ها..کسی که بیاید..بیاید و همه جا را آفتابی کند...

 

۱۳٩٠/٦/۱٧
عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور-

اه..باز هم این شهریور لعنتی-

این را توی دلم میگویم که ایستاده ام کنار پنجره و تازه باران نم نم اش گرفته و من هم با سردرد از خواب بیدار شده ام.با چشم های خیس اشک و بغض خوابم برده بود.شهریور پر از ازا ین باران هاست توی شمال.شمال شهریور که میشود یعنی برو نابود شو و به هیچی فکر نکن.

شهریور ها همیشه یک طوریش بوده.این را بیشتر آدم های دوروبرم تایید میکنند.همیشه جدایی (ها) داشته این شهریور.بغض ها و دلهره ها داشته.که شهریور چشم های آدم باز میشود.آدم های دوروبرش را میشناسد.میل شدیدی به رابطه برقرار کردن با خاطرات زیر خاکی زندگیش دارد.اصلا شهریور که می آید بوی نم و سردرد دارد با خودش.هی بوی پاییز میپیچد توی بینی ام.هی سروکله آدم های قدیمی پیدا میشود توی زندگی ای که با چنگ و دندان  گرفتیش  که در نرود از دستت.

شهریور همین است.برای خودش فصل جدا شده ای است اصلا.فصل خراب کردن چیز هایی که ساختی.که دوست داشتی.که دوست نداشتی.شروع میکنی به جم و جور کردن خودت.با تظاهر و عادت کردن و پروسه همیشگی فراموشی.بعد یکهو شهریور از راه میرسد.آدم ها را نامهربان تر و سردتر میکند.سردی میریزد توی چشم های همه آدمها.آدم ها را دلتنگ و دل سنگ میکند.گریه ات می اندازد.هی باران میگیرد و هی نم میکشی.کهنه میشوی.از رنگ و رو می افتی.بعد هم همه چیز را تمام میکند زخمش را میزند و قلت میدهد بغل پاییز.

برای همین است پاییز که می آید خنده هامان بخار می شوند توی کوچه ها.خودمان را از ترس تنهایی شهریور بعدی درگیر آدم ها و ماشین ها میکنیم.یادمان میرود خودمان را.گول میزنیم دلمان را.پی اش را نمیگیریم.دل خوشی میدهیم به خودمان که زندگی همین است .بعد آرام آرام یادمان میرود شهریور را.صبوری میکنیم...صبوری میکنیم..صبوری میکنیم..و  پیر میشویم..پیرتر میشویم..و روزی  میفهمیم و شاید هم هیچوقت نفهمیم که این ها همه اش بازی شهریور است...

۱۳٩٠/٦/٢
hurts

نشسته ام توی اتاق و یکی از آن آلبوم های قدیمی گوگوش را گذاشته ام.بیرون باران تندی میبارد.باد میخورد از پنجره به موهام و تکانشان میدهد توی هوا.سردم شده و زیر چشم هام اشک جم شده.دلتنگم واز غم  دماغم را میکشم بالا.

اینجور که بوی خاک خیس اینموقع شب میزند بالا و اینکه شهریور هم آمده دلتنگ ترم میکند.شهریور ،امسال آنقدر ها مثل همیشه نیست. حتی حوصله ندارم بشینم اینجا از انروزها و نوستالژی های زندگیم بنویسم.

میروم آشپزخانه چای بریزم برای خودم.مامان نشسته ریحان  و نعناهای سبز توی دستش.بوی سبزی تازه دلگیرترم میکند.میگویم سردم شده و مامان میخندد که وسط چله تابستان..

از وقتی شروع کرده به باریدن ته دلم خالی شده.انگار چیزی را یادم می اندازد که دوست ندارم بهش اعتراف کنم.دوست ندارم بازش کنم برای خودم.فقط دوست دارم همینجور معلق بماند ته گلوم.حس گریه داشته باشم و گریه ام نگیرد.راستش توانش را ندارم که هق هق ام بگیرد.برای همین تند تند نفس عمیق میکشم و احساسام را گول میزنم که چیزی نیست و الان دیگر تمام میشود و فقط کمی سردم شده و شاید گوگوش اینجور با بغض میخواند کمکم کن...غمم گرفته..

پاهام را انداخته ام روی میز و زل زده ام به قطره های باران تو تاریکی.چای را داغ هورت میکشم یواش یواش.

هر چی هست این چیزی که یادم نمی آید اذیتم نمیکند انقدرها.مث بازی کردن با زخم های خشک شده میماند.یا زخم روی لب وقتی یکهویی نمک میپاشد روش.

این حس یادم می اندازد که چه اتفاق هایی افتاده.یادم می اندازد چند سال زندگی کرده ام.یادم می اندازد دوروبرم آنجور ها که به نظر می آید شلوغ نیست و واقعا گاهی وقت ها کسی نمیتواند کمکت کند.اما آدم یک وقت هایی به یک چیزهاییاعتقاد دارد که بقیه حتی فکرش را هم نمیکنند همان جور که گوگوش داد میزند:عاشقم مثل مسافر عاشقم..و هیچ کداممان نمیدانیم چقد عاشق است زیاد.آنجور است که وقتی کسی راه دلش را میرود و بقیه مات میمانند که چرا و چطور شد.

اصلا شاید هم تقصیر باران نیست که اینجور معتقد شده ام به اینکه آدم باید راه دلش را برود.همیشه احساساتم رو بودند و  دوست داشتنی هام را خیلی جدی دوست داشتم.حالا اما حس میکنم دیگر آنطور نیست.مثل آنوقت ها هیجان زده نمیشوم زود به زود.دیگر انقدر ها زود نمیبخشم.همین است که میگویم این حس خوب است که یادم می اندازد خود قبلی  ام را...

دلم خیلی خسته است...آشتیش نیست.

این است که این باران حتما خیلی قوی است..که دلم را اینجور مثل قدیم ها تنگ کرده..

۱۳٩٠/٤/٢٤
LeNtEmEnT....iL ArriVe

قدیم ها.کوچک تر که بودم و متعهد تر به خیلی چیزها تقویم سررسید هر سالی را که میگرفتم میگشتم تندی روز تولد ها را در اوردن و ستاره کشیدن دوروبرش.یا اینکه اسم ها را رمزی مینوشتم و شکل ستاره هاش فرق میکرد.قدیم تر ها مهم بود که بدانم تولد ها چند شنبه است.زودی روزها را سوار هم میکردم و  میگشتم ببینم ادم های ستاره دارم روزهای تولدشان چند شنبه است. اینکه کسانی که دوستشان داشتم با من همروز میشدند خوشحالم میکرد. همیشه تولد روزهای چهارشنبه را دوست داشتم.فکر میکردم آدم های خوشبخت همه اشان توی چهارشنبه ها دنیا می آیند.آن سال هایی که تولدم می افتاد توی چهارشنبه ها خوشبخت بودم.

تولدم امسال اما افتاده روز اول هفته.حتی وقت نکرده بودم که به روزش فکر کنم.وقت نکرده بودم به خیلی چیزها فکر کنم.امسال دیگر ته دلم هم از هیچ کس و هیچ چیزی توقع ندارم.از خیلی آدم های توی زندگیم برای گفتن خیلی حرف ها.حتی اس ام اس های حتی بدون نقطه پایان تولدت مبارک.راستش یک جورهایی ته دلم خالی شده.که انقدر بوده اضطراب ها و استرس ها که سبکم کرده این آخر سری که آسان کرده برایم را زنانه خندیدن هام را.که یاد گرفته دلم تعلقاتش  را بسپارد به باد.به خدا..به هر چه آرامشان کند.لااقل امروز را یاد گرفته اینجور آدمی باشد.تا خنک باشد و رگ هاش ،خونش،دلش سنگینی نکند روی دستش.

شاید بزرگ شده ام.زود است که بگویم به تعادل توی زندگیم رسیده ام.خیلی زود است برای زدن همچو حرف بزرگی.اینکه فقط یاد گرفته ام به خودم هم توی این زندگی حق بدهم.دارم خودم را بلد میشوم.لااقل امروز این ساعت و این لحظه اینجا که نشسته ام و دارم توی وبلاگ هفت ساله ام مینویسم خودم را بلدم.دارد بیست و دو سالگی ام سر میرود  و یادم می آید که چند سال پیش که ادم های بیست و سه ستاله میدیدم از خودم میپرسیدم یعنی بیست و سه اله بودن این شکلی است؟

موهام بلند شده..خیلی زیاد.میبافمشان خرگوشی.ناخون هام را امروز کوتاه میکنم.لاک سبز میزنم روش با گل سفید مهربان.تارت میوه درست میکنم وقول میدهم که  فردا بیست و سه ساله شوم...

بر می گردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت...*

 

*حسین پناهی

                            

                                                            ف.ح یا ی.ح یا چه فرقی میکند اصلا

 

۱۳٩٠/٤/۱٢
آدم ها و مورچه ها-

توی اتوبوس  نشسته ام.هوای شمال خورده به سرم.عرق کرده ام و بی قرارم.کلافه ام و نغ نغ ام هست همینطوری.

شور شده گلوم و پشت پلک هام داغ داغند.دستهام سنگینند،پاهام ورم کرده و بدتر از همه چشم هام هی می روند رو هم.

اینجوری خانه امدن ملوم هست که بغض دارد لابد.که سفت شده باشی توی نقش لعنتی ات که سکوت گرفته..که من لعنتی آدمم خب.که من لعنتی آدم خالی شده ام.که ادمی شده ام که مینشیند ساعت ها به طپش قلب مورچه ها فکر میکند.که اصلا دختر توی فیلم old boy هم میگفت که آدم های تنها به مورچه ها فکر میکنند.

که که آدمی شده ام که میروم آرشیو آهنگ  هام را دوباره دانلود میکنم.آدمی شده ام که هی برمیگردد عقب زندگی خودش عوض اینکه جلو بیاید.که هی زندگیش را از هفت سالگی از سر میگیرد.

کلافه میشوم.هی سرم را میگذارم روی صندلی که خوابم ببرد.آب میخورم.آرامم نمیگیرد.باز استرسی شده ام.هی پاهام را تکان میدهم.استخوان هام گرفته.دوست دارم کسی بود کنارم دست هام را میگرفت و موهام را از پیشانیم کنار میزد،دست هاش را میزد رو شانه هاش که یعنی بگیر سرت را بگذار اینجا بخواب.که  روی شانه هاش تمام زنانگیم بر میگشت.که همینطور که چشم هام را میبستم دستهام را ول نمیکرد که میگفت بخواب هوات را دارم.که خنکم میکرد.آدمم میکرد...که مث قدیم ها  خنده ام میگرفت و دماغم را چین میدادم یواش که کسی نفهمد بازیم گرفته.که باز دوباره انجور چشم هام را گرد میکردم از تعجب.که دستهام را انطوذ با عشوه میبردم بالا و انگشت اشاره ام را توی هوا تکان میدادم که چشم هاش را ببندد و دستش را بگذارد روش چشم هاش...

اصلا این لعنتی جاده های شمال..این هرمی که بوی سبزی تازه و غروب و شوری دریا میدهد بغض می آورد.که هزار بار می آیم با خودم تمرین میکنم،هندزفری میگذارم توی گوشم و هی چشم هام  می آید  روی هم..خواب میبینم ...درهم و برهم...موهام باز شده اند..الکی الکی

بابا که می آید دنبالم کنار جاده ایستاده ام.دورم شده ساک و چمدان و الکی به نی ساندیسی که راننده داده دستم گاز میزنم.گوشیم را پرت کرده ام ته کیفم که دستم بهش نرسد که هی الکی نگاهش کنم.حتی نمیدانم انتظار چی را میکشم.الکی با خودم فکر میکنم کسی قرار است بیاید.کسی قرار است سورپرایزم کند.کسی برای من نقشه های خوبی چیده..کسی برایم شکلات تلخ خریده و پاستیل و بستنی ها را گذاشته توی یخچال آب نشود.کسی نشسته هزار بار مریم ها را جدا کرده از گل سفید کوچک ها..

خانه می آیم.دوش میگیرم با حوله آبی قدیمیم.عطر بابا را میدهم بش با کیف مامان را.مامان برام تخم مرغ نیمرو میکند با نان بربری و صبح پا شده برام مربای آلبالو درست کرده.لیران سرامیک سفید 10 ساله ام را گاذشته ام خوابگاه.توی این لیوان  گلدار جدید چای میخورم و نگاه به مامان میکنم و براش حرف میزنم.میگردم توی آهنگ هام فولدر های قدیمی را پیدا میکنم...و مینشینم روی رو تختی آبی گلدار

منصور میخواند :عکس من بر عکس تو...من لاک های زرد را پخش میکنم روی ناخون هام.دست هام الکی الکی میلرزند.هر چی هست آدم  با نقاب و بی نقاب و اینوری و اونوری نوستالژی سرش می شود.ینی اگر حتی نخواهی و خیلی مردش هم باشی نمیتوانی جلوی آن دلشوره و غربت عجیب ته دلت را بگیری..نمیتوانی منکرش هم شوی که آدم نوستالژی دوستی نیستی..

یاد گرفته ام که لااقل از خیلی چیزها الکی بغض نکنم...از این آفتاب روی فرش افتاده..از خنکی باد..از تکان خوردن اینجور غریب پرده توی باد..از بعدازظهر های داغ دوشنبه یک روز تیر ماه...زرد ها ماسیده اند روی ناخون های پام.منصور همینجور میخواند..پلک هام داغ میشود..تا به مورچه ها فکر میکنم..

۱۳٩٠/۱/۱
90-

دوست داشتم بت بگم  پاشو این شب آخری سال دو تایی بریم خیابون ها رو گز کنیم.تو برام شکلات داغ بخری و من دستامو از جیب  کاپشن چرم قهوه ایت به هیچ صراط مستقیمی در نیارم.که خیابونا شلوغ شن  تا اونقدری که من دوست دارم.که وایستی آروم آروم مریم ها رو از گل سفید کوچیک های مهربون جدا کنی بدی دستم بگی مال تو.که  تو هی دستامو بگیری من هی از پشت سرت  گم شم هی وایستی کنار مغازه ها نگام کنی  که ایستادم سردمه

یه جوریم که اینارو میگم.

ینی بوده خیابونا شلوغ اونقد که دوست داشتم.ینی بوده گلای مریم و گلای سفید کوچولو.

بوده رنگ ها که دوست داشتم

بوده ادم ها که بخندونم

من دلم یه چیزیش هست.فکرای منن که بی تفاوتن سردن.دست تو جیب هیشکی نمیکنن.نمیان مریم ها رو اروم آروم جدا کنن.اعصاب منه که خط خطیه.که کلافه اس.که الکی مور مورش میشه.

سنگین شدم این شب عیدی.به هیچی نمیکشم.نفسهام با سرفه ها میمونن ته گلوم.بهتم گرفته این شب عیدی.که ظرف های سفالی آبی بیصدا رو میز تو پذیرایی زل زدن به اینه دلم میسوزه.که تنگ ماهیامون کوچیکه غمم میاد.که بابا برداشته بود اون روز کلی منتظرم تو هال که بیا بریم شیرینی بخریم من قهرم اومد.که بچه شدم.که دل نازک شدم.که صبرم نمیاد.که هی دارم فکر میکنم به این یه سالی که گذشت.که خوب بوده بد بوده یادم نیست!یادم نمیاد چی به چی بوده.کی مال کجا بوده.فقط یادمه حرف زدنم نمی یومد.حتی اینام مهم نیست.من که زندگیمو گم کردم.اینم روش.اصا خیلی چیزا رو گم کردم که رو به رو شدن الان.که وقتی میخوامشون دیگه نیسن میفهمم گمشون کردم.گور باباشون.یه سالی بوده اومده رفته.امسالم میاد و میره.فقط خوبه که 90 ا.من صفر دوست دارم وقتی اینجوری میشه که زوج میشه.که نود هر چی باشه اندازه هشتاد و نه تخیلی نیست

فقط خوبه اینا یادم مونده.آره

 

۱۳۸٩/۱۱/۱۳
Born Of Frustration

چانه ات را پناه کرده بودی روی دستهات  و زیر چشمی گرفته بودی مرا توی آغوشت.میدیدم التهاب داری و اتش گرفته ای.تو نمیدیدی چقدر خسته ام.چشمهات که سگ داشت همین طور ریز ریز سوزن سوزنم میکرد.من هوا میخواستم.احتیاج داشتم  تنهایی نفس بکشم.یک حجم وسیعی اکسیژن که نه با تو تقسیمش کنم نه با کس دیگر.

تو که خبر نداشتی من چقدر پیر شده ام.شاید هم آن طور که موهات  را میزدی کنار از رو پیشانیت و بستنی شاتوت را یک دستی میخوردی  یواشکی دیده بودی چقدر کلافه ام. و دلم هوا میخواهد...

.......

دلم خش خش که میکرد صدام مثل صدای فرامرز اصلانی  میلرزید و خش میگرفت.عادت کرده بودم بالا که می آیم توی آنهمه ادم که سیگار میکشند  بوی سیگار تو را بگیرم و پیدات کنم.چقدر خسته میشدم ان روزها.خستگیت را میدیدم و عصبی میشدم و پاهام را زیر میزهای تاریک میلرزاندم.میترسیدم پلک هام بپرد و  مسخره ام کنی.تو که خبر نداشتی وصل شده بودم به تو که ببینم کی میخندی که آرام شوم.آرام میشدما.من کاری از دستم بر نمی آمد .میخندیدی و میگفتی من نمیخام که کاری کنی تو.تو را اخر میگفتی که تاکید کنی..من دستهام میلرزید و هی پلک میزدم تند تند که پلک های تو نپرد.با خودم میگفتم کاش اینقدر خسته نبودی..

......

آخرش دیوانه ام میکردی.میدانستی اعصاب درست و حسابی ندارم.میدانستی آ زارم میداد که بیایی جلوم و نفس بکشی.توی زندگیم به جایی رسیده بودم که همه چیز را یکدست سیاه یا سفید میدیدم.عصبی و تلخ بودم.گذشته عایدی برام نداشت و حوصله اینده را هم نداشتم.تو که دوستم داشتی.انگار گلوم را دو دستی میچسبیدی.میدانستم نیتت خیر است اما دست خودم نبود که یخ بودم.اصلا دوست داشتن ادم ها که زورکی نیست.نه اینکه اصلا اصلا دوستت نداشتم اما هر کی بماند توی زندگی ادم خب عادی میشود یک جایی.برایم بی معنی و مسخره بود که له له میزدی که هیجانت میشد از دیدینم.مانده بودم چه خر یک پایی هستی تو که با چشم های سیات اینطوری زل میزنی به من و چشم بر نمیداری.حقه هات را همه از بر بودم.دلبری های نا بلدانه و کودکانه ات را هم.کله خر بودی و لجباز.هیچ نمیفهمیدی که مردش نیستم.مردت نیستم.من از تو خنده ام میگرفت قبل ترهاا.عاقل نبودی.اصلا خنگ بودی یک جورهایی.اهل حساب و کتاب نبودی و محبتت تمامی نداشت.خسته ام میکرد همین.پیر بودم ان روزها.تو هم صبور شده بودی از حق نگذریم.بزرگ شده بودی.دوست داشتم ببینم که می ایستی.اگر حوصله اش را داشتم یا جانش را حتما دستها ت را میگرفتم.شاید هم دیگر مثل قدیما..یا شایدم تو هم خسته بودی..آره خسته و پیر..

.......

دیده بودم پلک هات میپرد یکی دو باری.مات میشدی.یکهو گریه ام گرفت و گریز آسان نبود.حس میکردم کلی هوا که باید نفسشان میکشیدی جمع شده توی گلوی من.من همیشه خودم را مسببش میدانستم.عصبانی بودم که خسته بودی.که میگفتی پیر شده ای.به یک جور پوچی احمقانه ای رسیده بودم.مثل فیلم های چارلی چاپلین شده بودیم.کمدی گریه دار رابطه ها بودیم.میدانستم که خودت هم این وضع را دوست نداری.میدانستم که مهربانی تو دست خورشید و ابرها را هم میبندد.میدانستم اسیر خودت شده ای.تو اصلا به چشم هات  نمی امد.چشم هات که انگار مادرت وقت تولدت پیچیده بودشان توی دستمال خیس نم دار.میدانستم که بازی عجیبی را شروع کرده ای با خودت.من قاعده بازی هات را نمیدانستم.بازی نکرده باخته بودم.

........

دوست نداشتم تو را درگیر بازی هام کنم.اصلا از اینکه تو یا هر کس دیگری درگیر من و زندگی من که رو هوا بند بود شود آزار میدیدم.حرف هام را زده بودم بهت.خسته بودم.کاش میذاشتی بخوابم..

گاهی دوست دارم مثل ان وقت ها باز هم بیایی روبروم دو زانو بنشینی و بستنی شاتوت را یکدستی بخوری.من با همان پوزخندی که همیشه فکر میکردی مسخره ات میکنم که در اصل تحسینت میکردم نگاهت کنم و سیگار بکشم.تو باز هم مثل ان روزها موهات را ریز بافته باشی و یواشکی با نگاه سگ دارت دنبالم کنی و سوزن سوزنم کنی..و من به دلبری های ناشیانه ات بخندم.

......

خیلی وقت است که من راه خودم را رفته ام.خیلی وقت که از ان هزار ساله ها میگذرد.هنوز  اما وسط چهارراهی ،پشت چراغ قرمزی ،کافه ای مغازه ای گوشه کناری عطر تند مردانه ات از جایی  در می آید  ته دلم مثل صدای فرامرز اصلانی میلرزد و خش میگیرد.یادم رفته چند سالم شده.سی سال شاید هم چهل سال.تو هر چه باشد از من خیلی بزرگتر بودی و کمتر صدات خش خشی میشد.تو همیشه بازی کردن را بلد بودی.من که نشد دیگر موهام را ریز ببافم..شاید گاهی وقت ها بنشینم و یکدستی بستنی شاتوت بخورم...یا که پلک چشم هام بپرد..همین جوری.

 *برداشت آزاد

شخصیت ها کاملا تزیینی هستند

۱۳۸٩/٩/۱
باد ما را با خود خواهد برد

دلم برای خودمان میسوزد

برای بو ها و آهنگ ها و آدم های دوروبرمان

برای  این روزها

برای  رفاقت های به شرط چاقو

برای هن هن از نفس افتادن رابطه ها

دلم میسوزد برای پاهای تو

که راه رفته زیاد و خوابش می آید

برای انگشت های من که دست هاش از کوتاهی نمیرسد به سر انگشت های تو

برای عقده های دلم

برای آدمک خیس مردمک چشم های تو

برای  موهام

که پیریشان را نمیفهمی دیگر

که دوستی ها عمر دارند

برای  بزرگ شدنمان

برای تنهاییهامان

برای خودمان دلم میسوزد

.....I'm so tired of being here----Suppressed by all my childish fears----And if you have to leave ----I wish that you would just leave ----'Cause your presence still lingers here ----And it won't leave me alone ----These wounds won't seem to heal ----This pain is just too real ----There's just too much that time cannot erase ----When you cried I'd wipe away all of your tears ----When you'd scream I'd fight away all of your fears ----I held your hand through all of these years ----But you still have All of me ----You used to captivate me By your resonating life----Now I'm bound by the life you left behind ----Your face it haunts my once pleasant dreams----Your voice it chased away All the sanity in me ----These wounds won't seem to heal ----This pain is just too real ----There's just too much that time cannot erase----I've tried so hard to tell myself that you're gone ----But though you're still with me ----I've been alone all along